X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1396 @ 12:31 ب.ظ

عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو

*روز سى و یکم است. با خودم عهد بسته‌ام در این چهل روز صبر و امید را تمرین کنم. یاد بگیرم به صبور بودن و امید داشتن. در کارم، در تحصیلم، در زندگیم... در زندگیم که الان از هر لحاظ گیر افتاده توى یک حبابِ سرگردانى و معلوم نیست ته‌اش چه مى‌شود. باید یاد بگیرم به امید داشتن و به صبر. 


*نشستم به بازبینى سه‌گانه‌ى پیش از طلوع و غروب و نیمه شب. حالا هم بازبینى سه گانه‌ى رنگ کیشلوفسکى. ازشان خواهم نوشت.


*فکر کردم هیچ کس از تو هیچى نمى‌داند، هیچ کس. فکر کردم به کسى بگویم. حالا و بعد از تصادف و با وجود این ترسِ رخنه کرده در من که قبل از خروج از خانه فکر مى‌کنم نکند بازگشتى وجود نداشته باشد. فکر کردم به کسى بگویم که تمام لحظاتى که روى تخت اورژانس خوابیده بودم و سرگردانِ راهروهاى بیمارستان بودم، وقتى چشم‌هام فقط مهتابى‌هاى سقف بیمارستان را مى‌دید و مطمئن نبودم به چند ساعت بعدم به تو فکر مى‌کردم، به بى‌سرانجامى‌مان. فکر کردم بگویم و خیالم راحت شود که بعد از من کسى هست که بداند، که شاید روزى این‌ها را بهت بگوید. بعد راستش فکر کردم بودنم وقتى مهم نبود برات، نبودم هم نیست لابد. 

من حالا باید صبور بشینم به امید معجزه‌ى فراموشى. 


*کاش همت کنم و از کتاب‌هاى این چند وقت بنویسم. از خیرالنساء قاسم هاشمى نژاد تا خورشید همچنان مى‌دمد و همینگوىِ دوست نداشتنى‌اش. 



جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1396 @ 04:47 ب.ظ

مشهدِ قانون

علی آقا مرا تا خودِ هتلی در مشهد همراهی کرد. هتل متوسطی در خیابان امام رضا. همه¬ی این خرج¬ها را گوشه¬ی دفترچه¬ام می¬نوشتم تا بعد حساب کنیم با هم. هر چند زیر دینش رفته بودم، ولی لااقل خیالم از بابت پول و بدهی راحت بود.

توی لابی هتل از من خداحافظی کرد. گفت خودش هم خواهد ماند تا موقع برگشتم.

از این همه بزرگواریش تعجب کرده بودم. اما منِ خودخواه آن روزها به خودش اجازه هم نداد که بپرسد پس کار و زندگیتان چه می¬شود، یا پسر بی¬مادری که تنهاش گذاشته بودیم و آمده بودیم سفر.

فقط سرم را برایش تکان دادم و گفتم: تا عمر دارم محبتتون رو فراموش نمی¬کنم. خدا محمدپارسا رو براتون نگه داره. در حقم برادری کردید.

جواب داد: امین زنده باشه. وظیفه¬مه. خوشحالم نرفتی پیش غریبه. 

موبایلی بهم داد. گفت خطی اعتباری از فرودگاه اصفهان خریده است، شماره¬ی خودش را وارد کرد و رفت. وقتی پایش را از در هتل گذاشت بیرون ترس برم داشت. من تا همین چند ماه پیش دخترِ نازکرده¬ای بودم که هیچ وقت تنها جایی اقامت نداشتم و جایی نرفته بودم. خوابگاه¬مان توی محوطه¬ی دانشگاه بود و مسیرهای رفت¬وبرگشت به کاشان را هم اغلب با پدرم می¬رفتم. هیچ وقت دلش راضی نبود به تنهایی سفر کردنم. وسط لابی هتل، یکهو تمام ترس¬های عالم ریخت توی دلم. آن شخصیت دروغین که توی من جا خوش کرده بود رفت و شدم همان آسیه¬ی قدیم. همان که هر صبح و شب به پدر و مادرش زنگ می¬زد و گزارش کار می¬داد، که حتی یک بار هم تنهایی تا سر خیابان نرفته بود. شده بودم همان دخترک ترسو. تنهایی رفتن تا حرم که هیچ، فکر تنها ماندن در اتاق هتل عذاب الیم بود.

به همان شماره¬ای که هنوز روی صفحه گوشیم بود زنگ زدم. صدای مرددش پرسید: آسیه خانم؟

شاید انتظار نداشت حالا باهاش تماس بگیرم.

- علی آقا می¬شه برگردید؟ تو رو خدا...

-  من اومدم... نرو بالا.. تو لابی هستی هنوز؟ بمون تا بیام... می¬خوای قطع نکن با هم حرف بزنیم. برو بشین رو یکی از مبل¬ها... آفرین دختر خوب.

رفتم روی یکی از مبل¬های لابی نشستم. گوشی هنوز دم گوشم بود. و او هم¬چنان حرف می¬زد.

- خب الان کجایی؟ یه کم برام توضیح می¬دی تا برسم؟ من همین نزدیکی¬ام. دارم میام. خیابون خیلی شلوغه. راستش الان پارسا زنگ زد. خیلی انرژی گرفتم. بهش گفتم اومدم سفر. این روزها مدام پیش عمه¬هاشه... 

صدای بوق ماشین¬ها می¬آمد و حرف زدن آدم¬ها. صدای گاهی نفس نفس زدن¬های علی آقا، یا مکث¬هایش. او داشت حرف می¬زد و من شنونده بودم. از صدایم فهمیده بود ترسیده¬ام. ولی انگار خودش بیشتر ترسیده بود، وقتی رسید بهم، ارتباط را که قطع کرد، گفت: خدا رو شکر. خیلی بی¬فکری کردم. نباید تنهات می¬گذاشتم.

با کف دست زد به پیشانیش و سر برگرداند سمت پذیرش. 

- می¬رم چمدون و شناسنامه¬ت رو بگیرم. می¬ریم یه جای دیگه.

و من انگار بره¬ی رام¬شده¬ای، در سکوت او را دنبال کردم و در دلم خدا خدا کردم آن جایی که علی آقا می¬گوید، یک گوشه¬ی دنج برای گریه کردن داشته باشد. 


***


از هتل که زدیم بیرون علی آقا ایستاد و مرا نگاه کرد: فکر کردم اگه من دوروبرت نباشم راحت¬تری. نباید توی این موقعیت تنهات می¬گذاشتم.

سرم را زیر انداختم. از آن¬جایی که ایستاده بودیم گنبد طلا پیدا بود. دلم هوای چادر مشکیم را کرده بود که بندازم سرم و بروم حرم. بغضِ این چند وقته بدجور اذیتم می-کرد.

- می¬شه زودتر من رو برسونید یه جا؟

با حواس¬پرتی جوابم را داد و راه افتاد. 

تند می¬رفت و من سعی می¬کردم قدم¬هایم را با او بردارم. دسته¬ی چمدانم را گرفته بود توی دستش و دنبال خودش می¬کشید، من هم انگار دنبالشان کشیده می¬شدم.

داشت می¬رفت سمت حرم. چند بار خواستم چیزی بگویم که نشد. چوب خطم به اندازه¬ی کافی پر شده بود و بعد از آن تنهاییِ چند دقیقه¬ای توی لابی هتل به خودم آمده بودم. کار من نبود غر زدن به آدمی که خیلی مدیونش بودم.

کمی مانده به حرم پیچید سمت راست توی کوچه¬ای و بعد هی کوچه پس کوچه.

