X
تبلیغات
رایتل
جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1396 @ 04:40 ب.ظ

ببین غم تو دویده به تن

*سربالایى‌هاى ولنجک مسلماً مکان روحانى‌اى براى قرار گذاشتن با آن پهنهٔ وسیع آسمان ابرى بالاسرم نبود، ولى در تنهایى نرسیده به غروب جمعه داشتم همین سربالایى‌ها را طى مى‌کردم که چند قطره باران چکید که صداى اذان از یک جاى دورى آمد و فکر کردم بالاخره که چى، بگذار یک قرارى بگذارم. یک نذرى، چیزى که امیدوارم کند به آینده. که من زنده به امیدم، هرچند هیچ وقت این کورسوى نور در اعماق دلم سرانجامى به روشنایى بیرون نداشته است. دو روز گذشته‌اش را در تب و تاب زنگ زدن یا نزدن به ع گذرانده بودم. حالا آن‌جا بودم، مى‌دانستم هیچ وقت به او زنگ نخواهم زد و ته دلم خالى‌تر از همیشه بود. محمد اصفهانى شاید داشت مى‌خواند بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد، تو ساعتى ننشستى که آتشى بنشانى... که رو کردم به آسمان غروب‌کرده و تیرهٔ بالاسرم و قرار گذاشتم اگر ع را فراموش کنم، مامان را ببرم مشهد. حالا سال‌هاست من و مامان مشهد نرفته‌ایم. آخرین بارى که با هم آنجا بودیم، کنکورى بودم. چند ماهى از مرگ خاله گذشته بود و من هیچ ذهنیتى از بیست و هفت سالگى نداشتم. حالا دایى مُرده. هم بیست و هفت سالگى را مى‌شناسم، هم خوب مى‌دانم مرگ چیست. قرار گذاشتم ع را فراموش کنم، از آن پهنهٔ وسیع مهربان که ساعتى بعد باران را به زمین ارزانى داشت خواستم که ع را فراموش کنم. نذر کردم. مثل سالى که نذر بسم الله گرفتم در فراموشى على. سربالایى‌هاى ولنجک در غروب جمعهٔ بارانى خیلى هم جاى بدى به نظر نمى‌رسید براى عهد بستن سرِ فراموشى خاطرهٔ بیست و هفت سالگى. 

پ. ن. چند روز بعد براى ع ایمیلى نوشتم و نوشتم که بى هیچ توقع و گله‌اى فقط مى‌خواهم بداند روزى کسى او را بى حساب و بى دلیل دوست داشته است. گمانم این صداقت را اول از همه به خودم بدهکار بودم. 



*شاهرخ مسکوب خوانده‌ام. سوگ مادر را. حالا که چند ماهى است درگیر و دار مرگ بوده‌ایم، حالا که یک بعدازظهر جمعه‌اى شبیه به حالا مرگ را به چشم دیده‌ایم... دیدم بد نیست از مرگ بخوانم، با قلم مسکوب. اولْ بار روز تولدم ناگهانى عزم میدان کردم و ساعتى بعد روبروى مسجد جامع عباسى نشستم و سوگ مادر خواندم. آخر بار همین چند روز پیش که تمامش کردم. مسکوب، آن توصیفاتش از وقایع و آن تردیدش در ایمان را دوست دارم. آن‌قدرى که نه تاب دارم کتاب‌هاش را زود بخوانم مبادا تمام شود و نه صبورم در نخواندنش. نتیجه این که خیلى زود کتابى را که ازش در دست دارم تمام مى‌کنم. 



*با ساز جدید یک چهارپارهٔ ماهور مى‌نوازم که هر بار باید باهاش بخوانم چه شود که به چهرهٔ زرد من نظرى براى خدا کنى، که اگر کنى همهٔ غمم به یکى نظاره دوا کنى. تو کمان کشیده و در کمین، که زنى به تیرم و من غمین؛ همهٔ غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنى. 

هر بار به این‌جاى تمرینات مى‌رسم، موقع خواندن چشم‌هام تر مى‌شود و صدام غم مى‌گیرد. لحظات باشکوه زیستن. 



*این‌ها را که مى‌نویسم محمد اصفهانى دارد مى‌خواند چه در دل من، چه در سر تو، من از تو رسیدم به باور تو. 



*در سفر قرار دیگرى با خودم گذاشتم، حسود نبودن. مى‌دانم حسادت چقدر کشنده است و خوب واقفم که بعد از ع چقدر حسود و کج‌خلق شده‌ام. مى‌خواهم که نباشم. 



آدمیزاد یک بار به دنیا مى‌آید اما در هر جدایى یک بار تازه مى‌میرد. مرگ دردى است که درمانش را با خود دارد، چون وقتى برسد دیگر دردى نمى‌ماند تا درمانى بخواهد. اما جدایى:

دردى‌ست غیر مردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن -شاهرخ مسکوب»


سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1396 @ 11:34 ب.ظ

سلام. 

این آدرس کانال تلگرامى لى لى نیکزاده:

https://t.me/shabehezarom

شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1396 @ 10:46 ق.ظ

به و.

