X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1395 @ 11:19 ب.ظ

روز بیست‌وهفتم، بچه‌هاى توییت.

همیشه در همان جاده مى‌ایستى

جاده‌اى کم گذر

تا من به تو بگویم دیر وقت است، دیر وقت

و تو سر به زیر در تاریکى

به خانه برگردى

-شهرام شیدایى


حالا حتى یادم نیست چند سال گذشته. تابستان بود و ماه رمضان، یا یک فصل دیگرى و ماه رمضان. شب‌ها تا دیروقت دور هم جمع مى‌شدیم به حرف زدن از هر درى. هنوز نودهشتیا بود و شروع آشنایى ما هم برمى‌گشت به همان سایت. کتاب‌ها باعث شده بود دوستیمان شکل بگیرد، هنوز هم بینمان کتاب‌ها هستند و هنوز هم پیش مى‌آید که از هر درى حرف بزنیم. 

امروز عکس قرار تهرانشان را دیدم. بیشترمان در عکس بودند. دوست‌هایى که چندتاشان را از نزدیک دیده‌ام، یکیشان رِفیق و همپاى اصفهان‌گردى‌هام بوده و یکیشان همپایم در روزى شهریورى تهران را گشتن. و همیشه در بدترین لحظات یا شادترین لحظات زندگى یادم بوده که آن‌ها هستند براى شنیدنم. 

دنیاى مجازى شاید بدى کم نداشته، ولى این خوبى‌هاى بى حد و حصر را به من در شمایل دوستانم عرضه کرده و این هم لابد از خوشبختى‌هایى است که سال‌ها پیش با توییترِ نودهشتیا برایمان ماندگار شده تا امروز. 

امروز با دیدنشان کنار هم باز یادم آمد خوشبختى‌هاى کوچک کم نیستند. به خودم و به خودِ همیشه ناسپاسم. 

یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1395 @ 11:51 ب.ظ

روز بیست‌وششم و این یک دعوت نیست، یک خواهش است.

دلا برخیز که جان مى‌آید امروز



آبِ رود امروز باز شده، چند روز دیگر به شهر مى‌رسد و تا بیست‌ودو روز آینده جارى است. حالِ مرا مى‌دانید، خواهش همیشگى‌ام را هم، که تا آب در رود هست، تا فرصت قدم زدن کنار زاینده‌رود را دارید، تا مى‌شود پاى پله‌هاى پل خواجو نشست و به صداى آب گوش سپرد... سرى به شهرم و رودخانه‌ى زنده‌اش بزنید. این دنیاى نامراد آینده‌ى شگفت و غیرقابل پیش‌بینى‌اى دارد براى فرصت امروز را به فردا افکندن. 


شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:37 ب.ظ

روز بیست‌وپنجم، دیدار

تو کمان کشیده و در کمین، که زنى به تیرم و من غمین

همه‌ى غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنى



پیاده‌روى یکى از شانس‌هاى زندگى‌ام بوده لابد. اینکه راه رفتن را دوست داشته باشم، بتوانم حین قدم زدن بى‌توجه به اطرافم فکر کنم و براى ساعاتى خودم باشم و خودم، رها از دنیاى اطراف. پیاده‌روى امروز، قبل از رسیدن سر قرار به گلستان شهدا، قبل از اینکه بعد از سال‌ها بشینم کنار مهدى و صداش بزنم و به عکسش نگاه کنم و به معصومیتش، مظلومیتش... یک لحظه‌ى نابى داشت که غافل‌گیرانه گیرم انداخت در این شب بهمن‌ماه.

رو کردم به خدا، باش حرف زدم و ازش خواستم این بار خودش سکان امور را دست بگیرد. حالا مدتى است از نازلىِ سمجِ بى‌پروایى که خودش را یکه و تنها واقف بر امور زندگى‌اش مى‌دانست فاصله گرفته‌ام. زخم خورده و تنها-این بار تنها با بار خالص تنهایى- بازگشته‌ام و هنوز مثل قدیم پا سفت کرده‌ام به توقع از او در باب این روزهاى زندگى‌ام و ازش خواستم از این جا به بعد را خودش با منِ نابلد راه بیاید.

حالا شاید در میانه‌ى غافل‌گیرى‌ام.


جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:07 ب.ظ

روز بیست‌وچهارم و کتاب‌ها

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که بر و بحر فراخ‌ست و آدمى بسیار

-سعدى


*نیمه‌ى غایبِ محبوبم تجدید چاپ شده است. هنوز نخریده‌ام و یعنى جاش همچنان در کتابخانه‌ام خالى است. 

*فیل در تاریکى از قاسم هاشمى‌نژاد را خوانده‌ام. رمانى پلیسى با نثرى روان و گاه مسحورکننده. مثلا نگاه کنید به این جمله که "زن پاهاى ظریفى داشت که در جورابِ نایلنِ سیاهِ پانما کشیدگىِ قیامتى داشت..." و کاربرد قیامتى. یا "دورتر منظره‌ى شبانه‌ى تهران سردست بود-سقاخانه‌اى بود پرِ شمعِ روشنِ نذرى." و توصیف بى‌نظیر تهران، که آخ از تهران. 

فیل در تاریکى را از کتابخانه‌اى جایى گیر بیاورید و بخوانید. اگر مثل من هنوز دوست دارید بیشتر از اینکه درگیر قصه شوید درگیر کاربرد واژ‌ه‌ها و جملات و لحن داستان شوید و البته که اگر هنوز هم قصه‌اى محترم را بیشتر از رمان‌هاى وطنىِ این روزها مى‌پسندید.

*از تقى مدرسى، کتاب آدم‌هاى غایب را مى‌خوانم. قصه‌ى دو خانواده از دو برادر و پر از شخصیت‌هاى مستقل و دوست‌داشتنى و یک استاد عصارِ یگانه، یک راوى خل به اسم رکنى و یک داداش ضیا مرموز، از آن‌ها که اگر سى چهل سال پیش جوانى مى‌کردیم لابد باید مى‌رفتیم دم یک مغازه‌اى و سفارشش مى‌دادیم. از همایون دخت و خان بابا دکتر و بقیه شخصیت‌ها هم نگویم که همه یک ویژگى حداقل دارند تا مدت‌ها توى ذهن بمانند. از این دست شخصیت‌ها که آدم حسودیش مى‌شود چرا مال من و قصه‌هام نیستند. این یکى را، اگر کمى پرحوصله‌ترید بخوانید. به قدرِ فیل در تاریکى، کتاب میخکوب‌کننده‌اى نیست، ولى باز هم همچنان خواندنى و دوست داشتنى است. البته که اگر همچنان مثل من از فضاى داستان‌هاى سال‌ها پیش،بیشتر از فضاى کافه‌اى این روزها لذت مى‌برید.  

*از کتاب‌فروشى فرهنگیان باغ گلدسته سه تا هوشمندان سیاره‌ى اوراک خریدم. یکیش براى خودم، یکیش نازک نارنجى-که هنوز به دستت نرسانده‌ام و جز شرمندگى کلامى نمى‌ماند.- و آخرى را دیروز هدیه دادم به دختر ده دوازده ساله‌اى که گاهى مرا یاد خودم مى‌اندازد و در این روزهاى هجوم تبلت و بازى و اینترنت، کتاب‌ها را دوست دارد. 

*سنگر و قمقه‌هاى خالىِ بهرام صادقى را از کتاب‌خانه‌ى مامان گرفته‌ام. همین براى خوشى اولین روزهاى بهمنِ دوست‌داشتنى کافى است.

*راستى امروز اولین روز ماه دوست‌داشتنى است.

پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1395 @ 11:46 ب.ظ

روز بیست‌وسوم، در فاجعه

اکنون، انگور را حدّى‌ست که او را سرما زیان دارد. بعد از آن، خوف نمانَد. چنان که بعد از آن، انگور در زیرِ برف پرورده شود. 

-مقالات شمس


روزى اینجا نوشته بودم یک بار، یک قرارى را دم یک ایستگاه آتش‌نشانى خواهم گذاشت. آتش‌نشان‌ها از شریف‌ترین مردمِ زمانه‌اند. و باز و هر بار، هر مرگى انگار اولین مرگ جهان است. کاش بازگشتى بود.

سکوت.

( تعداد کل: 397 )
   1       2       3       4       5       ...       80    >>