یک چشمم به او بود که گمش نکنم و یک چشمم به نشانی¬ها، که یادم بماند داریم کجا می¬رویم و بتوانم خودم تنهایی بروم حرم. توی یک از همان کوچه¬ها جلوی درِ خانه¬ای ایستاد و در زد. زنی با چادر رنگی در را باز کرد. سلام کرد. علی آقا سر به زیر جواب داد و گفت: شرمنده حاج خانم من بازم مزاحمت دارم براتون. مهمونم رو آوردم. 

رفت کنار و من سلام کردم.

زن لبخند زد و گفت: خوش اومدید.

رو کرد به علی آقا: آقای اخوان، حاج آقا تو اتاق بزرگه¬س، قرآن می¬خونه، شما برید جاگیر بشید، بعد برا پخت غذا بیاید. وسایلتون رو هم گذاشتم تو اتاق همیشگی.

رفتیم تو. خانه¬ی حیاط¬دار بزرگ و پردارودرختی بود. وسطش حوض آب بود و دور تا دور اتاق.

کسی توی حیاط نبود ولی از شلوغی خانه می¬شد فهمید توی اتاق¬ها پر است. علی آقا چمدانم را گذاشت دمِ درِ اتاقی و برگشت نگاهم کرد: راحت باش.

زن هم اتاق را نشان داد و رخت¬خواب برایم گذاشت کناری و سفارش کرد تعارف نکنم. تنهایم گذاشت تا استراحت بکنم. حتی طرف رخت¬خواب هم نرفتم. با وجود خستگی زیاد، چشم¬هایم روی هم نمی¬رفت از بس فکر و خیال توی سرم بود. لباس عوض نکرده از اتاق زدم بیرون. توی حیاط چند تا بچه داشتند بازی می¬کردند و زن کنار حوض روی سه¬پایه¬ای نشسته بود.

رفتم جلو. سیب¬زمینی سرخ می¬کرد، روی گاز پیکنیک. زردچوبه زده بود به سیب¬ها و رنگشان طلاییِ خوش رنگی شده بود. روبرویش که ایستادم، سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. لبخندِ روی لبش گشادتر شد. به لبه¬ی حوض اشاره کرد: بیا بشین این¬جا.

کف¬گیر چوبیش را پر از سیب زمینیِ طلاییِ سرخ شده کرد و گرفت طرفم. نگاه گیجم را که دید، خندید و گفت: آهان.

کف¬گیر را برد سمت صورتش و فوت کرد به سیب¬زمینی¬های داغ. دوباره گرفت طرفم و گفت: بخور. دیگه دهنتو نمی¬سوزونه... بخور، می¬دونم دلت توشه. هوس داری.

دو تا از سیب¬ها را که هنوز گرم بود برداشتم و به دهان بردم. 

- ممنون. آره خیلی دلم می¬خواست.

- هوس مال زنِ حامله¬س. منم که سر آقا رضا حامله بودم هر چی رو می¬دیدم دلم می¬خواست. 

توی چشم¬های متعجبم دقیق شد و خندید: البته من از دختریم خیلی شکمو بودم.

داشتم از تعجب شاخ درمی¬آوردم. همه¬اش یک فکر توی سرم وول می¬خورد. اگر او فهمیده بود، لابد خیلی توی چشم بودم و همه می¬فهمیدند. دست کشیدم روی شکمم که اندازه بگیرمش. همان بود که دیروز صبح توی آزمایشگاهِ بیمارستان. دستش را گذاشت روی دست¬هایم، روی شکمم. این بار چشم¬هایش هم با لب¬هایش می¬خندید: چند وقتته؟

ناخودآگاه از زبانم در رفت: دو ماه.

دست¬هایش را برداشت و رویش را برگرداند. دوباره مشغول سیب¬زمینی¬ها شد.

- به شوهرت نگفتی نه؟ از صورت هاج و واجت پیداست. زودتر بهش بگو تا خودش نفهمیده. هر چند هیکلت دخترونه¬ست و تو چشم نمی¬زنه.

جمله¬ی آخر را با حسرت گفت. بهش نگاه کردم، سر تا پایش. زنانه بود و از همه چیز به قدر کافی داشت.

دوباره خندید: شاید گذاشتی تو سفر بهش بگی. چی بهتر از این. همه¬ی مردا عاشق اینن که بابا بشن. 

آن بغض لعنتی که دلم می¬خواست توی حرم امام رضا باز شود و دردِ دل شود برای آقا، پای تابه¬ی سیب¬زمینی¬های نهار خانه¬ی غریبه¬ای داشت باز می¬شد، آن هم با حرف آخر زنی که کنارم بود. با اسم بردن از بابای بچه. زود پا شدم که لااقل توی اتاقم اشک¬هایم بریزند. دمِ اتاق، برگشتم طرف زن. داشت مرا نگاه می¬کرد. با صورتی که هیچ چیز ازش نمی¬خواندم.

- از کجا فهمیدید؟ این قدر معلومه؟ علی آقا هم می¬فهمه؟

سر تکان داد به خنده و سیب¬زمینی¬ها را زیرورو کرد.

- چشم¬هات دودو می¬زنه دخترجون. نترس کسی نمی¬فهمه. من از نوجوونی زن حامله رو تشخیص می¬دادم. 

و باز هم خندید. چه دل خوشی داشت این زن. رفتم توی اتاق. نشستم کنج دیوار و زار زار گریه کردم. به خودم، زندگیم و بابای بچه¬ای که توی شکمم بود لعنت فرستادم. بچه¬ای که یک روز بود فهمیده بودم هست و حتی با دست کشیدن به شکمم هم نمی-توانستم موجودیتش را برای خودم ثابت کنم. انگار کابوسی بود که قرار بود سفر مشهد و معجزه¬ی امام رضا رویایش کند.

گریه¬ها که تمام شد، رفتم توی حیاط پیش آن خانم که حالا می¬دانستم اسمش محترم است. مردی که حاج آقا صدایش می¬کردند، ایستاده بود پای دیگ¬های غذا و از قرار معلوم نهارِ دیروقتمان خورش قیمه بود. نشستم کنار محترم خانم که سبزی پاک می-کرد. تعارف کردم کمکش کنم، قبول نکرد. اصرار داشت بیشتر استراحت کنم، خبر نداشت قلب ناآرامم دیگر با هیچ راحتی¬ای آرام نمی¬گیرد. منتظر علی آقا بودم که از خواب بلند شوم و ببردم حرم.

_ فکر کردم حاج آقا... برادرتونن؟

سرش به سبزی¬ها گرم بود، مثل سیب¬زمینی¬ها. دسته¬ای تره برداشت و گفت: نه، شوهرمه.

حاج آقا جوان بیست¬ودو¬سه¬ساله¬ای بود که ریش¬وپشم صورتش هم نتوانسته بود سن¬و-سال کمش را پنهان کند. و نقطه¬ی مقابل، این زن بود که به قول خودش فقط سی سالش بود ولی چهره¬اش او را بیش از این¬ها نشان می¬داد.

سکوتم شاید باعث شد سرش را بالا بگیرد و زل بزند بهم. چشم¬هایش می¬خندید، تلخ.

_ برادرِ شوهرِ خدابیامرزمه. جوون¬مردی کرد که سایه¬ش بالا سرِ من و بچه¬هام باشه. بهش گفتم بره یه زن دیگه بگیره که جوون باشه اما... 

ساکت شد. فکر کردم داستان زندگیش تمام شده. نگاهی به حاج آقا کرد که آن طرف حیاط داشت با چند نفر حرف می¬زد و تشت¬ها را جا¬به¬جا می¬کرد. آن طرف¬تر چند تا پسر بچه دور هم نشسته بودند به کارت¬بازی. درِ خانه هم باز شده بود و زوار از زیارت و نماز برمی¬گشتند.

