شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1397 @ 07:12 ب.ظ

درهاى آسمان

*ماه رمضان امسال براى خودم یک حد بالا درنظر گرفته‌ام، در رسیدن بهش. این‌که اگر در این ماه دعایى مى‌خوانم، اگر روزه مى‌گیرم یا هرچیز دیگرى، هیچ کدام مبنى بر درست بودنم یا برتریم نسبت به آدم‌هایى نیست که خیال مى‌کنم در زندگیم روزى و جایى دلم را شکانده‌اند یا بهم بد کرده‌اند.

این، درکنار آن تمرینِ حسود نبودن. 


*سال پیش شبى براى کسى از اتفاقات دو سال قبل‌ترش گفتم. حالا و حتى آن موقع هیچ دلیلى براى این درد دل نداشتم و ندارم و نمى‌دانم چرا آن شب همه چیز را یا بخشى از همه چیز را براى کسى تعریف کردم که مثل دو رهگذرِ مسافر در بازار شلوغ شهرى بین‌راهى بودیم. شاید او به راحتى گوش‌شنوا بود یا من در مواجهه به گذشته کم آورده بودم یا شاید در آن لحظات همان مریمِ شیطانِ بازیگوش شده بودم، هرچى، شبى از همه چیز گفتم. بهش گفتم دو نفر بهم فلان حرف را زده‌اند. فردا صبحش و نه دورتر از آن، در جواب رفتارى از من بهم گفت لابد همین کارها را کرده‌اى که آن‌ها آن حرف‌هاى بد را به تو زده‌اند و با تو آنطور رفتار کرده‌اند. 

بعد از یک سال، تازه چند روز پیش یاد این خاطره افتادم. نمى‌دانم چرا در طول این یک سال یادم نبود و هیچ وقت از آن حرف ناراحت نشدم. حالا ولى سنگینى آن حرف روى دلم مانده. ما هیچ وقت باز یکدیگر را نخواهیم دید-کدام یک از آدم‌هاى خوب و بد زندگیم را باز دیده‌ام که این یکى را-. اما تصویر آن روز حالا پیش چشمم است. صداى او وقتى سرکوفت درددل شب پیش را بهم زد و من که هیج واکنشى نشان ندادم.

آدم‌ها لابد یک جایى و اینطورى یاد مى‌گیرند کم حرف بزنند، دیگر حرف نزنند و کم کم یادمان مى‌رود حرف زدن چطور بود. حتى با رهگذرى ناآشنا، در شبى غریب. 


*گمانم تمام تکاپوى این دنیا، این دویدن‌ها، این نرسیدن‌ها، همهٔ لحظات غریبى که بر ما مى‌گذرد به یک منظور است؛ شناختن خودمان. شاید آن‌ور خدا نشست آن سر میز و پرسید: خب، از خودت بگو. 


*دلم، مشهد است. بیشتر تمام سال‌هاى رفته، بیشتر از هر زمان دیگرى. دلتنگ و آشفته و سرگردان. 

چهارشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1397 @ 11:29 ب.ظ

اى روى تو آیینه‌ام

حالا یک سال از آن روزى که نشستیم توى شبستان جنوبى مسجد جامع عباسى و عهد بستیم روزى که به خواسته‌هاى قلبیمان برسیم بازگردیم و همان جا بنشینیم و به آسمان نگاه کنیم مى‌گذرد. آن روزِ بارانى قربانى ارغوانِ سایه مى‌خواند که فکر کردم بهتر است یا شاید واجب است که عطا را فراموش کنم. یک سال گذشته و اغراق نیست که اعتراف کنم روزى نبوده که بى‌یاد او سپرى شده باشد. حالا به وضوح دارم با خاطره‌ى او در ذهنم زندگى مى‌کنم، نه مردى که او بود. یک سال گذشته از آن عهد و ما هیچ کدام برنگشته‌ایم به مسجد جامع عباسى، به شبستانى که انگار گذرگاه تاریخ است و هیچ کدام به خواسته‌هامان نرسیده‌ایم. حالا چیزى که از من مانده انسانِ بلاشک فقیرى است در عشق ورزیدن، در دوباره کسى را دوست داشتن. آدمى که نفسِ دوست داشتنِ عطا را دوست دارد و انگار از این رنج لذت مى‌برد. 