*بهمن سال پیش به از دست دادن رویایى گذشت که تا بهمن امسال همراهم بود. 


*بهمن امسال، دیشب با دیدن عکسى به تیر خلاص بر پیکر کم‌جانم گذشت. و خوبیش همین گذشتن است، همین مى‌گذرد. 


*چند ماه پیش شبى با کسى حرف زدم که نه یکدیگر را مى‌شناختیم، نه هیچ وقت هم را مى‌بینیم. از این یکهو سر راه قرار گرفتن آدم‌ها در موقعیت‌هاى خاص. شبى بوده لابد که از عجز دلتنگى به حرفم آورده بوده و دلم مى‌خواسته کسى باشد تا باش حرف بزنم. و در آخر حرف‌هاش بهم گفت برقص، زندگى کن، شاد باش. آن شب، آن حرف‌ها بیشتر دل‌خوشکنک بود. از طرف کسى که هیچ شناختى از هم نداشتیم. همین‌طورى یک غریبه‌اى فهمیده بود شش هفت سال ازش کوچک‌ترم و تصمیم گرفته بود در نصیحتى بهم حالى کند خودش چقدر از رفتن این شش هفت سال ناراحت، خسته یا گیج است. حرف‌هامان تمام شد همان شب. تاثیر مستقیم بر من؟ گمان نکنم. ولى هیچى بى تاثیر نیست، حتى بال زدن حشره‌اى کوچک در صحراى بزرگ آفریقا. حالا چند روز بیشتر به اتمام بیست و هفت سالگى نمانده، در اوج استیصال از سالى که گذشت، از مردى که هیچ وقت راز بودنش را در زندگیم درک نکردم... مى‌رقصم و زندگى مى‌کنم. کلاس ورزشى مى‌روم، بعد از سال‌ها یک ساز جدید مى‌زنم و یاد گرفته‌ام یا گمان مى‌کنم یاد گرفته‌ام با دنیاى آن بیرون چطور تا کنم. با آدم‌هایى که شبیه من نیستند. آدم‌هایى که هیچ کدام شبیه دیگرى نیستیم. حالا و چند روز مانده به اتمام بیست و هفت سالگى که رنگش آبى نفتى بود، دلم مى‌خواهد به و که هیچ وقت این‌جا را نمى‌خواند بگویم چقدر بابت آن شب و صحبت کوتاهمان متشکرم. 


*از بیست و هفت سالگى باید مفصل بنویسم. از روزى بارانى در مسجد شاه، از شبى بارانى در اتوبان‌هاى تهران و از عطا که حالا تبدیل شده به یک خاطره‌ى دور. 


*دارم تهرانى‌هاى امیرحسین خورشیدفر را مى‌خوانم. 

سوگ مادر مسکوب را گرفته‌ام و قرار است روز تولدم به خواندن آن بگذرد چون مسکوب همیشه جواب است. 

این ادبیات است که همچنان هست و هنوز نجاتم مى‌دهد. 


*باید یک تصمیم درست و درمانى براى بیست و هشت سالگى بگیرم. باید فکر کنم. 

چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1396 @ 11:55 ق.ظ

من با توام، پشت همین پلک‌هاى بسته

*روزهایى مثل امروز و دیروز زندگى را رها مى‌کنم. تمام روز به مرور خاطرات مى‌گذرد، به اشک و آه، به مؤاخذه‌ى خودم در چرایى همه‌ى گذشته و در ضعفم که همیشه سعى در پنهان کردنش داشته‌ام. سعى کرده‌ام در برابر آدم‌هاى زندگى واقعى قوى باشم. پشت نقاب خنده‌هایم پنهان شده‌ام و وانمود کرده‌ام این منى که هستم نیستم. بعد یک روزهایى مثل امروز کم مى‌آوردم. دنیا برام آنقدر کوچک مى‌شود که بارها از خدا بپرسم چرا. خشمگین و ملتمس باشم که مگر در آن اردیبهشت بارانى، توى شبستان جنوبى مسجد شاه دعا نکردم که از یادم برود؛ مگر در آن بهمن‌ماهِ غمگین قرار نبود همه چیز تمام شود؟ روزهایى مثل امروز هیچ شباهتى با دخترکى ندارم که ورزش مى‌کند، مى‌رقصد، ساز جدید یاد مى‌گیرد، درس مى‌خواند، کار مى‌کند و در مهمانى‌ها آنقدر مست و سرخوش مى‌خندد که کسى گمان نکند شاید پشت جنب و جوشِ این جثه‌ى کوچک رنجى هست. ولى هست. هنوز هست. هست که روزهایى مثل امروز آنقدر درمانده و بى‌پناه مى‌شوم که باز به این وبلاگ برگردم و بشوم همان دخترکِ ضعیفِ گریان که هنوز هم نمى‌داند چرا. روز قبلش با روزبه بودم. از هم که جدا شدیم، وقتى توى تاکسى زنگ زد که احوالم را بپرسد فکر کردم خوش به حال دخترى که او دوستش دارد. اولین بار بود به کسى حسادت مى‌کردم-جز تمام آدم‌هاى زندگى او-، اما دلم خواست به دخترى که لابد روزبه روزى عاشقش مى‌شود بگویم به قدر زندگى کوتاهم با آدم‌ها بوده‌ام که بدانم باید قدر چه کسى را دانست. نگفتم. هیچ وقت به هیچ کس چیزى نگفتم. نه به روزبه، نه به دخترى که او دوستش دارد، نه به او، نه به آدم‌هاى زندگیم. هیچ کس هیچى نمى‌دادند و این فروریختن در چنین روزى لابد تاوان همین سکوت است. روزهاى قبل دلم مى‌خواست بیایم اینجا و بنویسم چقدر از این‌که استقامت کردم و زندگى را تغییر دادم خوشحالم. چقدر خوشحالم که حالا مى‌توانم یک ساز دیگر را تمرین کنم، چقدر خوشحالم که رقص یاد گرفته‌ام و خندان و سبک مى‌رقصم، کلاس‌هاى ورزشى مى‌روم، با بدنم دوست شده‌ام و از این ورزش کردن لذت مى‌برم. باید اینجا مى‌نوشتم از شلوغى روزهام راضى‌ام، از این‌که افسردگى و خمودى را دور ریخته‌ام، تلاش کرده‌ام بى‌نگرانى اطرافیانم دوباره روى پاهام بایستم و بشوم همان مریمِ قبلى. که داستان نوشته‌ام. بعد از این یکى دو سال یک آدم‌هایى را آفریده‌ام، داستانشان را نوشته‌ام  و در کنارشان زیسته‌ام. ننوشتم. بعد در چنین روزى  که لابد هورمون‌ها بى‌تقصیر نیستند نشسته‌ام یک گوشه و زار زده‌ام و به تنها مأمنى که مى‌شناسم پناه آورده‌ام. انگار این دخترِ امروزى را از یاد برده بودم، آنقدر که کنار آن دختر این ماه‌ها شاد بودم و دلم نمى‌خواست هیچ وقت به یاد بیاورم که بیست و پنج تا بیست و هفت سالگى را چگونه و با چه رنجى از سر گذرانده‌ام. حالا در این آخرین روزهاى بیست و هفت سالگى یاد گرفته‌ام این مریم هم هست، باید بهش احترام بگذارم. باید روزهایى را بهش اختصاص بدهم، ناز و نوازشش کنم، بنشینم پاى درددلش، بهش گوش بدهم و بگذارم با خیال راحت چشم‌هاش را بندد و تابستانِ بیست و هفت سالگى را مرور کند. باید در این روزها بهش حق بدهم. مجازاتش نکنم. ازش طلبکار نباشم. بغل بگیرمش و هبش اطمینان دهم که او آدمِ ضعیف این داستان نیست. باید بهش یقینِ این را که دوست داشتن آن آدم خجالت‌آور نبوده انتقال بدهم. ایمانِ اتفاق ناخواسته‌ى روزهاى بعد از آن پاییز بارانى را. باید به زور و سختى لابد این مریم را هم دوست داشته باشم. 

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1396 @ 05:06 ب.ظ

دخترى که رهایش کردى

از این که دوستش دارم از خودم خجالت مى‌کشم. بارها از خودم عذر خواستم که نتونستم اون آدم رو فراموش کنم. بارها، مثل حالا که یه ساعتى میشه نشستم یه گوشه، به دور از جمع و فقط اشک ریختم. از خودم و از این ضعفم بدم میاد. بعد میون گریه از خودم مى‌پرسم من واقعاً دوستش دارم؟ خودش رو؟ خاطره‌ى خوش بودن کنارش رو؟ یا منِ وقتى او بود؟ یه ساعتى میشه که زل زدم به عکس‌هاش، نوشته‌هاش رو مى‌خونم-نوشته‌هایى که هیچ ربطى به من ندارند، آدمى که انگار هیچ وقت تو زندگیش نبودم، شاید هم نبودم؟- و زار مى‌زنم و از این مریم بى دفاع بدم میاد. تو این مدت نذاشتم کسى بفهمه چى بهم گذشت. یه وقتى که سرم گرم بود و حال خوش منگى داشتم، توى تاریکى ماشین، وسط پمپ بنزین زدم زیر گریه و اونقدر لال شدم که نتونستم به آدمى که نگرانم بود توضیح بدهم دلم تنگ شده. بارها از خودم پرسیدم ارزشش رو داشت. اگه مى‌دونستى این حال در انتظارته باز هم اون تصمیم رو مى‌گرفتى. باز هم مى‌نوشتى که آروم‌ام. حالا مدت‌هاست هر چى هستم الا آروم. سردرگم و کلافه‌ام. خسته‌ام و قلبم بعضى وقت‌ها اونقدر خالیه که از خودم مى‌ترسم. از منِ بعد از او. و هر بار از خودم مى‌پرسم مى‌بخشمش؟

( تعداد کل: 436 )
   1       2       3       4       5       ...       88    >>