_ بهش می¬گم حاج¬آقا که... راستش نمی¬تونم اسمش رو صدا بزنم. خجالت می¬کشم. 

پونزده سالم بود که شوهر کردم. خدا بیامرز دو سال پیش جوون¬مرگ شد. تو راهِ همین مشهد. تصادف کرد. حاجی فقط چند سال از پسر بزرگم، آقا رضا، بزرگتره. ولی خب چاره¬ای نبود. بعد از چند ماه از مرگِ داداشش اومد بهم گفت طاقت نمیاره بچه¬های برادرش زیر دست غریبه بزرگ شن. بهش گفتم ازدواج نمی¬کنم، می¬شینم بچه¬ها رو بزرگ می¬کنم. قبول نکرد. گفت جوونم، بیوه¬م، سایه¬ی یه مرد باید بالا سرم باشه.

دخترم ریحانه تازه دو سالش شده بود. 

حاجی با آقا رضا خیلی رفیقه. سن¬وسالشون به هم جوره. عمو و برادرزاده¬ن دیگه، نمی¬دونم چی گفت به بچه¬م که خودش اومد دست منو گذاشت تو دست عموش. 

خندید. حالا دیگر سبزی پاک نمی¬کرد و چشم¬هایش را دوخته بود به آن سر حیاط جایی که حاج¬آقا در رفت¬و¬آمد بود.

_ الان هم یه داداش دیگه دارن بچه¬هام. شش ماهشه.

به اتاق روبرو اشاره کرد. 

_ پیشِ خواهرشه تا من به کارها برسم. وسط روز می¬رم بهش سر می¬زنم و شیرش می¬دم و... 

دسته¬ای ریحان برداشت و دوباره مشغول شد. پرسیدم: حاج آقا آشپزن؟

به آن سمت که دیگ¬ها بودند نگاه کرد. لبخند زد.

_ آره. اصفهان بودیم. بعد از این ماجراها، برا این که کمتر حرف¬وحدیث دوست¬ودشمن رو بشنویم کوچ کردیم این¬جا. البته خودِ حاجی تو این خونه بود از قبل. شونزده سالش که شد اومد درس طلبگی بخونه. این خونه رو دست¬وپا کرده بود و با طلبه¬ها توش زندگی می¬کردن. بعد از این ماجراها خونه رو کردیم مسافرخونه و به زوار خدمت می-کنیم. خانوادگی آشپزن، شوهر خدابیامرزم هم بود.

حاجی هم برای خرج این بچه¬ها و زندگی، هم درسش رو می¬خونه هم آشپزی می¬کنه برای چندتا مسافرخونه¬ی محل.

این میشه غذای شبِ اونا و غذای ظهر ما. عادت ما به دو نوبت غذا خوردنه. صبح و عصر. شرمنده¬تون، حتما گشنه¬اید. آقای اخوان گفت تو راه چیزی خوردید. به هر حال از وقت ظهر گذشته بود اومدید. 

خندید: عیب نداره حالا شما هم می¬شید هم سفره¬ی من و حاجی و بچه¬ها.

حالا من هم دست برده بودم توی سبزی¬ها و کمکش می¬کردم. پرسیدم: محترم خانوم، ببخشید این سوال رو می¬پرسم، حاج آقا الان چند سالشونه؟

خندید و سربه¬زیر مشغول سبزی¬ها جواب داد: بیست سالشه.

نگاهش که افتاد به دست¬هایم هول¬زده گفت: وای خدا، تو مهمون مایی دختر، چرا دست¬هاتو کثیف کردی؟ شرمنده¬تم، این¬قدر حرف زدم یادم رفت پذیرایی کنم که. جَخ-تازه دستتم بند کردم.

زل زد مستقیم به چشم¬هایم، چشم¬هایی که به قول خودش دو¬ دو می¬زد.

_ برم یه چیزی بیارم بخوری. حالا آقای اخوان گفت گشنه نیستید، من چرا باور کردم. رنگ به روت نیست. زنِ حامله باید به خورد و خوراکش برسه.

 در حینی که بلند می¬شد، خندید و زمزمه کرد: وقتی می¬گم به شوهرت زودتر بگو برا همینه، اگه می¬دونست حامله¬ای تو رو نمی¬ذاشت به امون خدا و بره تو اون اتاق.

یکهو چشم¬هایش گرد شدند و مرموز پرسید: راستی چرا اتاقتو ازش سوا کردی؟ 


***


عصر بود که علی آقا از خواب بیدار شد. آمد دمِ حوض دست و رویش را بشوید. به من  که هنوز پای بساط سبزی نشسته بودم نگاه کرد و خسته نباشید گفت. آن طرف¬ترِ تختی که توی حیاط بود نشست و گفت: بعد از ناهار می¬ریم حرم.

حاج آقا همان طور که آستین¬هایش را تا می¬زد رو به بالا، آمد طرف علی آقا.

_ دادا منظورت عصرونه¬ست یا شام؟ خجالتمون نده مومن. از چهره¬تون پیداست گرسنه¬اید. شرمنده.

علی آقا دست گذاشت کنار خودش، که حاج آقا بنشیند آن¬جا.

_ عذر از ماست. دیر رسیدیم. ولی مهم دست پختِ توئه، دیر و زود نداره.

حاج آقا سر برد نزدیک گوش علی آقا، با هم پچ¬پچ کردند و خندیدند. بعد هم برگشت نگاهی به ما کرد و عذر خواست.

گفت: ببخش همشیره. ترک عادت موجبِ مرضه. این عادت دمِ گوشی هم از قدیم -الایام و جوونی مونده بهمون.

به ریش¬هایش نگاه کردم که هیچ جور سنِ کمش را نمی¬پوشاند. به اختلاف سنیش با علی آقا فکر کردم. مریم¬سادات خدابیامرز سی¬و¬پنج سالش بود، می¬دانستم که شوهرش دو سه سالی از خودش بزرگ¬تر است. نزدیک به ده پانزده سال اختلاف سنی و قدیم-الایام و جوانی!

حاج آقا رو کرد به محترم خانم که هنوز داشت دسته¬های ریحان را تمیز می¬کرد: حاج خانوم قربون دستت رضا رو صدا بزن بیاد کمک شام امشب رو بکشیم. شما هم سفره بنداز برای آقای اخوان. خودتون و بچه¬ها شروع کنید، من و رضا هم میایم.

محترم خانم چشمی گفت و دست تکاند و بلند شد.

_ آقا رضا، بیا مادر حاج آقا کارت دارن.

پسر سبزه¬روی درشت هیکلی از توی یکی از اتاق¬ها بیرون آمد. اگر سن واقعیش را نمی¬دانستم، فکر می¬کردم هم سن¬وسال حاجی باشد. 


***

وارد حرم که شدیم، روبروی تابلوی اذن دخول ایستادیم. هر کس دعای خودش را خواند. تمام که شد، رو کرد بهم: لبه¬ی این حوض بشینیم بعد بریم زیارت.

اطاعت کردم و دنبالش راه افتادم. کنار هم که جاگیر شدیم شروع کرد: قبل از این¬که به بهونه¬ی زیارت از هم جدا شیم، خواستم بگم من فقط اومدم این¬جا که مواظبتون باشم.

زل زده بودم به دست¬هایم که گره خورده بود در هم. از وقت نماز مغرب گذشته بود و چراغ¬های صحن به سنگ¬فرش¬های براق جلا داده بود.

_ وقتی تو دفتر کارم دیدمت، فهمیدم این قدر مستاصل شدی که پناه آوردی به من. دختری که وقتی زنِ برادرزنم بود حتی به زور دو کلمه باهام حرف می¬زد.

