X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1396 @ 05:06 ب.ظ

دخترى که رهایش کردى

از این که دوستش دارم از خودم خجالت مى‌کشم. بارها از خودم عذر خواستم که نتونستم اون آدم رو فراموش کنم. بارها، مثل حالا که یه ساعتى میشه نشستم یه گوشه، به دور از جمع و فقط اشک ریختم. از خودم و از این ضعفم بدم میاد. بعد میون گریه از خودم مى‌پرسم من واقعاً دوستش دارم؟ خودش رو؟ خاطره‌ى خوش بودن کنارش رو؟ یا منِ وقتى او بود؟ یه ساعتى میشه که زل زدم به عکس‌هاش، نوشته‌هاش رو مى‌خونم-نوشته‌هایى که هیچ ربطى به من ندارند، آدمى که انگار هیچ وقت تو زندگیش نبودم، شاید هم نبودم؟- و زار مى‌زنم و از این مریم بى دفاع بدم میاد. تو این مدت نذاشتم کسى بفهمه چى بهم گذشت. یه وقتى که سرم گرم بود و حال خوش منگى داشتم، توى تاریکى ماشین، وسط پمپ بنزین زدم زیر گریه و اونقدر لال شدم که نتونستم به آدمى که نگرانم بود توضیح بدهم دلم تنگ شده. بارها از خودم پرسیدم ارزشش رو داشت. اگه مى‌دونستى این حال در انتظارته باز هم اون تصمیم رو مى‌گرفتى. باز هم مى‌نوشتى که آروم‌ام. حالا مدت‌هاست هر چى هستم الا آروم. سردرگم و کلافه‌ام. خسته‌ام و قلبم بعضى وقت‌ها اونقدر خالیه که از خودم مى‌ترسم. از منِ بعد از او. و هر بار از خودم مى‌پرسم مى‌بخشمش؟

جمعه 26 آبان‌ماه سال 1396 @ 11:39 ق.ظ

فقط مى‌خواهم برایت بنویسم که امروز...

من آدم کینه‌توزى‌ام. اما یک کینه‌توز بى آزار. محال است به انتقام فکر کنم، و محال است فراموشى کنم. همه چیز را سپرده‌ام به گذر زمان، فراموشى را. و حالا دلگیرم. گمان مى‌کردم دل سوزاندن را نمى‌فهمم، نمى‌دانستم چیست. حالا مى‌دانم. مى‌دانم دل شکسته‌ام از ع. اگر لیاقت تمام شدن را نداشته‌ام، حالا که صبح جمعه‌اى غمگین را از سر مى‌گذرانم، حالا که به آخرین پرتقالى که تا نخورد فکر مى‌کنم، حالا مطمئنم که آزرده‌ام. نشسته‌ام میان آفتاب پاییزى  و هیچ ایده‌اى راجع به آینده ندارم. کاش این شب‌هاى سرد تمام شوند. 



*عنوان از نامه‌اى به آنتوان چخوف

سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396 @ 09:40 ق.ظ

از بیست و هفت سالگى

*بیست و هفت سالگى را بگذاریم سال سر و سامان گرفتن. آسه آسه جمع و جور شدن وضعیت کار و زندگى‌ام. کار کردن و دانشگاه قبول شدن و تمام شدن ظاهرى رنجى که تهران برایم به همراه داشت.-آزمایشى را که قرار بود مهرماه بدهم هنوز نداده‌ام و امیدوارم چیزى نباشد و واقعاً همه چیز تمام شده باشد.-


*همیشه فکر مى‌کردم دلم نمى‌خواهد ایران را ترک کنم. با بچه‌ها و دوستان که حرفش مى‌شد شاید ذوق ظاهرى رفتن در چهره‌ام نمایان مى‌شد اما همیشه مى‌دانستم من آدم رفتن نیستم. شاید هم بوده‌ام و هیچ وقت توجهى به این وجه از خودم نکرده‌ام. دوست داشتم بمانم، توى شهرى که مى‌شناسم، میان آدم‌هایى که به زبان مادریم حرف مى‌زنند، لابه‌لاى خاطرات آدم‌هایى که دوستشان دارم. مى‌دانستم اگر قرار به آمدن هفده آبانى باشد، دوست دارم بشینم توى شبستان مسجد جامع عباسى و شاید نم بارانى آن بیرون بزند و اشکى از درون من و چشم ببندم و خیال ببافم. خودِ گیر افتاده توى خاطره‌ها را مى‌شناختم که هیچ وقت و با وجود فرصتش فکر رفتن به سرم نزد.

