X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1395 @ 01:34 ب.ظ

روز چهلم.

تو نیاز ببر_که بى‌نیاز نیاز دوست دارد. 

-مقالات شمس


تمام شد. خیال مى‌کردم همه چیز تمام مى‌شود، زندگى بود و همه چیز شروع شده. چهل روز گذشت، سه ماه از آن دوشنبه‌ى بارانىِ کذایى و بیست‌وشش سال از نیمه‌شبى که به این دنیا آمدم. گذشت.

در مرز بین بیست‌وشش و بیست‌وهفت سالگى یا شاید در اولین روز بیست‌وهفت سالگى ایستاده‌ام، بى هیچى. فقط به یک امید، بار دیگر مشهد را دیدن و راضى بودن به رضاى تو. 

امروز روز یکى از خواسته‌هاى من است.  سلامتى و شفاى بیماران و کودکانى که... دعاهاى قشنگى پیش رویم بود، حتى دعا براى بهترین دوستانم در بدترین شرایطشان. حالا حتى یک کسى هم پسِ ذهنم هست براى جا دادن خودش در دعاها. ولى ته همه‌ى این‌ها یادم بده که راضى باشم به رضات. یادم بده. 

شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:47 ب.ظ

روز سى‌ونهم و آخرین شب

چو روى به ما دارى، گشایش‌ها در پیش است.

-مقالات شمس


ابراهیم شریف‌زاده، نوایى مى‌خوانَد که این‌ها را مى‌نویسم. از غروب شبى که مال من است گذشته، حالا تنها نشسته‌ام کنجِ دنجِ اتاقم و دلم مى‌خواهد زار زار گریه کنم. این میل به گریه کردن، به فرو رفتن در آغوش کسى و گریه کردن، این میل به خالى شدن... نمى‌دانم از کِى چنان درونم رشد کرد، بزرگ شد و حالا مدام سرک مى‌کشد، حتى آزارم مى‌دهد. آدمى که یاد گرفته در لحظات بغرنج زندگیش فرو رود توى بغل نزدیکانش و گریه کند، آدمى که از لمس انرژى مى‌گیرد لابد، دخترى که بیست‌وشش سال را صرف لوس کردنش کردم، که همیشه سرزنشش کردم، همیشه مؤاخذه‌اش کردم و همچنان و على‌رغم این‌ها لوس بارش آورده‌ام. دختر کوچولوم با بغض گیر کرده توى گلویش، با آن دل کوچک که یاد گرفته دوست داشته باشد، که یاد گرفته راحت آدم‌ها را دوست داشته باشد، دخترکِ حسودِ بدعنقم، دخترکِ عصبانىِ لجوجم، دخترک سربه‌هوایى که هیچ وقت به موقع نرسید و بهش یاد ندادم درست و غلط چیست، دخترک خطاکارى که همیشه راه خودش را رفت و پشیمان برگشت به آغوشم تا ببخشمش، دخترکى که مدتى است روزهاى قبل از قاعدگى را در آرزوى داشتن بچه‌اى مى‌گذراند، دخترکم که دلش مى‌خواهد مادر باشد و همیشه این نقش ناراحت و ارضاکننده را براى مردهاى زندگیش بازى کرده، دخترکى که مدت‌هاست خودش را فراموش کرده، دخترکم... دلم مى‌خواهد بهت بگویم اینکه همیشه و حتى حالا سرزنشت مى‌کنم، اینکه هیچ وقت دنیا را آسان نگرفته‌اى، اینکه خطا کرده‌اى، اینکه هنوز هم خطاکارى، اینکه... هرچیزى، مهم این است که دوستت دارم، همیشه داشته‌ام. شاید هیچ وقت سعى نکردم خوبى‌هات را ببینم، شاید همیشه در حال پررنگ جلوه دادن گناهان و خطاهایت بوده‌ام... مى‌خواهم ازصمیم دل بهت بگویم همه‌اش به خاطر خودت بوده، به خاطر این که دوستت داشته‌ام و هیچ وقت بلد نبودم والد یا دوست خوبى برات باشم. بلد نبودم راه و رسم زندگى را به موقع بهت یاد دهم، بلد نبودم بهت یاد دهم به آدم‌هاى درستى فکر کنى، دل ببازى یا آدم‌هاى درستى را وارد زندگیت کنى. بلد نبودم بهت دروغ گفتن را بیاموزم و اینطور تو فکر کردى همه‌ى آدم‌ها صاف و ساده‌اند. باید ازت عذرخواهى کنم، باید امشب خودم بغلت کنم، بگذارم زار بزنى در آغوشم، بگذارم به دنیا پشت و بدانى مرا دارى، تا همیشه، تا بعد از همیشه.  اگر هیچ کارى برات نکردم چون بلد نبودم، این تنها کارى است که از پسش برمى‌آیم. در این شبى که مال توست. 