مردم نمازشان تمام شده بود. خدام داشتند فرش¬های پهن شده را جمع می¬کردند.

_ قبول دارم که پذیرش واقعیت برای دختری به سن و سال تو خیلی سخته. قبول دارم هر کسی زیر این همه درد دووم نمیاره. اما راه¬حل همه¬ی مشکلات فرار نیست.

با لجبازی گفتم: من فرار نکردم.

صدای خنده¬اش آمد. کنار هم نشسته بودیم و به روبرو نگاه می¬کردیم. 

_ این که با یک چمدون از خونه بزنی بیرون و برای پدرومادرت نامه بنویسی که دوستشون داری و به خاطر اون¬ها این کار رو می¬کنی... 

برگشتم نگاهش کردم. چشم¬هایش زیر آن همه نور برق می¬زد. لب¬هایش می¬خندید و صورتش هنوز به روبرو بود.

_شما از کجا می¬دونید؟

_ زنگ زدم پدرت.

_ یا خدا!

فکر کردم این هم از این. چه خیال باطلی که به او اعتماد کرده بودم. پوزخند زدم: لااقل این¬قدر شجاعت دارید که بگید نارو زدید. ممنون.

رو برگرداند. صدای بال زدن کبوتری آمد.

_ من داشتم دختری رو با خودم می¬آوردم شهر غریب. بی¬اجازه از بزرگترش. در صورتی که به خوبی می¬دونستم اون دختر داره بی¬فکر و منطق کاری رو انجام می¬ده که به صلاحش نیست.

بلند شد ایستاد: راه¬حلش فرار نیست.

راهش را گرفت که برود.

_ دو ساعت دیگه. همین¬جا.

دویدم که بهش برسم. چادرم زیر پایم رفت، سرم را کشید عقب.

_ شما چی می¬دونید از بدبختی¬های من؟

خادم سورمه¬ای¬پوشی از کنارمان رد شد.

_ خواهرم چادر رو بکش سرت.

دست زدم به بالای پیشانیم. موهایم ریخته بود بیرون. هلشان دادم زیر مقنعه. چادر را کشیدم سرم.

_ شما هیچی نمی¬دونید. اون وقت در کمال نامردی زنگ زدید به بابام. که چی؟

نگاهش هنوز به جایی در روبرو بود.

نگاهم کرد: بگذار پای خودشیرینی.

پهن شدم کف زمین. 

_ شما هیچی نمی¬دونید.

گریه¬ام گرفته بود. حالم از زر زرو بودنم بهم می¬خورد.

_ من دیگه برنمی¬گردم اون¬جا. من دیگه پام رو نمی¬ذارم کاشون، نه جایی که بابام و خانواده¬ش هستند.

سردی سنگ¬ها تا استخوانم نفوذ کرده بود. یادم افتاد مادرم همیشه می¬گفت دختر نباید روی سنگ سرد و چمن بنشیند. دو زانو زد کنارم.

_ بریم زیارت. همه چیز رو بعد مشخص می¬کنیم.

دنبالش نرفتم. همان¬جا، روی همان سنگ¬های سردِ صحن جامع رضوی نشستم و زل زدم به آدم¬هایی که تندتند راه می¬رفتند. به آدم¬هایی که دولا و راست می¬شدند برای ادای احترام. و به علی آقا که دور و دورتر می¬شد. 

چه چیز قرار بود «بعد» مشخص شود؟ همه چیز واضح بود. کسی دیگر توی صورتم نگاه هم نمی¬کرد. هر که از کنارم رد می¬شد می¬دانست من همان دخترِ بیست¬ساله¬ای هستم که چند ماه از عقدش نگذشته بیوه شده. حالا دیگر همه¬ی آدم¬های شهر، فامیل¬های شهرِ پدری، تمام نزدیکان و دوستان می¬دانستند توی زندگیم چه خبر است.

من مریم مقدس نبودم که بچه به بغل برگردم به دیارم و بگذارم مسیحم حرف بزند. برعکس خانواده¬ی مادری و همشهری¬هایم، پدرم از دخترِ عقدکرده¬ای که حامله بود دفاع نمی¬کرد. سرم را گذاشتم روی زانوهایم و گریه کردم، با بلندترین صدایی که می-شد. بی¬توجه به تمام آدم¬هایی که از کنارم رد می¬شدند. بی¬توجه به مردی که تنهایم گذاشت تا دو ساعت دیگر.

و بی¬توجه به نامردی که برای همیشه تنهایم گذاشته بود.

***

کسی دست گذاشت روی شانه¬ام. سرم روی زانوهایم بود و اشک می¬ریختم. صدایم اگر بلند می¬شد از عجز بود و دست خودم نبود. صدای زنانه¬ای گفت: التماس دعا. می¬گن خدا به دلِ شکسته نگاه می¬کنه. قسمش دادم به دلِ شکسته¬ت. ایشالا که مشکلت حل می¬شه. 

اهمیتی ندادم. صدا دیگر نیامد و حتما زن رفته بود.

خسته که شدم، بلند شدم نشستم لبِ حوض. چه خوب که این¬جا کسی کاری به کارم نداشت. 

دو ساعت بعد بود لابد، علی آقا آمد. نگاهم نکرد. فقط گفت برویم و راه افتاد. قدم تند کردم و چشم دوختم به پیراهنِ کشمیریِ آبی نفتیش. از باب¬الرضا که زدیم بیرون، نرفتیم سمت کوچه¬پس¬کوچه¬های دستِ چپی. سراشیبی را پایین رفتیم و سرِ فلکه علی آقا تاکسی گرفت به مقصد بازار بین¬الملل و الماس ¬شرق.

 از ماشین که پیاده شدیم گفت: همیشه وقتی مریم حالش خراب بود می¬بردمش خرید. من برعکس بقیه¬ی مردها از گشتنِ بازار خوشم می¬اومد. 

چند لحظه مکث کرد. سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. مستقیم داشت روبرو را نگاه می¬کرد. حواسش اصلا به من نبود.

_ پشت ویترین مغازه¬ها ایستادن رو خیلی دوست داشتم، چون مریم همراهم بود. همیشه ازم تعریف می¬کرد. از خرید کردن با من. از این¬که من یه لباس رو براش پسند کنم. او استادِ زبون¬بازی بود.

به مریم¬ساداتی فکر کردم که خواهرشوهرم بود. با کسی که این مرد تعریف می¬کرد فرق داشت. او هیچ وقت زبان¬باز نبود، توی خودش بود و سکوت می¬کرد. مفاتیح دستش بود یا قرآن. گاهی هم با پارسا بازی می¬کرد، بازی¬های نشَستنی و کم حرف.

_گفتم شاید تو هم مثل او تو یک همچین جایی آروم شی. یک مرکز خرید.

وارد اولین ورودی بازار شدیم.

_ اگه دوست داری برام حرف بزن. اگه نه... 

ایستاد. ایستادم. چرخید سمتم. سعی کردم نگاهش نکنم.

_ اگه نه، مجبوری برام حرف بزنی. توضیح بدی. اگه دوست نداری دیگه برگردی کاشون.

راه افتاد. درمانده ایستاده بودم. برگشت سمتم: نمی¬آی؟

دویدم تا رسیدم بهش. 

_ ممنون که تا این¬جا همراهیم کردید. بقیه¬ش با خودم.

جمله¬ی آخر را با خجالت و آرام گفتم. همان¬طور آن¬جا ایستاده بود.

_ چه حرفا!

 خنده¬ام گرفت. سرش را خم کرد طرفم که حالا بهش رسیده بودم و داشتم بلند نفس می¬کشیدم.