هفته‌ى پیش که عصر یک روز پاییزى که برگ ریزانش شبیه پاییز بود و نبود، توى شهر قدم مى‌زدم. راسه‌ى پیاده‌رو را گرفته بودم و آبشوران در دست راه مى‌رفتم و بغضم را قورت مى‌دادم. اشک‌ها بى‌توجه به من مى‌ریخت و فکر مى‌کردم هیچ نسبتى با این آدم‌ها ندارم، با این شهر حتى. دلم مى‌خواست بروم. دلم مى‌خواست هرجایى باشم جز اینجا که باهاش خاطره دارم. جز این خیابانى که حافظ و مروارید روزى ازش گذشته بودند. از خودم ترسیدم. از این آدمى که حالا به واقع به رفتن فکر مى‌کرد. تا خانه اشک ریختم، جلوى آدم‌هاى غریبه‌ى توى اتوبوس و خیابان و فکر کردم بریدن انگار فقط یک لحظه است. یک عصر پاییزى، بعد از تمام شدن و ته‌نشین شدن تمام گذشته در وجودم.

-این را که مى‌نوشتم یادم آمد توى وبلاگ عطا هم یک بار همچون متنى خوانده بودم. در باب ماندن. 


*مست نبودم، گیج و سرخوش شاید. سرخوش هم حتى نه. ولى گریه‌ام گرفت. همه مى‌رقصیدند که نشستم یک گوشه، به سقف زل زدم و با آهنگى که یادآور سفر شمال بود اشک ریختم. بعد، روز بعدش فکر کردم حقِ آن مریم سرخوش درونم این آشوب و سرگردانى نبود. اگر بود هم لااقل این غم نبود.

اسمم را لابد باید حالا از خداى کارهاى نیمه تمام بگذاریم خداى اشک‌هاى جارى. 


*گریه کار همیشه‌ى ما بود. موقع عزادارى، عزادار بودیم، موقع جشن هم عزادار بودیم.

-آبشوران. لطیف تلخستانى.



پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396 @ 02:01 ب.ظ

ما را به سخت جانی خود این گمان...

*گفتم ببینمت، شاید که از سرم دیوانگی رود. زان دم که دیدمت دیوانه تر شدم.

جمله-شعر- بالا را زیسته ام یا در هر حال زیستنم. هر چه. در هر حال که انگار جدی جدی ما را به سخت جانی خود این گمان نبود. 


*روزی نیست که بهش فکر نکنم. شبی نیست که خیال نکنم او کجاست، در چه حال و مهمتر از همه این که سلامت است؟ بی ربط ترین سوالها به من همینهاست که روز و شب با من است. حالا به سختی صداش را به خاطر می آورم. هر بار برای مرور کردن صداش به اولین بار که با هم حرف زدیم رجوع می کنم. اولین جمله ای که گفت. برعکس بوها، برعکس خود آدمها، بدترین آدمم در به خاطر سپردن صداها. صدای آدمها اولین خصیصه ای است که از ذهنم پاک می شود. بعد کم کم چهره ها. حالا خیلی باید به ذهنم فشار بیاورم تا خطوط صورتش را به خاطر بیاورم. پیوستگی ابروها. موهای ریز روی گونه ها و گوشها و بناگوش که خارج این قاعده است چون انگار هنوز چشمهام را که باز می کنم پیش چشمم است. انگار همه اینها سرآغاز فراموشی است.فراموشی ای که با تمام توانم به مقابله باهاش برخاستم. از نوشتن خاطرات، از یادآوری هر روزه شان تا... تا نمی دانم یک جایی که فراموش نکنم کاهوی پیچ بود یا کاهوی ساده. 

روزهای دلتنگی این طور دیوانه وار هجوم آورده اند که حتی دلم برای ر هم تنگ شده است. 


