X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1395 @ 11:06 ب.ظ

تمام شد

*دو سال پیش توى گروه تلگرام نوشت مامانم رفت. حالا وقت‌هایى که در کنار او مجبورم مامان را صدا کنم خجالت مى‌کشم. روز مادر خجالت مى‌کشم چون یادم مى‌افتد مامان هست و من همچنان دختر خودخواهِ لجوج اویم که حاضر نیست به خاطر او پا روى افکارش بگذارد. 

*٩٥ آدم‌هاى زیادى را وارد زندگیم کرد، برعکس ٩٤ که سالِ حذف آدم‌ها بود. با این حال ٩٥ همچنان روند حذفى سال قبل را نیز پیش گرفت. اما توى الکِ زندگیم حالا آدم‌هایى مانده‌اند که راضى‌ام به بودنشان. و باید راضى بود به نبودن آن‌هایى که توى دل سال نو را بهشان تبریک مى‌گویم. 

*مامان و بابا زندگى مشترک عجیبى داشته‌اند. شاید مطابق میلم نبوده، شاید گاهى باعث انزجارم شده، اما حالا مى‌دانم الگوى شفافى در زندگى مشترک آینده‌ام خواهد بود. دیشب پا به پاى هم نشسته بودند به خمیر شیرینى سال نو ورز دادن و پختنش و آن میان‌ها قربان صدقه رفتن. در تمام این سال‌ها هر دو زندگى خصوصى خود را داشته‌اند. از مامان یاد گرفته‌ام قبل از هر چیز مستقل باشم، زن باشم، مادر باشم و هیچ وقت بار زندگى را روى شانه‌هاى مرد خانواده نیندازم. از بابا یاد گرفته‌ام مردها گاهى نیاز دارند به تنها بودن، به خلوت، همانطور که زن به سفر مجردى، به رفتن. بابا احترام به زن خانه خانه را یادم داده و این در حالى است که واقفم به اشتباهات هر دویشان در زندگى مشترک، مى‌دانم و مى‌بینم و با این حال غبطه مى‌خورم به این زندگى مشترکى که هیچگاه استقلالشان را از هیچ کدام نگرفته حتى اگر همیشه روى خط صاف پیش نرفته باشد و بالا پایین‌هاى خودش را داشته باشد. 

*شب سال نو است و همایون دارد مى‌خواند از گلوى من دست‌هات رو بردار. 

*اینگمار برگمان در فیلم سکوت نشان مى‌دهد که از خود بیگانگى در دنیاى مدرن سبب کاهش روابط انسانى به یک سرى هم‌آمیزى مذبوحانه‌ى جنسى شده که در نهایت سر از آشفتگى در مى‌آورد. پنجاه سال پیش برگمان انگار حالِ دنیاى ما را ساخته. دنیاى ماشینى‌اى که گاهى حتى بهمان یادآورى نمى‌کند که چه دلتنگ تنها نبودنیم. 

*به روال هر سال برایتان یک چیز آرزو مى‌کنم، سلامتى. 

*امید دارم نودوپنجِ پر تجربه ختم شود به نودوششى که به نظر باید سال خوبى باشد. 

پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395 @ 04:04 ب.ظ

ناتمام

هر سال یک بار

از لحظه‌ى مرگم

بى‌تفاوت گذشته‌ام

بى‌آنکه بفهمم 

در چنین لحظه‌اى خواهم مرد

-افشین یداللهى


١. نودوپنج، عجیب‌ترین و غیرمنتظره‌ترین سال زندگى‌ام رو به اتمام است. 

٢. حالا که فکر مى‌کنم هیچ غیرمنتظر نبود این سال برایم، انگار تمام عمر، انگار در تمام لحظات سرکشى منتظرش ایستاده بودم. تمام لحظاتى را که مقابل خودم، مقابل زندگیم و همه‌ى شرایط یا کمى از شرایطِ موجود ایستادم، در حقیقت منتظر این سالِ بى‌نام بوده‌ام. حالا دارد با همه‌ى خوبى‌ها و بدى‌هاش تمام مى‌شود. 