_ ببین دختر جون، الان پدر و مادرت می¬دونند این جایی و با منی. از چی داری فرار می¬کنی؟ سرنوشت؟

از جیب اورکت آمریکایی سبز رنگش که حالا تنش بود یک پیپ قهوه¬ای سوخته درآورد.

_ بجنگ ولی فرار نکن. من هر کمکی بخوای بهت می¬کنم، قول شرف می¬دم. به شرطی که... 

با طمانینه پیپش را روشن می¬کرد. مردم از کنارمان رد می¬شدند و ما دو تا وسط بازار ایستاده بودیم. پیپ را که گذاشت گوشه¬ی لبش ادامه داد: به شرطی که همه چیز رو بهم بگی. درست مثل برادرت. بهم اعتماد کن و علت فرارت رو توضیح بده.

بوی عطر خشمزه¬ای پیچیده بود اطرافمان.

_ این¬جا، یا هرجا، چیز قشنگی منتظرت نیست. حماقت نکن.

پیپ را خاموش کرد. به همین زودی.

_ هر چند حماقت مال سن¬وسال شماهاست.

پیپ را گذاشت توی همان جیبش و راه افتاد سمت مغازه¬ای که روسری می¬فروخت.

من هنوز آن وسط مات مانده بودم و بوی مست¬کننده¬ی پیپ او توی فضا پخش بود.

من حتی نمی¬دانستم توی پیپ تنباکو می¬ریزند، توتون یا چیز دیگری، نمی¬دانستم پیپ را می¬کشند یا پک می¬زنند یا هزار اصطلاح دیگر. من نمی¬دانستم و در عجب بودم که علی آقا پیپ می¬کشد. صدایی کنار گوشم گفت: می¬خوام برای خواهرهام روسری بخرم. نمی¬آی کمک؟


***


روسری¬ها را خیلی ساده خرید. دست گذاشت روی هفت تا روسری ساتن و به فروشنده گفت همین¬ها را بپیچد، هر کدام را جدا با کاغذ¬های رنگی. هفتمی را برای مادرِ من گرفته بود. نه حرفی زدم، نه تشکری کردم. من این همه زحمت داده بودم به او، و حالا بیست سی هزار تومان در مقابلش ناقابل بود.

بر عکسِ روسری¬فروشی، برای خریدِ سوغاتی محمدپارسا بیشتر مغازه¬ها را گشتیم. هیچ کدام را نمی¬پسندید. آخرِِ سر انگار از چهره¬ام خواند که خیلی خسته¬ام، برایش یک گیتار برقیِ اسباب¬بازی خرید و یک کلاهِ کپ. وقتی پولشان را حساب کرد بهم گفت: این کلاه از طرف شماست. 

این بار نتوانستم ساکت بمانم.

_ پس بذارید پولش رو من حساب کنم. این جوری که دیگه نمی¬شه از طرف من.

از مغازه بیرون زد و رفت سمت یک کافه. در را باز کرد و ایستاد تا من وارد شوم. قبل از نشستن به پسرکی که آن¬جا بود سفارش داد دو لیوان چایی و دو قطعه کیک. بی¬آن که نظر مرا جویا شود. وقتی روی صندلی¬های کرم رنگ کافه نشستیم، جوابم را داد: مهم نیست. مهم اینه که پارسا فکر کنه تو به فکرش بودی. 

پرسیدم: قراره بدونه با شما اومدم سفر؟

قیافه¬اش در هم شد. مستقیم نگاهم کرد. خجالت کشیدم و سرم را انداختم پایین. این کافه خلاف معمول زیادی روشن بود. پر از هالوژن¬های رنگی. پسرک خوردنی¬ها را آورد و چید روی میز. علی آقا تعارفم کرد و خودش شروع کرد به خوردن.

_ من این¬جا نیومدم سفر. به اجبار اومدم چون تو داشتی کار احمقانه¬ای می¬کردی.

همین طور که بی¬حواس کیک را به حبه¬های کوچک تقسیم می¬کردم، گفتم: ببخشید. می¬دونم خیلی بهتون زحمت دادم. شرمنده¬م، اما فقط شما به ذهنم رسیدید.

بغضم گرفته بود.

_ تو به من زحمت ندادی. اتفاقا بهتر. چیزی که داره از صبح تا حالا مغزم رو می¬خوره، اینه که ممکن بود بدون من بیای این¬جا.

لیوانِ خالی از چای را گذاشت روی میز و شروع کرد به خوردن کیک. 

_ ممکن بود؟

حواسش به کار خودش بود و با من حرف می¬زد. 

جواب دادم: نه.

لیوان دست ¬نخورده¬ی چاییم را برداشت و سر کشید.

_ خوبه. حداقل درجه¬ش به این حد نرسیده.

با حیرت نگاهش کردم. 

_ درجه¬ی چی؟

کیکش رو به اتمام بود. داشت کیک و چای را با هم می¬خورد.

نگاهی به حبه¬های توی بشقاب روبرویم انداختم. هوس¬برانگیز شده بودند. دلم داشت ضعف می¬رفت. نگاهم به دهان او بود و ظرف مقابلش. کیکش که تمام شد، دستش هم آمد سمت من، با سرعت بشقاب را قاپیدم و روی دست گرفتم. صدای خنده¬اش کل فضا را پر کرد.

بلند گفت: آقا پسر یه قطعه کیک دیگه لطفا، با یه لیوان چایی.

پسرک که آمد، علی آقا بشقاب کیک را گذاشت جلوی خودش و لیوان چایی را جلوی من.


***

وقتی رسیدیم خانه¬ی حاج آقا نزدیک به دوازده شب بود و کوچه¬ها هنوز شلوغ. حتی توی خانه هم رفت¬و¬آمد بود، یک سری از حرم برمی¬گشتند و یک سری آماده¬ی رفتن بودند. محترم خانم آمد پیشبازمان. دستم را گرفت و نشاندم روی تخت وسطِ حیاط.

_ بهش گفتی؟

به صورت خندانش نگاه کردم که به خاطر من و حاملگیم ذوق¬زده شده بود. وقتی شوهرِ این زن از سال¬های جوانی و بودن با مردِ همراه من می¬گفت، پس یقینا دوستیِ دیرینه¬ای بینشان بود. لزومی نداشت این بیچاره را توی توهم بگذارم. آخرش که چه، وقتی ما می¬رفتیم شوهرش می¬گفت این مرد زن¬مُرده است.

_ محترم خانوم علی آقا شوهرم نیست.

چشم¬هایش گشاد شد. از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردم. از وقتی دختر خانه بودم و آمدند خواستگاریم، تا همین چند ساعت پیش. باورش نمی¬شد. پا¬به¬پای هم کلی اشک ریختیم. حیاط خلوت¬تر شده بود و حاجی و علی آقا توی یکی از اتاق¬ها بودند.

دستم را گرفته بود توی دستش، گذاشته بود روی زانوهایش و مدام تکرار می¬کرد که چقدر سرنوشتمان شبیه هم است. بیوگی در جوانی.

_ اما من عقد بودم که حامله شدم.

انگار که دلم بخواهد خودم را عذاب بدهم، متذکر شدم که او در اوج بدبختی¬هایش از من خوشبخت¬تر بوده است.

_ بمیرم الهی برات. چه دلی داری.

کمی که سکوت کردیم او متفکر پرسید: پس چرا علی آقا چیزی به ما نگفت. این مرد چقدر بزرگواره. این قدر موقعی که رسید بگو بخند کرد که فکرش رو هم نمی¬کردم عزادار باشه.