دایى که مُرد، فکر کردم کاش با این عزاى واقعى اشک و آه نبود آن آدم در زندگیم را خالى کنم و فکر کنم من هم عزادار بوده‌ام. نشد. تو وقتى سیاهِ مرگ کسى را مى‌پوشى، بقیه مى‌دانند که عزادارى. حرمت سیاه تنت را نگه مى‌دارند،مى‌دانند رنجى را از سر مى‌گذرانى و تا باقى عمر تو را در کنار آن اندوه یا آن را در کنار تو مى‌بینند، هرچند تو شاد و سرخوش و بعد از سیاهِ عزا، همان آدم همیشگى. عشق‌هاى مسکوت این طور نیست. خواستنى که فقط در قلب توست، حتى از خودت مى‌پرسى او دوستم داشت؟ جرئت ندارى به کسى از او بگویى. فوق در شبکه‌اى اجتماعى، جایى که کسى زیاد نمى‌شناسدت، کسى چشم در چشم تو نخواهد شد، چند سطرى مى‌نویسى از هجران یا عشق یا هرچى که به نظرت واژه‌ى مناسب این اندوه است. اندوه چرا، حتى خوشى بودن کنار آدمى که بى‌دلیل و بى‌حساب دوستش داشته‌اى. تو حالا جرئت ندارى به آدم‌هاى اطرافت از او بگویى. چون یکى بوده که هیچ وقت نبوده. چون روزى مردى دست دراز کرده در تنت، قلبت را فشرده، آن را تصاحب کرده و درحقیقت هیچ وقت نبوده است. چون تو جوابى به آدم‌هاى اطرافت ندارى، چون براى اشک‌هاى بى‌امانِ نیمه شب‌هاى خیابان‌هاى شهر هیچ دلیلى نمیابى، چون دلیلى وجود ندارد. حالا تو بزرگ شده‌اى. حالا وقتى زیر لب تصنیف بهار دلنشین را زمزمه مى‌کنى شبیه دخترى نیستى که آن آبان بارانىِ بعد از على را از سر گذراند. چون این بهار، شبیه هیچ بهارى از گذشته نیست. چون مردى بوده که از نظرت ارزشش را داشته، حتى اگر این تمام واقعیت نباشد. حالا تو بزرگ شده‌اى و این مشهود نیست. چون رنج را و اندوهِ فقدان عزیزى را بى اینکه عزایى برایش برگزار شده باشد از سر گذرانده‌اى. به اندازهٔ آن مرد و بزرگ‌اش بزرگ‌تر شده‌اى و این چیزى نیست که بتوانى با بقیه در میان بگذارى. بدى سکوتِ بعد از عطا در من همین بود. حالا دلیلى براى دوست نداشتن آدم‌ها ندارم، چون روزى مردى مثل او را دوست داشتم. حالا دلیلى ندارم ولى گاهى چشم‌هام تر مى‌شود. دلیلى ندارم و آن آدم قبلى نیستم. نتوانسته‌ام محکم بایستم روبروى آدم‌هاى زندگیم و بگویم من روزى مردى را دوست داشتم که حالا و شاید هیچ وقت اثرى از او در زندگیم نبوده و نیست. مردى که ارزشش را داشت. نتوانستم و تاوان این ضعفم را هر روز و هر ثانیه مى‌پردازم. 

غمگین نیستم. آدم از یک سنى به بعد یاد مى‌گیرد با مرگ، با اندوه فقدان آدم‌ها و با نبودن کنار بیاید. حالا من حتى خوشىِ زندگى عطا را در ذهن دارم. مى‌دانم دارد زندگى مى‌کند، کتاب مى‌خواند، فیلم مى‌بیند، تئاتر مى‌رود، با دوستانش در کافه مى‌نشیند، شاید سیگار بکشید، لابد ورزش نمى‌کند، زندگى مى‌کند، سفر مى‌رود و شاد است. مى‌دانم و یقینِ این دانش همپاى ایمان آدمى است که مى‌داند مرگْ رنج بیهودهٔ زیستن عزیزش را به آرامش ابدى بدل کرده است.