٣. گفته بود آدم وضوح است. نبود یا لااقل واضح بودنِ من با او به کارمان نمى‌آمد. حالا باید یک گردن‌آویز تهیه کنم و روش بنویسم با من واضح باشید. من آدمِ وضوحم، با من واضح باشید. 

٤. این سخت‌گیرى من به دنیا و این سخت‌گیرى او به من. این که همیشه در جست‌وجوى دلیل وقایع بوده‌ام، همچنان ادامه دارد. نمى‌دانم دقیقا چیست درونم. هوش؟ روح طغیان‌گر؟ نه همیشه باهوش‌ بوده‌ام، نه همیشه در حال عصیان. اما یک عنصر ناشناخته‌اى این میان هست که متمایز است و هیچ وقت قبول نکرده مثل بقیه‌ى آدم‌ها زندگى کنم. 

٥. حالا، مدت‌هاست این روحِ خودخواه، با وجود وقوف به همه‌ى سختى‌هاى راه در این زمانه‌ى بدکردار، دلش به وجود آوردن موجودى را طلب مى‌کند. شاید در گفت‌وگوى روزمره به نظر شوخى به جا یا به قاعده‌اى بیاید، اما در من، این خواسته، فریاد تمام سال‌هایى است که در نظرم خلق شخصیت‌هاى یک داستان نهایت زیبایى جهان بود. 

٦. یک آهنگى از ساشا پخش مى‌شود که مرد خواننده مدام تکرار مى‌کند اگر مى‌توانستم رویا ببافم، مى‌توانستیم از نو شروع کنیم. 

٧. عشق؟ هنوز هم غیرقابل‌توصیف‌ترین مفهوم هستى است. 

٨. یک عکسى هست که این روزها ساعت‌ها بهش خیره مى‌شدم. ناتوان از کشف چرایى این جذبه. حالا مى‌فهممش، حالا که ازش حرف زده‌ام. مى‌دانم که در پسِ ذهنم چرا همیشه این طور بوده. چرا على آقا از آسیه بیست سال بزرگ‌تر بود. چرا حمیدرضا از گیتى و چرا آدم‌هایى که هیچ وقت ننوشتمشان ولى در سرم وجود داشتند و زندگى کردند. رویاى پسِ ذهنم در تصویرى پیش رویم بود. واقعى و خنده‌رو و لمس شدنى. 

٩. باید باور کنم که خداى کارهاى نیمه تمام، حالا تبدیل شده به خداى نیمه تمام ماندنِ آدم‌ها در ذهنش؟ 

١٠. ده سال یا بیست سال بعد، چطور از نودوپنجى که گذشت یاد خواهم کرد؟ دوستش خواهم داشت؟ 

١١. در تمام این سال‌ها، همه‌ى لحظه‌هایى که در نظر اطرافیانم هیچ کس کنارم نبود و این غیرعادى‌ترین درک آن‌ها از زندگى بود، تنهایى را یاد مى‌گرفتم. در چگونگى تنها ماندن، تنها سفر رفتن، تنها لذت بردن، تنها زیستن و تنهایى را بلد شدن. 

 ١٢. این انتقال رنجِ زیستن از خودم به موجودى که خلقش خواهم کرد، اگر خودخواهى و لجاجت با این جهانِ کثیفِ پرآشوب نیست، پس چیست؟