_ یعنی تا حالا با مریم سادات نیومده بود این¬جا؟

_ نه والا. سالی یکی دو بار میاد، اما هیچ وقت از زندگیش نگفته بود. حاج آقا هم چیزی به من نمی¬گه از دوستاش. امروز که رفت و با شما برگشت، حدس زدم زنشی.

ذهنم انگار قابلمه¬ای بود که دختربچه¬ی تخسی توش را پر از قاشق چنگال کرده بود و تکان تکان می¬داد.

راجع¬به سابقه¬ی دوستی حاج آقا و علی آقا از محترم خانم پرسیدم.

_ ای دختر! این دوتا مرد همیشه فکر می¬کنند از بچگی با هم دوست بودن، همیشه هم این رو به بقیه می¬گن. ولی انگار یه سالی قبل از ازدواج من و حاجی با هم آشنا شده¬ند. اون هم تو حرمِ آقا. من که اومدم این خونه، چند ماه بعد، دو روزی علی آقا اومد این¬جا سرسلامتی. حاجی هم گفت از دوستانِ قدیمه. بعدها بیشتر شناختمش، اما هیچ وقت از اصل و نصبش نپرسیدم. فقط می¬دونم کاشونیه، همین.

_ چرا تنها می¬اومده این¬جا؟

_ دختر این¬طور که تو از زندگیش و زنش می¬گی، لابد خونواده¬ش رو می¬برده هتل. این¬جا از مسافرخونه هم کمتره.

و خندید. نگران شدم.

_ نکنه بدش بیاد که بهتون گفتم؟ 

دست¬هایم را از خودش جدا کرد. بلند شد چادر به سر کرد و گفت: می¬ریم از خودش می¬پرسیم.


***


علی آقا و حاج آقا توی اتاق نشسته بودند و شطرنج بازی می¬کردند. ما که وارد شدیم، علی آقا مهره¬ها را از روی صفحه پخش و پلا کرد و رو به حاجی گفت: قسمت نبود بازی رو ادامه بدیم. خانوم¬ها اومدند دیگه.

لحنش پر از شادی و شیطنت بود. حاج آقا تسبیح توی دستش را گرداند و گفت: از دست شما.

بعد رو کرد به ما: بد که نمی¬گذره همشیره؟

 سرم را زیر انداختم: ممنون. دست شما و محترم خانوم درد نکنه. همه چی عالیه.

محترم خانم استکان¬های کمر باریک را از قوریِ روی سماور گوشه¬ی اتاق پر کرد و گرداند. وقتی نشست کنارم رو به علی آقا گفت: آقای اخوان خواستم اجازه¬ی آسیه رو بگیرم که یه مدتی بمونه پیش ما.

نگاه متعجب علی آقا را که دید رویش را گرداند سمت شوهرش. علی آقا هیچی نگفت. اما حاج آقا انگار که می¬خواست بار عذاب وجدان من را کم کند گفت: عیب نداره. من تاحدودی مطلع بودم. 

با لبخند جذابی که مرا یاد آدم¬های عاشق توی فیلم¬ها می¬انداخت به محترم خانم گفت: حاج خانوم شما هم دلگیر نباش، پیش نیومده بود بهتون بگم. 

تسبیح را باز هم چرخاند، بی¬آن¬که ذکر بگوید.

_ خدا بیامرزه رفتگان رو. به هر حال پیش اومده. من این¬جا نوکر آقام، نوکری زوارش رو هم می¬کنم، قدم آسیه خانوم رو جفت چشم¬هام، مثل دخترم.

علی آقا سر به زیر نشسته بود و دانه دانه مهره¬های شطرنج را جمع می¬کرد. محترم خانم که دوباره قصد ریختن چایی کرد، علی آقا سر بلند کرد رو به جمع: آسیه خانوم همراه من اومده، با من هم برمی¬گرده، لطف دارید حاج خانم. شما و حاج آقا در حق من همیشه لطف داشتید، بی¬احترامی نباشه، حاجی مثل برادرمه، بیشتر از تخم چشم-هام بهش اطمینان دارم. ولی به پدر و مادرش قول دادم برش گردونم. 

بغضم گرفت. چادری که باهاش رفته بودم حرم هنوز سرم بود و داشتم مارک طلایی چاپ شده¬ی رویش را با ناخن می¬کندم.

_ تو رو خدا علی آقا. بذارید بمونم.

محترم خانم چای را گردانده بود و سینی به دست آمد نشست کنار من. تکیه داد به مخده¬های لاکی رنگ.

_ آقای اخوان شما که به خونواده¬ش خبر دادید، پس اجازه¬ش رو هم بگیرید. اصلا مادرش بیاد ببینه. قول می¬دم ازش مثل بچه¬های خودم نگه¬داری کنم.

علی آقا چایش را سر کشیده بود.

_ نقل این حرف¬ها نیست. بمونه که چی؟ تا کِی؟ از چی فرار می¬کنه آخه؟ از سرنوشت؟

حاج آقا استکان چایی خودش را گذاشت جلوی علی آقا. 

_ حق داره والا دخترِ طفل معصوم. 

محترم خانم با اخم و تخم چادرِ رنگیش را کشید روی صورتش: مرد جماعت هیچ وقت زن رو نفهمیده.

حاج آقا خندید.

_ دست شما درد نکنه حاج خانوم. حالا دیگه ما هم شدیم جزو مرد جماعت؟

محترم خانم از زیر همان چادر نخودی خندید.

_ دور  از جون شما. آخه دارم بد می¬گم؟ دختره پا شه بره چی بگه، کاریه که شده دیگه. آبی که رفته بر نمی¬گرده به جوب. 

خواستم جلوی حرف¬هایش را بگیرم. خواستم دستم را بزنم به چادرش و زیر لب حالیش کنم زبان به دهان بگیرد. اما نشد. او حرفش را زده بود.

_ من که عروسی کرده بودم و اون خدابیامرز بود و بچه¬هاش رو دیدن این شد، این همه زخم زبون شنیدم. این همه بیوگیم رو چماق کردن زدن تو سرم. وای به حال این دخترِ بیچاره. بره بگه چی؟ بگه حواسمون نبود و حالا حامله¬م؟ بگه کارا خدا... 

فقط به علی آقا نگاه می¬کردم؛ به نگاهش که بین من و محترم خانم در نوسان بود، به پوستش که تیره¬تر به نظر می¬آمد. یا شاید نور اتاق خیلی کم بود. محترم خانم هنوز هم داشت حرف می¬زد و نگاه حاج آقا به گل¬های قالی بود.

کاش توی حیاط متذکر شده بودم که علی آقا قرار نیست از حاملگیم بداند. کسی قرار نیست بداند و تو هم خودت متوجه شده¬ای. 

او هنوز داشت حرف می¬زد و پوست روشن علی آقا تیره¬تر از هر زمانی بود که به یاد داشتم. حتما به خاطر نور چراغ¬های اتاق بود. حتما.


***


در دارالهدایه نشسته بودم. مرد معممی داشت زیارت عاشورا می¬خواند. میان یکی از یا ابا عبدا...ها، میان گریه¬ها و ضجه¬های زن¬هایی که آن¬جا بودند، توی تاریکی¬ای که از خاموشی چراغ¬ها ایجاد شده بود، زنی چنان فریاد زد و اسم امام حسین را بر زبان آورد، که مو بر تنم راست شد. اولش فکر کردم عادی است، دلش گرفته. اما ادامه که پیدا کرد، از ته دلش که ادا شد، فهمیدم از گرفتگی گذشته، دلش بدجور شکسته. 