جمعه 15 بهمن‌ماه سال 1395 @ 11:38 ب.ظ

روز سى‌وهشتم، آخرین سکوت

هیچ شده است که یک روز زنى را ببینى و ناگهان حس کنى که انگار یک عمر در انتظار دیدارش بوده‌اى؟
-گفت‌وگو در باغ. از حرف‌هاى دایى فرهاد به شاهرخ
پنج‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1395 @ 11:14 ب.ظ

روز سى‌وهفتم و تولد

... این‌جا بُنه‌گاه است، جاى لمیدن و آسودن از آتش و آشوب بیرون. 
بُنه‌گاه گوشه‌ى دنج و خلوت، مقام امنِ دیدارِ دوستى، همدلى، همنفسى است. 
-گفت‌و‌گو در باغ. شاهرخ مسکوب

چه ناسپاس و عجول‌ام من! چه تنها و غریب! و حالا بعد از مدت‌ها دلم سفر مى‌خواهد. مثل چند سفر اخیرم، با یک کوله‌ى کوچک، یا بى یک کوله و فقط با یک کتاب جیبى و عینک دودى و مدارک و موبایلى که به شبکه‌هاى اجتماعى راه ندارد. 
دلم رفتن مى‌خواهد. در روزهاى آخر بیست و شش سالگى که ساکن و آرام و بى‌حوصله است. 
چهارشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1395 @ 09:59 ب.ظ

روز سى‌وششم در غروب‌هاى بارانى

کى رفته‌اى ز دل که تمنا کنم تو را

کى بوده‌اى نهفته که پیدا کنم تو را

-فروغى بسطامى


دو یا سه سال پیش بود، شبى که دورهمى درخشش ابدى یک ذهن پاک را دیدیم و همان وقت اینجا ازش نوشتم و نوشتم یادم باشد متنم را ویرایش کنم که هیچ وقت نکردم.

امشب باز هم نشستم به تماشاى این فیلم. جیم کرى؟ هنوز هم دوست‌داشتنى‌ترین بازیگرى که حالا یادم نیست اولین بار از چه فیلمى شیفته‌اش شدم. (از عوارض نزدیک شدن به بیست‌وهفت سالگى است یا باید خیال کنم با این حافظه‌ى قوى‌ام این فراموشىِ کوچک عادى است؟)

(حالا کم کم به یاد مى‌آورم چه فیلمى بود. جیم کرى نقش یک هیولاى بابانوئلى را بازى مى‌کرد با گریمى سنگین، همچون چیز عجق وجقى.)

عشق؟ نمى‌دانم لابد همینى است که توى فیلم هست، همین‌قدر خسته‌کننده، نگران کننده و درخشان و فراموش ناشدنى.

درهرحال که ته فیلم، همان جا که بعد از آن فراموشى و به یاد آوردن، بعد از دعوا، بعد از اشک، یکهو مى‌خندند، دو نفرى به هم نگاه مى‌کنند و مى‌خندند، همان جا که بالاخره کیت وینسلت هم مى‌‌تواند دوست داشتنى باشد... بغضم شکست و بعد سرِ نمازِ مغرب، در این چهارشنبه‌ى ابرىِ بارانى، گریه‌هام را ول دادم توى اتاق تاریک مانده‌ام و خیال کردم... شاید اصلا خیال نکردم، یک آن دلتنگى هجوم آورد و بعد...

چه فایده؟ حالا خوب‌ام. نشسته پاى بخارىِ یادگارىِ خاله، تمرینِ یوگا کرده، به حس‌هاى بد و هورمون‌ها غلبه کرده، و بالاخره آرام رسیده‌ام به دفتر دوم مقالات شمس و آن المواقفى که دو هفته است پاى تخت افتاده و خاک خورده و آخ نگفته.


( تعداد کل: 410 )
   1       2       3       4       5       ...       82    >>