١٣. نازلى! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

١٤. در بارِ هستى، جایى کوندرا از شباهت فرزندان به والدین مى‌گوید. والدینِ همیشه همراهِ ما شاید هیچ وقت موقع نگریستنمان پى به شباهت لبخندمان به لبخندشان نبرند. شاید یک خال روى گردن، یا لکه‌اى در کف دست را ببینند ولى عادى از کنار این ارث بگذرند. اما والدینى که بعد از سال‌ها فرزندشان را روبه‌روى خود مى‌بینند، در یک نگاه متوجه اخم بى‌مانند مخلوق به خودشان مى‌شوند، متوجه آن سبک نشستن، آن طور زاویه‌دار ایستادن یا هر حرکت کوچک و ناپیدایى که مى‌تواند ادامه‌ى آن‌ها با زیستن در موجودى دیگر باشد. فقط دلم مى‌خواهد یک بار در چشم‌هاى شفاف و درخشنده‌ى مشکى‌رنگِ دخترک مو سیاهى نگاه کنم و آن دنیاى عجیب توى سرش را که مثل بازار مسگرها شلوغ و پر هیاهو است ببینم در بى‌خیالى‌اى که هیچ نشانى از من ندارد و در شیطنتى که من است میان دست‌هاى سفید و کشیده‌اش، با لبخندى که زیباتر از لبخند من، فقط یک نشانه نیست، یک نوع از زیستن است. آزاد، رها و پرعشق. 

١٥. المواقف را نخوانده‌ به کتابخانه پس خواهم داد. 

١٦. نازلى! زمستان، شسکت و رفت.

١٧. دلم براى نازلىِ نودوپنج که دنیا را کشف کرد تنگ مى‌شود. دلم براى نازلىِ نودوچهار که دنیا را به سادگىِ دنیایش مى‌دید تنگ مى‌شود. دلم براى نازلىِ نودوسه که شب‌هاى تابستان به صداى قطارى در دل کوه گوش مى‌سپرد و عشق را بلدتر بود تنگ شده است. دلم براى نازلىِ نودودو که سربالایى خوابگاه را مى‌پیمود و خیال مى‌کرد دنیاى آن بیرون شبیه به دنیاى قصه‌ها، شبیه به اصفهانِ شرط، شبیه به برزکِ قانون، شبیه به هرچیزى هست الا شهر پدرى... تنگ مى‌شود. دلم براى همه‌ى نازلى‌هایى که تاکنون زیسته‌ام تنگ شده. 

١٨. «سعى مى‌‌کردم از خطوط چهره‌اى که در پرده چین مى‌خورد به یاد بیاورم آخرین بار کجا این تصویر را دیده‌ام و آخرین بار چرا از دنبال کردنش دست کشیده‌ام.» /در یک روز اتفاق افتاد/ حامد حبیبى

١٩. صداى زن خواننده از ساشا مى‌آید که تکرار مى‌کند بیزارم از تو، دوستت دارم. بیزارم از دوست داشتنت. 

٢٠. کاش باز هم مى‌نشستم و بیست حقیقت راجع‌به خودم را مى‌نوشتم. بعد آن میان پى مى‌بردم که همچنان مى‌ترسم. حالا بیشتر از قبل، با این تفاوت که بیست و هفت سالگى شاید سالِ رویارویى با ترس‌ها باشد. 

٢١. باید بنویسم. باید تمام این یک سال را، باید تمام این آدم‌هایى را که حبس کرده‌ام توى ذهنم بنویسم. باید بنویسم و خیال کنم که هنوز هم مى‌توانم آدم‌هایى را بنویسم که زنده‌اند و مى‌توانند از داستان‌هام بیرون بیایند و زندگى کنند. 

٢٢. وقتى چشم‌هایمان را مى‌بندیم، دنیاى آن ورِ چشم‌ها یک رنگ متفاوتى است که هیچ گاه این ور ندیده‌ایم. گاهى زرد، سبز فسفرى، سیاه، سفیدِ زننده یا هر رنگى که چشم‌هایمان قادر به نامگذارى‌اش نیست. بیست‌وشش سالگى این رنگى بود. 