یاد حرفی افتادم که آن زن شب قبلش توی صحن جامع رضوی بهم گفته بود. به سقف آینه¬کاری نگاه کردم، به نقش و نگارهای روی دیوارها. میان تمام ناله¬های آن زن که از همه بلندتر بود، توی دلم خدا را قسم دادم به دلِ شکسته¬ی زنی که چند قدم آن طرف¬تر من بود و نمی¬دیدمش. تاریکی راه نجات خوبی بود برای پنهان ماندن. خدا را، امام حسین را، ضامن آهو را قسم دادم به دل شکسته¬ای که لابد کارش بیخ¬دارتر از این حرف¬ها بود، ناتوان¬تر از من و شاید بدبخت¬تر.

قرار بود توی دارالهدایه دعای وداع بخوانند و من این اول کاری کم آورده بودم. دلم می¬خواست فرار کنم و بروم جایی نزدیک به قُبه بایستم. فقط نگاه کنم به ضریح و بدون کلامی دردم را بریزم توی چشم¬هایم و زل بزنم به آقا. زیارت عاشورا که تمام شد، زدم بیرون، نماندم برای دعای وداع خواندن و اشک ریختن.

توی حرم از دو تا دختر دانشجو شنیده بودم که قرار است توی دارالهدایه دعای وداع بخوانند. دنبالشان راه افتادم و رفتم تا برسم به جایی که زیارت عاشورا می¬خواندند.

دمِ کفش¬داری، وقتی یکیشان برگشت و نگاهم کرد. لبخند کم¬جانی تحویلش دادم و یاد سال¬پایینی¬های دانشکده افتادم. انگار سال¬ها از زمان دانشگاه می¬گذشت.

صبح علی آقا آوردم حرم. رفتیم دارالقرآن، قرآن خواندند و از گل¬های بالای قبه، خشک¬شده¬اش را بهمان دادند. زنی که کنارم بود به بغل¬دستیش می¬گفت دو سال پیش همین جا از این گل¬ها بهش داده¬اند و او گذاشته توی کاسه¬ی فیروزه¬ای که جلوی عروسش گرفته¬اند، وقتی پا می¬گذاشته به خانه¬ی بخت.

گل¬ها را گرفتیم و رفتیم کمی آن¬ورتر، شیر و کیک خوردیم، مهمان امام رضا.  نه من حرف زدم، نه علی آقا. شیر داغ دوست نداشتم و لیوان شیر مرا او سر کشید. با این¬که لب زده بودم که شاید این شیر داغ نذری باشد و من دوست داشته باشم و میلم نکشیده بود.

صورتم که از مزه¬ی شیر داغ و بویش در هم رفت، علی آقا لیوان را از دستم گرفت و یک نفس سر کشید. پوسته¬اش را که انداخت توی سطلی همان نزدیکی، بدون این¬که نگاهم کند بهم گفت دهان¬زده¬ی مومن را خوردن عیب که نیست هیچ، ثواب است.

نگاهش به گنبدی بود در صد متریمان که اطرافش کبوتر¬ها پرواز می¬کردند و آن طرف¬ترش خیابان بود و هتل¬ها و حصارکشیِ مرزِ بهشت و دنیا.

بعد از آن مرا گذاشت دمِ در ورودی خواهران به زیرزمین و خودش رفت. قرارمان شد بعد از اذان ظهر بین باب الرضا و باب الجواد.

از دارالهدایه که درآمدم رفتم یک جای خلوتی نزدیک به قبه گیر آوردم و ایستادم ضریح را تماشا کردن. زیر آن نورهای سبز و توی آن بوی عطری که همه جا پخش بود، نگاه کردم به دست¬هایی که که بالا پایین می¬شد و سعی داشت برسد به ضریح.

کمی که ایستادم، پاهایم که درد گرفتند، حسی مرا کشید به همان زیرزمینی که علی آقا برده بودم. رفتم نشستم روبروی دیواری که نور سبز داشت و بالایش نوشته شده بود نزدیک¬ترین جا به خودِ قبر امام رضا. تکیه دادم به ستون بزرگی و به نور سبز رنگ نگاه کردم. انگار نه انگار منشأش لوستر بزرگ آن بالا بود، تنها لوستر سبز رنگِ زیرزمین. 

آن نور سبز، آن روز، که قرار بود صبح وداع باشد برایم، یک جور عجیبی بود. فکر می-کردم فقط برای من این طور است و فقط من می¬بینمش. دیوار جلوی رویم بود در نزدیک¬ترین مکان، قبله آن روبرو بود، رو به همان دیوار. نور سبز رنگ می¬تابید در اطرافم و من اشک می¬ریختم. 

زیر آن نور و توی گرمای دلپذیرِ آن پایین، یادم رفته بود بچه¬ای توی شکم دارم که پدر ندارد و از دید مردمِ شهر پدرم کم از حرام¬زاده نیست. یادم رفته بود تمام بدبختی-ها و رنج¬های دنیا را، من بودم و من بودم و امام رضا و آن دیوارِ حائل.



جمعیت نمازگزاران پراکنده شده بود و من هنوز همان جا توی زیرزمین نشسته بودم. تکیه داده به ستون سنگی¬ای روبروی دیوار سبز رنگ.

زن و مرد جوانی روبرویم، پشت به من نشسته بودند و مرد آرام آرام قرآن می¬خواند. سر جفتشان کنار هم بود و لابد داشتند به صفحه¬ی قرآن نگاه می¬کردند. موهای مرد کمی ریخته بود و پلیور آبی رنگی تنش بود. زن هم یک پارچه سیاه.

یکی از خادمین مرد با ماشین کوچکی که سوارش بود از روبرویم گذشت و آن طرف-ترم خادم زنی چند تا خانم را دور خودش جمع کرده بود و برایشان حرف می¬زد. صدا به صدا نمی¬رسید اما شلوغ هم نبود. یک جور آرامشی حکم¬فرما بود که گاهی صدای قرآن خواندن مرد روبرو می¬شکستش. دیگر گریه¬ام نمی¬گرفت، فقط داشتم نور سبز را نگاه می¬کردم. می¬دانستم از وقت قرارم را با علی آقا گذشته است. موبایلی را که بهم داده بود خاموش کرده بودم و اگر هم روشن بود لابد این¬جا در مرکز ثقل دنیا خط نمی¬داد.

پاهایم توان ایستادن نداشتند. مثل آدم¬های سکته¬ای افتاده بودم آن گوشه و خط¬های عمودی محو حجم¬دار را نگاه می¬کردم که از روبرویم رد می¬شدند و نماز می¬خواندند و دیوار را می¬بوسیدند.

کسی نشست کنارم. ستون آن¬قدر بزرگ بود که دو نفر تکیه داده بهش، رو به نزدیک-ترین مکان به امام رضا باشند. نگاه نکردم، ولی بوی عطر مطبوعی می¬داد. کمی که گذشت، بغل دستیم که نه می¬دانستم مرد است یا زن، تکانی خورد و بوی عطرش بیشتر پخش شد و زد زیر دماغم. یک آن انگار مرا برده باشند به کمتر از بیست¬وچهار ساعت گذشته و توی بازار. بویی که پیپ می¬داد و برای اولین بار به مشامم خورده بود. یک بوی خاص.

چشم¬هایم را بستم. حجم کنارم به حرف آمد و بوی خاص بیشتر پیچید توی فضا.

_ دفعه¬ی اول که دست مریم رو گرفتم این¬جا بود. دقیقا همین روبرو. شاید یک ستون اون¬ طرف¬تر. قرارمون همین بود. اون بالا، توی صحن انقلاب خطبه رو برامون خوندن و این پایین اولین بار لمسش کردم. دست¬هاش خیلی لطیف بود، نرم و سرد. انگشت¬های کوچیکی که دلم می¬خواست باهاشون لی¬لی¬ لی¬لی¬حوضک بازی کنم. با وجود این همه خواهر، این همه زن توی زندگیم، هیچ کس به اندازه¬ی مریم باهام رِفیق نبود. هیچ دستی هم مثل دست¬های او نبود. آرام و اطمینان¬بخش. من مدت¬هاست که آرامش از زندگیم رفته، شب¬ها باید اون¬قدر خسته باشم که جای خالی دست¬هاش رو احساس نکنم. 