*دو سال گذشته دلم می خواست باز هم دانشگاه قبول شوم. مبارزه ای را شروع کرده بودم و قرار بود پاش بایستم. همه اش مصادف شد با تحولات روحی ام در یکی دو سالی گه گذشت و هیچ کدام از گزینه های مد نظرم را قبول نشدم. حالا قبول شده ام و مرددم بین رفتن و نرفتن. همان آن که انتظارش را نداریم یا شکست را پذیرفته ایم، از یک جای ناشناخته ای، یک جواب ناشناخته ای در انتظارمان است. نتیجه امید این اگر قرار است باشد، دل بستنم به این امیدِ هر روزه کار عبثی نیست؟


*دلم برای تهران تنگ شده است.


*خوشه های خشمِ جان اشتاین بک را می خوانم. آرام و یواش و باطمانینه. فصل سه کتاب توصیف یک لاک پشت است، در تقلای زنده ماندن و راه رفتن.

یکی از مترجمان کتاب شاهرخ مسکوب است و خواندن کتاب لذت دو چندان دارد برای منِ عجول.


*آبشوران را از کتابخانه مامان گرفته ام. به قلم لطیف تلخستانی. چاپ دوم. اولین کتابی است که از علی اشرف درویشیان می خوانم.


*گاهی خیال می کنم تنها چیزی که آزارم می دهد این است که او نیز مثل تمام آدمهای گذشته باشد. من هیچ وقت مطمئن نبوده ام دوستش دارم یا نه. تردید دارم.


*زندگی ام مجموعه ای از آدمهاست. مجموعه ای از هزاران شبه جزیره ی شناور.

اتفاق. گلی ترقی.


*نوشته بودم یا نه؟ پلک ماهی حامد حبیبی را خواندم. خوب بود با چندتا داستان شگفت آور برای من و فضای خلق شده ی جدیدی که انگار دنیای خاص آدمهای این قصه هاست. 


*همه ی ما پُریم از ماجراهای بزرگ. در زندگی مان لحظاتی بوده که تا آخر عمر و تا خود فراموشی لحظه ای رهایمان نخواهند کرد. از من؟ لحظه ی تصادف و بعدش، در بیمارستان و روی تخت اورژانس. از من؟ وقتی در بُنه گاهم، در آن آخر دنیایی که نشسته بودم و باران می خورد به نرده های تراس و شتک می زد روی پاهای لختم. از من؟ تمام آدمهایی که لابد درونم زندگی می کنند.


*دانشجو بودم که خواب دیدم. توی دانشگاه قدم می زدیم و آن وقت ها فکر کردم کسی که توی خواب همراهیم می کند یکی از هم دانشگاهی هاست. ازش پرسیدم متولد چه ماهی است. گفت بهمن. چند وقت پیش خواب دیدم ر متولد بهمن است. و ر واقعا متولد بهمن بود. حالا به خوابی که در خیابان های بهاری دانشگاه گذشت فکر می کنم  می بینم شاید این ر بود در آن خواب. با همان قد بلند و موهای فر و عینک. آدمی که تمام سعی چند ماه گذشته ام در بخشش و فراموشی او بوده است. در بخشش خودم در پاک کردن دلم از کینه او.

شما به خوابها اعتقاد دارید؟


*خسته نیستم. فقط تجربه های اخیر درونم رسوب کرده اند و نیاز دارم به استراحت. به دمی آسایش، به شاید یا حتما نوشتن و به فکر نکردن.


*عطا یک بار برایم نوشت می خواهم کتاب های شاهرخ مسکوب و قاسم هاشمی نژاد را برایم بخرد. گفته بودم نه. 


*بهترین دوستم چند وقت پیش ازدواج کرد. دختری که بخش اعظمی از خاطرات مرا تصاحب کرده است. زنی که سالهاست در کنار همیم و همیشه از همه چیز و هیچ چیز هم با خبر بوده ایم. 


*به قدر یک دنیا حرف دارم و هرچه فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی آید. انگار آن ورِ خالی ذهنم را نشانده ام پای کیبورد و آن ور پر نشسته به تماشا.



یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1396 @ 09:38 ق.ظ

ایمیل لى لى نیکزاد

سلام :) 
مرسی نازلی عزیز که پیاما رو به من می رسونی 
این ایمیل منه دوستان؛ 2misa88@gmail.com
اگه مطلبی هست که دوس دارین بهم بگین

*این کامنت رو لى لى گذاشته بود اینجا چون خیلى‌ها سراغش رو از من مى‌گرفتند. 
( تعداد کل: 432 )
   1       2       3       4       5       ...       87    >>