٢٣. همه‌ى ما دوستى داریم که از زوایاى پنهان روحمان خبر دارد. اگر مى‌نویسیم از نوشته‌هایمان، اگر سکوت مى‌کنیم همراهمان، اگر حرف مى‌زنیم شنونده‌مان و اگر جمعه صبحى اشک مى‌ریزیم ظهرش با آغوش باز به استقبالمان. توى دنیاى دخترانه‌ى ما که با کتى(جو) زنان کوچک بزرگ شدیم، با آن شرلى خیال‌ها بافتیم و بعد شب‌ها که آسمان صاف است منتظر هوشمندى از سیاره‌ى اوراک نشستیم مردى هست که روزى تمام این زوایاى پنهان را باهاش شریک خواهیم شد، مردى که شاید هیچ وقت هیچ ردى از او در زندگى‌مان نمانَد، شاید هیچ وقت دیگر نبینیمش، یا لمسش نکنیم، اما کسى هست که حالا از نازلى نودوشش انتظار دارم او را هیچ وقت راه ندهد. 

٢٤. کاش دخترم هیچ وقت به خیال‌بافى من نباشد، حال را زندگى کند و همیشه جلوتر از زمان در حالِ زندگى توى آینده و گذشته نباشد. 

٢٥. ازت به خاطر بودن دنیاى داستان‌ها ممنونم، ازت به خاطر اینکه یاد گرفتم بخوانم و بتوانم توى داستان‌ها زندگى کنم ممنونم، از این که همیشه با ادبیات و کتاب‌ها بهم یاد دادى غافل‌گیرى‌هاى خوب پشت در نشسته‌ است، از این که کمکم کردى با داستان‌ها سفر کنم، عاشق شخصیت‌هایشان بشوم و پا به پایشان بخندم و بگریم خوشحالم. ازت به خاطر دنیاى داستان‌ها ممنونم. 

٢٦. نازلىِ بیست‌وشش ساله دوستت دارم، به اندازه‌ى تمام دل سپردن‌هاى بیهوده، به اندازه‌ى دوستى‌هاى کینه‌دارت، به اندازه‌ى لجاجتى که سر زندگى خالى مى‌کنى، به وقت‌هایى که هراسْ دل کوچکت را به لرزه مى‌اندازد، حتى به وقت عشق‌بازى‌هاى بى‌سرانجام، به اندازه‌ى خنکى و شیرینى بوسه‌هاى دوشنبه‌ها، حتى به قدر بوسه‌هاى نگرفته‌اى که چشیده‌ایشان. به قدر تمام لحظه‌هاى زیسته و این اجازه بیست‌وهفت سالگى را باتجربه‌تر از تو آغاز کنم، دوستت دارم. 

٢٧. دارم بیست‌وهفت سالگى را در مزرعه‌ى گندمى زندگى مى‌کنم که ساخته‌ام، با لباس حریر سفید که بلندیش به قوزک پام مى‌رسد، با موهاى رها در باد و زیر نور کم رمق آفتاب در گستره‌ى دشتى که پیش روم تا بى‌نهایت ادامه دارد... دارم بیست‌وهفت سالگى را این طورها مى‌گذرانم. 

یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1395 @ 01:34 ب.ظ

روز چهلم.

تو نیاز ببر_که بى‌نیاز نیاز دوست دارد. 

-مقالات شمس


تمام شد. خیال مى‌کردم همه چیز تمام مى‌شود، زندگى بود و همه چیز شروع شده. چهل روز گذشت، سه ماه از آن دوشنبه‌ى بارانىِ کذایى و بیست‌وشش سال از نیمه‌شبى که به این دنیا آمدم. گذشت.

در مرز بین بیست‌وشش و بیست‌وهفت سالگى یا شاید در اولین روز بیست‌وهفت سالگى ایستاده‌ام، بى هیچى. فقط به یک امید، بار دیگر مشهد را دیدن و راضى بودن به رضاى تو. 

امروز روز یکى از خواسته‌هاى من است.  سلامتى و شفاى بیماران و کودکانى که... دعاهاى قشنگى پیش رویم بود، حتى دعا براى بهترین دوستانم در بدترین شرایطشان. حالا حتى یک کسى هم پسِ ذهنم هست براى جا دادن خودش در دعاها. ولى ته همه‌ى این‌ها یادم بده که راضى باشم به رضات. یادم بده. 

شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:47 ب.ظ

روز سى‌ونهم و آخرین شب

چو روى به ما دارى، گشایش‌ها در پیش است.