وقتی دیدم نیومدی، گفتم گور بابای دنیا، می¬رم اون پایین و یک جا می¬شینم و فکر می¬کنم من هنوز تازه¬دامادم و عروسم کنارم نشسته. توی دفترم که بهم گفتی بیارمت مشهد، اصلا تعجب نکردم، انگار که حرف دل من رو یکی دیگه به زبون آورده. از اون هفته¬ی شوم تا حالا همه¬ش فکر و ذکرم این¬جا بوده و نشده بود که بیام. یعنی نخواستم که بیام. برای من سال¬هاست که حرم امام رضا یعنی مریم و بوی تنش.

سکوت کرد. صدایش گرفته بود. تمام مدتی که حرف می¬زد من به دست¬هایم نگاه می-کردم، به انگشتانش، به این¬که هیچ وقت سلمان ازشان تعریف نکرده بود و باهاشان لی¬لی¬ لی¬لی ¬حوضک بازی نکرده بود. پرت شده بودم به سال¬ها قبل که ماما عصمت_ مادربزرگ پدریم_ با انگشتانم بازی می¬کرد و می¬گفت: اون یکی می¬گفت تشت طلا رو... 

علی آقا حرف می¬زد و جلوی چشم¬های من دهان بی¬دندان ماما عصمت تکان می¬خورد و آسیه¬ی چهارپنج¬ساله می¬خندید.

_ نمی¬برمت کاشون. می¬ریم یک جای دیگه. زنگ زدم از پدرت اجازه گرفتم. می¬برمت جایی که کسی تو و بچه¬ی توی شکمت رو نبینه. کسی هم نپرسه پدرش کیه.

چه خوش¬خیال بود این مرد. انگار به همین سادگی بود. آخرش که چه... تا کی قرار بود این بازی ادامه پیدا کند. مگر می¬شد کسی نفهمد من از سلمان حامله¬ام، آن هم توی دوران عقد، وقتی هنوز دو سه¬ ماه از ازدواجمان نگذشته بوده. خبری که خانواده-ی مادری را در شوک فرو می¬برد، خشم خانواده¬ی پدری را برمی¬انگیخت و سبب خوشحالی خانواده¬ی سلمان می¬شد.

_ من نمی¬خوام بیام. می¬خوام بشینم این¬جا و اون¬قدر زل بزنم به این دیوار که خودِ آقا یه کاری برام بکنه. من الان از این¬جا رونده، از اون¬جا مونده¬م. این ترم دانشگاه نرفتم، ترم بعد چی. این چند روز از خونه فرار کردم، بقیه¬ی عمرم چی. بچه¬ای که قراره بعدها از این و اون بشنوه بخت مادرش چه جوری بوده چی. فامیل¬های سلمان چی، هیچ کس نبود که بپرسه این تازه¬عروس چی به سرش اومد بعد از این مصیبت، اما حالا اگه کسی هوار شد سرم به خاطر این بچه... دردم رو به کی بگم آخه... من نمیام، برید شما. اون¬قدر می¬شینم که یکی جوابم رو بده. 

هنوز هم نگاهم به روبرو بود و حجم کنارم بی¬هیچ حرکتی نشسته بود. کمی که گریه کردم بوی عطر خاص باز هم بلند شد.

_ بشین این¬جا و بچه¬ت رو به دنیا بیار و صیغه¬ی مردهای ریشوی بوگندو شو. بهت پول بدن و همه چیز شرعی و زیر نظر باشه و تو هم بچه¬ت رو بزرگ کن.

برگشتم نگاهش کردم. مستقیم داشت به آن روبرو نگاه می¬کرد و خطوط صورتش صاف بود. آرام و بی¬دغدغه. وقتی او این جور راجع¬به من حرف می¬زد، چه توقعی از دوست و آشنا داشتم. 

_ این طور نگام نکن، با من بیا، قول می¬دم ازتون محافظت کنم. 

آه کشید. بلند شد ایستاد. نگاهش هنوز به آن دیوار بود. بوی عطر خاص یا دیگر نمی-آمد، یا شامه¬ی من بهش عادت کرده بود.

_ نمی¬دونم تو این دانشگاه¬ها چی به شماها یاد می¬دن... چرا این قدر زود شوهر می-کنید و بی احتیاط؟

به من که هنوز روی زمین نشسته بودم و چشم¬هایم دنبال او بود نگاه کرد.

_ تو هم مثل خواهرم، کمکت می¬کنم چون اگه سرنوشت خواهرم یا دختر خودم این-طور شده بود داغون می¬شدم. فکر آخر عاقبت تو و بچه¬ت تیره¬ی کمرم رو می¬لرزونه.

راه افتاد و زیر لب گفت، امید به خدا. رفت سمت دیوارِ سبز رنگ و ایستاد به دعا خواندن. دست¬هایش را دیدم که رو به بالا بود. چشم¬هایم را بستم و به جایی که او می¬گفت فکر کردم. به جایی که هیچ کس مرا نمی¬شناخت. به یک گندم¬زار، زیر تابش مستقیم آفتاب، و کلبه¬ی قهوه¬ای رنگی وسط آن همه رنگ طلایی. 

جایی که او قرار بود مرا ببرد، شاید این¬قدر دور بود که دیگر هیچ کس از من چیزی نداند. لابد این¬قدر گرم بود که تن یخ¬زده¬ام را بسپارم به آفتابش و مدام فکر نکنم مگر من چه کرده بودم که حامله شدم.

آمد ایستاد کنارم، کمکم کرد بلند شوم و پابه¬پایم راه افتاد. از حرم که زدیم بیرون، ایستاد به تماشای گنبد طلایی و زیر لب برای خودش خواند: آمده¬ام، آمدم ای شاه پناهم بده.



پ.ن. ظهر جمعه سیزده مرداد است. قطعه ای از بهشتِ محمدعلی کریمخانی را روی تکرار گذاشته ام و نشستم به خواندن این بخشهای قانون که نزدیکترین و دورترین خاطره های من از نوشتن قانون است. بعد لابد بشینم به تماشای سه گانه قبل از طلوع و غروب و نیمه شب یا کمی ویرایش هیاهو و بعد پیاده روی عصرگاهی با شافلِ همیشه همراهم. در گذرانِ روزی تعطیل که دلتنگی غالب است. فکر کردم این قسمتهای مشهدِ قانون را اینجا هم بگذارم. همین.

پ.ن.2. نیم فاصله ها در اینجا تبدیل شده اند به خطی شکسته ولی همان نیم فاصله های ورد اند.

برچسب‌ها: قانون نانوشته
جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1396 @ 01:11 ق.ظ

دلتنگى

تولدتون بوده. من سالهاست تنها تصاویرى که ازتون دارم همون هاست که تو قانون نوشتم. من سالهاست دورادور دارم و ندارمتون و راستش اونقدر دل‌تنگم که کاش قبل از تموم شدنِ این سال کذایى ببینمتون. بشینم یه گوشه، اشک تو چشمهام جمع شه و یادم بیاد چقدر دوستتون دارم.


پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1396 @ 05:57 ب.ظ

یادداشت قبل فقط یک سرى مرور خاطره است براى منِ بعدها. همین. 

پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1396 @ 05:56 ب.ظ

نرسد به دست عین. صاد.

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
( تعداد کل: 425 )
   1       2       3       4       5       ...       85    >>