X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل
سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1395 @ 09:56 ق.ظ

پراکنده از شهریور

١. دنیا! خواستم بهت بگویم در بهترین لحظات ازت پیغام دریافت مى‌کنم. در وقت‌هاى ناامیدى، در دلتنگى‌ها، زمان‌هایى که همه چیز غلبه دارد الا خوشى. بعد یک جایى را باز مى‌کنم و این تویى که پیام داده‌اى، تلگرام، وبلاگ، هرجایى. رِفیق! بودنت خوب است. 


٢. امروز تولد میناست. من، ناب‌ترین لحظات زندگیم را با مینا در شهر دوست‌داشتنیم گذرانده‌ام و هیچ وقت نتوانسته‌ام عمق خوشیم از بودنش را بهش انتقال دهم. لى‌لى دوست‌داشتنى، مهربان و بداخلاق من.


٣. این روزها دارم مقالات شمس را مى‌خوانم. بعد از فیه مافیه که قند و نبات بود و در و گوهر. حالا، شمس، یک گوشه‌اى از این دنیاى کوچکم نشسته و دارد برام حرف مى‌زند. با من از من مى‌گوید. 


٤. کتاب خوانده‌ام، همه‌ى آن‌هایى که گوشه‌ى وبلاگ لابد مى‌بینیدشان. دوست دارم ازشان بنویسم. مثلا از شکسپیر و شرکا و زمانى را که در پاریس گذرانده‌ام، لابه‌لاى کتاب‌هاى کتابفروشى محبوب. یا از خواندن باشگاه مشت‌زنى. و چرا راه دور؟ خواندنِ شاهرخ مسکوب در گفت‌وگو در باغ، وقتى که به دایى فرهاد مى‌گوید باغت شاد نیست دایى. 


٥. آمدمت که بنگرم، گریه نمى‌دهد امان. 


٦. از آنجایى که من سال‌ها قبل داستانى نوشتم و على آقایى که هرگز وجود بیرونى نداشت مرد بى‌همتاى داستانم بود. و از آنجا که همین چند وقت پیش مردى را فقط براى چند ساعت ملاقات کردم که در ظاهر تمامِ ذهنیات من از على آقاى داستانم بود؛ مى‌توانیم به دنیایى وراى دنیاى خودمان و دنیاى داستان‌ها ایمان بیاوریم. دنیاى آدم‌هاى سفارشى براساس داستان‌ها. 


٧. نذر چهل روز بسم الله کرده بودم. فردا روز چهلم است. 


٨. این روزهاى المپیک و جنگ و جنگ، باز هم این خراش‌هاى کوچک و به ظاهر سطحى است که روحمان را ذره ذره مى‌خورد از خبر ویرانى‌ها و کشته شدن بچه‌ها و دنیایى که صلح در آن به رویایى مى‌ماند دوردست و دست‌نیافتنى. 


٩. دنیا! چرا از آدمى مثل من مى‌خواهى شاد بنویسم؟:) وقتى هیچ وقت نمى‌شود. 


١٠. آمدگان و رفتگان، از دو کرانه‌ى زمان، سوى تو مى‌دوند، هان!


١١. من همیشه شادى‌هام را جا گذاشته‌ام پشت در این وبلاگ و با تمام غصه‌ها هوار شده ام رو سرتان و ازتان خواسته‌ام دعام کنید. شما؟ بهترین خواننده‌هاى خاموش دنیاى وبلاگ‌هایید. خانه‌ام. 


١٢. لابد از شماره‌ها و کمى سطور فهمیده اید که ذهنم هزار جاست. دلِ بى‌قرارم بندِ یک چیزى یا جایى است که نمى‌دانم. و روحم؟ بعد از شب سختى که از سر گذراند، شکرگزار روزى است که مى‌بیند. 


١٣. پاییز هیچ وقت فصل محبوب من نبوده وقتى زمستانِ بى‌نظیرم در انتظارم است. اما امسال بى‌صبرانه در انتظار پاییزم براى تغییراتى که در زندگیم خواهد داشت، براى رویاهایى که تا محقق شدنشان از پا نخواهم نشست، با وجود تمام دل‌نگرانى‌ها و ناامیدى‌هایى که گاهى بدجور غلبه مى‌ کند. 