-مقالات شمس


ابراهیم شریف‌زاده، نوایى مى‌خوانَد که این‌ها را مى‌نویسم. از غروب شبى که مال من است گذشته، حالا تنها نشسته‌ام کنجِ دنجِ اتاقم و دلم مى‌خواهد زار زار گریه کنم. این میل به گریه کردن، به فرو رفتن در آغوش کسى و گریه کردن، این میل به خالى شدن... نمى‌دانم از کِى چنان درونم رشد کرد، بزرگ شد و حالا مدام سرک مى‌کشد، حتى آزارم مى‌دهد. آدمى که یاد گرفته در لحظات بغرنج زندگیش فرو رود توى بغل نزدیکانش و گریه کند، آدمى که از لمس انرژى مى‌گیرد لابد، دخترى که بیست‌وشش سال را صرف لوس کردنش کردم، که همیشه سرزنشش کردم، همیشه مؤاخذه‌اش کردم و همچنان و على‌رغم این‌ها لوس بارش آورده‌ام. دختر کوچولوم با بغض گیر کرده توى گلویش، با آن دل کوچک که یاد گرفته دوست داشته باشد، که یاد گرفته راحت آدم‌ها را دوست داشته باشد، دخترکِ حسودِ بدعنقم، دخترکِ عصبانىِ لجوجم، دخترک سربه‌هوایى که هیچ وقت به موقع نرسید و بهش یاد ندادم درست و غلط چیست، دخترک خطاکارى که همیشه راه خودش را رفت و پشیمان برگشت به آغوشم تا ببخشمش، دخترکى که مدتى است روزهاى قبل از قاعدگى را در آرزوى داشتن بچه‌اى مى‌گذراند، دخترکم که دلش مى‌خواهد مادر باشد و همیشه این نقش ناراحت و ارضاکننده را براى مردهاى زندگیش بازى کرده، دخترکى که مدت‌هاست خودش را فراموش کرده، دخترکم... دلم مى‌خواهد بهت بگویم اینکه همیشه و حتى حالا سرزنشت مى‌کنم، اینکه هیچ وقت دنیا را آسان نگرفته‌اى، اینکه خطا کرده‌اى، اینکه هنوز هم خطاکارى، اینکه... هرچیزى، مهم این است که دوستت دارم، همیشه داشته‌ام. شاید هیچ وقت سعى نکردم خوبى‌هات را ببینم، شاید همیشه در حال پررنگ جلوه دادن گناهان و خطاهایت بوده‌ام... مى‌خواهم ازصمیم دل بهت بگویم همه‌اش به خاطر خودت بوده، به خاطر این که دوستت داشته‌ام و هیچ وقت بلد نبودم والد یا دوست خوبى برات باشم. بلد نبودم راه و رسم زندگى را به موقع بهت یاد دهم، بلد نبودم بهت یاد دهم به آدم‌هاى درستى فکر کنى، دل ببازى یا آدم‌هاى درستى را وارد زندگیت کنى. بلد نبودم بهت دروغ گفتن را بیاموزم و اینطور تو فکر کردى همه‌ى آدم‌ها صاف و ساده‌اند. باید ازت عذرخواهى کنم، باید امشب خودم بغلت کنم، بگذارم زار بزنى در آغوشم، بگذارم به دنیا پشت و بدانى مرا دارى، تا همیشه، تا بعد از همیشه.  اگر هیچ کارى برات نکردم چون بلد نبودم، این تنها کارى است که از پسش برمى‌آیم. در این شبى که مال توست. 

جمعه 15 بهمن‌ماه سال 1395 @ 11:38 ب.ظ

روز سى‌وهشتم، آخرین سکوت

هیچ شده است که یک روز زنى را ببینى و ناگهان حس کنى که انگار یک عمر در انتظار دیدارش بوده‌اى؟
-گفت‌وگو در باغ. از حرف‌هاى دایى فرهاد به شاهرخ
( تعداد کل: 412 )
   1       2       3       4       5       ...       83    >>