این مریمِ جدید را، مریم بعد از عطا را به هیچ کس از اطرافیانم حتى اگر نتوانستم ثابت کنم، اگر نشد از او با آن‌ها حرف بزنم اما خودم خوب شناختمش. با او کنار آمدم، سعى کردم دوستش بدارم، گاهى دلداریش دادم و مهمتر آنکه یادش دادم از دوست داشتن مردى به اسم عطا خجالت نکشد، حتى اگر قرار باشد آن را در داستانى بنویسد. یاد گرفتم تا زمانى که به عهدم وفا کنم و باز هم بنشینم در شبستان مسجد و فکر کنم این چه رازى‌ست که هر بار بهار... با همه چیز کنار بیایم و بپذیرم که زندگى یعنى همین. بودن‌ها و نبودن‌ها. 

جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1396 @ 04:40 ب.ظ

ببین غم تو دویده به تن

*سربالایى‌هاى ولنجک مسلماً مکان روحانى‌اى براى قرار گذاشتن با آن پهنهٔ وسیع آسمان ابرى بالاسرم نبود، ولى در تنهایى نرسیده به غروب جمعه داشتم همین سربالایى‌ها را طى مى‌کردم که چند قطره باران چکید که صداى اذان از یک جاى دورى آمد و فکر کردم بالاخره که چى، بگذار یک قرارى بگذارم. یک نذرى، چیزى که امیدوارم کند به آینده. که من زنده به امیدم، هرچند هیچ وقت این کورسوى نور در اعماق دلم سرانجامى به روشنایى بیرون نداشته است. دو روز گذشته‌اش را در تب و تاب زنگ زدن یا نزدن به ع گذرانده بودم. حالا آن‌جا بودم، مى‌دانستم هیچ وقت به او زنگ نخواهم زد و ته دلم خالى‌تر از همیشه بود. محمد اصفهانى شاید داشت مى‌خواند بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد، تو ساعتى ننشستى که آتشى بنشانى... که رو کردم به آسمان غروب‌کرده و تیرهٔ بالاسرم و قرار گذاشتم اگر ع را فراموش کنم، مامان را ببرم مشهد. حالا سال‌هاست من و مامان مشهد نرفته‌ایم. آخرین بارى که با هم آنجا بودیم، کنکورى بودم. چند ماهى از مرگ خاله گذشته بود و من هیچ ذهنیتى از بیست و هفت سالگى نداشتم. حالا دایى مُرده. هم بیست و هفت سالگى را مى‌شناسم، هم خوب مى‌دانم مرگ چیست. قرار گذاشتم ع را فراموش کنم، از آن پهنهٔ وسیع مهربان که ساعتى بعد باران را به زمین ارزانى داشت خواستم که ع را فراموش کنم. نذر کردم. مثل سالى که نذر بسم الله گرفتم در فراموشى على. سربالایى‌هاى ولنجک در غروب جمعهٔ بارانى خیلى هم جاى بدى به نظر نمى‌رسید براى عهد بستن سرِ فراموشى خاطرهٔ بیست و هفت سالگى. 

پ. ن. چند روز بعد براى ع ایمیلى نوشتم و نوشتم که بى هیچ توقع و گله‌اى فقط مى‌خواهم بداند روزى کسى او را بى حساب و بى دلیل دوست داشته است. گمانم این صداقت را اول از همه به خودم بدهکار بودم. 



*شاهرخ مسکوب خوانده‌ام. سوگ مادر را. حالا که چند ماهى است درگیر و دار مرگ بوده‌ایم، حالا که یک بعدازظهر جمعه‌اى شبیه به حالا مرگ را به چشم دیده‌ایم... دیدم بد نیست از مرگ بخوانم، با قلم مسکوب. اولْ بار روز تولدم ناگهانى عزم میدان کردم و ساعتى بعد روبروى مسجد جامع عباسى نشستم و سوگ مادر خواندم. آخر بار همین چند روز پیش که تمامش کردم. مسکوب، آن توصیفاتش از وقایع و آن تردیدش در ایمان را دوست دارم. آن‌قدرى که نه تاب دارم کتاب‌هاش را زود بخوانم مبادا تمام شود و نه صبورم در نخواندنش. نتیجه این که خیلى زود کتابى را که ازش در دست دارم تمام مى‌کنم. 



*با ساز جدید یک چهارپارهٔ ماهور مى‌نوازم که هر بار باید باهاش بخوانم چه شود که به چهرهٔ زرد من نظرى براى خدا کنى، که اگر کنى همهٔ غمم به یکى نظاره دوا کنى. تو کمان کشیده و در کمین، که زنى به تیرم و من غمین؛ همهٔ غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنى. 