١٤. داشتم فکر مى‌کردم بدون نوشتن زنده نخوام ماند. مدت‌هاست ننوشته‌ام و این حال را باید گذاشت پاى بى‌قرارى قبل از خلق لابد. امید ارم. 


١٥. این یکى براى شما. به پاس این‌که اینجا تنها جایى است که بزرگ شدنم را، بچگى کردنم را در خودش جا داده. 

برایتان آرامش طلب مى‌کنم. 


هر حالى و هر کارى که در آن حال و آن کار مرگ را دوست دارى، آن کار نکوست. 

مقالات شمس
یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1395 @ 05:07 ب.ظ

شبى از شب‌هاى تابستان

آخرین بار؟ زمستان سالى بود که کنکور داشتم. بى‌شباهت به دخترى که الان هست. 

سال‌ها گذشته. درددل یا شکوه؟ مهم دیدار است که میسر نمى‌شود، به هر بهانه. 

دارم قانون را ویرایش مى‌کنم. امروز، شبى‌ است که على آقا زنگ مى‌زند خانه، آسیه در دل تاریکى شب نشسته، فردا عید است و على آقا از مشهد بازمى‌گردد. این‌ها نشانه باشند یا هرچى، من این منى هستم که به قدر سال‌هاى زیادى از معصومیتِ وقت نوشتن قانون دور افتاده‌ام. و شمایلى را دیده‌ام که شبیه علىِ قصه‌ى من است. بدى اینجا، وقتى شما نیستى، و من دورم، همین واقع‌بینى لعنتى است در مواجهه با آدمى که مى‌تواند خودِ على آقاى آسیه‌ى من باشد. 

امروز؟ بهترین روز دنیاست که من شبش را از دست داده‌ام. که منِ این روزها آدمِ از دست دادن تمام موقعیت‌هاى ناب زندگى‌ام. شما؟ دورید از من و من تمام دلم، تمام قلبم در بدازظهر سوزان تابستانى که تمامى ندارد پیش شماست، کنارتان، توى آن زیرزمینى که آسیه دعا خواند، در صحنى که سال‌ها قبلش زیر آسمان شب چادر به سر نشسته بودم و به دنیا با تمام معصومیت بچگانه‌ام نگاه مى‌کردم. آن وقتى که همه چیز به پاکى داستان‌ها و بى‌غل و غشى آن‌ها بود. 

دلم؟ تنگ‌ترین و تنهاترین دلِ دنیاست به وقت فکر کردن به آرامش بودن کنارتان، به پاکى لحظه‌هایى که آتششان زدم، به آبرویى که هرچه فکر مى‌کنم... نیست. 

تولدتان مبارک، بزرگ‌ترین حامى روزهاى سخت زندگیم. 

جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395 @ 11:49 ق.ظ

روزها

مرداد نودوچهار-تهران تا مرداد نودوپنج-تهران. این تاریخ را باید مى‌نوشتم، حتى شاید یک جایى که همیشه چشمم بهش باشد، ببینمش و بدانم گاهى تاریخ مشخصى در زندگى آدم هست که یک طرف و تمام سال‌هایى که به اسم زندگى گذشته‌اند طرف دیگر.
این یک سال، تمام لحظه‌هاى بیست‌وچهار و بیست‌وپنج سالگى به تجربه گذشت، به مبارزه براى به دست آوردن آرمان‌هاى کوچکِ خوشبختىِ زندگیم. مینا یک روز که دلم مى‌خواست دخترى آزاد و تنها باشم که مدام سفر کنم و یک جا بند نشوم گفت آدم‌ها در شرایط مختلفى به دنیا مى‌آیند و رشد مى‌کنند. خب، نشستم به خواستِ آنچه که مى‌شد از زندگى معمولى دخترى معمولى انتظار داشت، هدف‌هایى که رسیدن بهشان مرا پیش خودم شرمنده نمى‌کرد و منتهى مى‌شد به خیابان انقلاب تهران و خریدن لولیتا از مردى که بساط کتاب‌هایش را کنار خیابان در راستاى نرده هاى دانشگاه پهن کرده بود. در زندگى من روزمرگى‌هایى هست که دخترى در گوشه‌اى از جهان آرزوى رسیدن بهشان را دارد و تا آخر عمر براى آن‌ها تلاش مى‌کند و شاید هیچ وقت شانس رسیدن به آن‌ها یا تمامى‌شان را پیدا نکند. من، در طول این یک سال که آدم‌هاى زیادى را به زندگیم خواسته یا ناخواسته وارد کردم، براى رسیدن به همین هدف‌هاى کوچکِ خوشبختى تلاش کردم و اسمش را گذاشتم مبارزه. چون براى آرمان‌هایم، براى رسیدن به اندکى از آنچه مى‌خواستم جنگیدم، تن به تن با تمام شرایط فعلى، با تمام موانع. هنوز؟ حتى اول راهى که مى‌خواستم نیستم. هنوز، هیچ کدام از نازلى‌ها با خودشان کنار نیامده‌اند، هنوز مى‌ترسم از خودم، هنوز اجازه مى‌دهم با تمام دل‌چرکینیم آدم‌هاى نو و تازه به زندگیم وارد شوند، هنوز خطاهاى جبران‌ناپذیرى ازم سر مى‌زند و هنوز که هنوز است با خودِ خودم کنار نیامده‌ام و نفهمیده‌ام پس بالاخره درستى این راه کجاست و کى به نقطه‌اى خواهم رسید که نفس تازه کنم و ته دلم بدانم اینجا همان جاست، با خیالى آسوده و با نگاهى مطمئن. 
تجربه‌هاى این یک سال اخیر گاهى صدمات جبران‌ناپذیرى به روحم وارد کرد، ولى در آخر اسمشان تجربه بود و من بیش از فکر کردن به ناکامى‌ها به تجربه فکر مى‌کنم و روح بزرگى که این کلمه در خود جاى داده است. 
هر اتفاقى بیفتد، هر تغییرى مسیر فکرهایم ایجاد شود، هر گذر عمر لعنتى‌اى به اسم بزرگ شدن که پیش بیاید، هنوز و همچنان برایم "جاده" والاترین مفهوم هستى است براى رسیدن بهش، براى خواستنش و براى تلاش همه‌ى عمر به خاطرش. 
این تاریخ را به یاد خواهم داشت، و امیدوارم سال بعد، همین جا، در شهرِ غریبه‌ى پدرى، بنویسم در طول این جاده به پیش آمده‌ام با همه‌ى ترس‌ها، بودن‌ها و نبودن‌ها، با همه‌ى خوشى‌هاى کوچکِ این زندگى در جهانى که هر روز به سمت ناکامى، جنگ و بى‌عدالتى پیش مى‌رود. 
سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395 @ 11:44 ب.ظ

وبلاگ‌ها

مدتها از وبلاگ‌خوانى‌هام میگذرد و حالا حتى یادم نمانده آن وقتها شبها که عرصه تنگ مى‌آمد و خلقم مى‌گرفت و دلم بدتر از آن، چه وبلاگهایى را میخوانده‌ام. 

سرى به وبلاگ لیلى زدم و دیدم اون چقدر جلوتر است. تمام این مدت مى‌نوشته. از حرف‌هاى جهانى و مشترکى که مثلا من هم باد لابد اینجا ازشان یادى مى‌کردم، از فیلمهاى دیده، کتابهاى خوانده، جنگ، عشق و دیگر هیچ. 

با بازگشتم به وبلاگ، نوشتن و نوشتن کنار بیایید که خیال میکنم زمان‌بر است. 

جمعه 25 تیر‌ماه سال 1395 @ 03:26 ب.ظ

ناتورخوانى به وقت شنیدن شهرام ناظرى

من چند وقت سکوت کرده بودم و به هر چیز مى‌رسیدم الا وبلاگ‌ها. شما که ناتورِ پدرام رضایى‌زاده و خواندنش را فراموش نکرده‌اید؟

( تعداد کل: 364 )
   1       2       3       4       5       ...       73    >>