هر بار به این‌جاى تمرینات مى‌رسم، موقع خواندن چشم‌هام تر مى‌شود و صدام غم مى‌گیرد. لحظات باشکوه زیستن. 



*این‌ها را که مى‌نویسم محمد اصفهانى دارد مى‌خواند چه در دل من، چه در سر تو، من از تو رسیدم به باور تو. 



*در سفر قرار دیگرى با خودم گذاشتم، حسود نبودن. مى‌دانم حسادت چقدر کشنده است و خوب واقفم که بعد از ع چقدر حسود و کج‌خلق شده‌ام. مى‌خواهم که نباشم. 



آدمیزاد یک بار به دنیا مى‌آید اما در هر جدایى یک بار تازه مى‌میرد. مرگ دردى است که درمانش را با خود دارد، چون وقتى برسد دیگر دردى نمى‌ماند تا درمانى بخواهد. اما جدایى:

دردى‌ست غیر مردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن -شاهرخ مسکوب»


سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1396 @ 11:34 ب.ظ

سلام. 

این آدرس کانال تلگرامى لى لى نیکزاده:

https://t.me/shabehezarom

شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1396 @ 10:46 ق.ظ

به و.

*بهمن سال پیش به از دست دادن رویایى گذشت که تا بهمن امسال همراهم بود. 


*بهمن امسال، دیشب با دیدن عکسى به تیر خلاص بر پیکر کم‌جانم گذشت. و خوبیش همین گذشتن است، همین مى‌گذرد. 


*چند ماه پیش شبى با کسى حرف زدم که نه یکدیگر را مى‌شناختیم، نه هیچ وقت هم را مى‌بینیم. از این یکهو سر راه قرار گرفتن آدم‌ها در موقعیت‌هاى خاص. شبى بوده لابد که از عجز دلتنگى به حرفم آورده بوده و دلم مى‌خواسته کسى باشد تا باش حرف بزنم. و در آخر حرف‌هاش بهم گفت برقص، زندگى کن، شاد باش. آن شب، آن حرف‌ها بیشتر دل‌خوشکنک بود. از طرف کسى که هیچ شناختى از هم نداشتیم. همین‌طورى یک غریبه‌اى فهمیده بود شش هفت سال ازش کوچک‌ترم و تصمیم گرفته بود در نصیحتى بهم حالى کند خودش چقدر از رفتن این شش هفت سال ناراحت، خسته یا گیج است. حرف‌هامان تمام شد همان شب. تاثیر مستقیم بر من؟ گمان نکنم. ولى هیچى بى تاثیر نیست، حتى بال زدن حشره‌اى کوچک در صحراى بزرگ آفریقا. حالا چند روز بیشتر به اتمام بیست و هفت سالگى نمانده، در اوج استیصال از سالى که گذشت، از مردى که هیچ وقت راز بودنش را در زندگیم درک نکردم... مى‌رقصم و زندگى مى‌کنم. کلاس ورزشى مى‌روم، بعد از سال‌ها یک ساز جدید مى‌زنم و یاد گرفته‌ام یا گمان مى‌کنم یاد گرفته‌ام با دنیاى آن بیرون چطور تا کنم. با آدم‌هایى که شبیه من نیستند. آدم‌هایى که هیچ کدام شبیه دیگرى نیستیم. حالا و چند روز مانده به اتمام بیست و هفت سالگى که رنگش آبى نفتى بود، دلم مى‌خواهد به و که هیچ وقت این‌جا را نمى‌خواند بگویم چقدر بابت آن شب و صحبت کوتاهمان متشکرم. 


*از بیست و هفت سالگى باید مفصل بنویسم. از روزى بارانى در مسجد شاه، از شبى بارانى در اتوبان‌هاى تهران و از عطا که حالا تبدیل شده به یک خاطره‌ى دور. 


*دارم تهرانى‌هاى امیرحسین خورشیدفر را مى‌خوانم. 

سوگ مادر مسکوب را گرفته‌ام و قرار است روز تولدم به خواندن آن بگذرد چون مسکوب همیشه جواب است. 

این ادبیات است که همچنان هست و هنوز نجاتم مى‌دهد. 


*باید یک تصمیم درست و درمانى براى بیست و هشت سالگى بگیرم. باید فکر کنم. 

( تعداد کل: 438 )
   1       2       3       4       5       ...       88    >>