X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 07:21 ب.ظ

شاید دفعه‌ى بعد

یادداشت قبل را بگذارید پاى نابسمانى قبل از عادت ماهیانه و کمى دلتنگى و چاشنى غروب تنهاى پنج‌شنبه. نخوانده پستش کردم به خیال این که در رویا سپرى شده است. باید یک روز آن منحنى ناامیدى-امید-ناامیدى را براى کسى، روى کاغذ رسم مى‌کردم. قرعه همچنان و چون همیشه به این جا رسید که همیشه سپرى بوده برایم در برابر تنش‌هاى بیرونى و خالى شدن از آن‌ها. 


*ممنونم به خاطر همه‌ى این سال‌هاى رفته. 


*دوستى یک بار، شبى وبلاگم را خواند و همه‌ى نوشته‌ها را ربط داد به عشق. این که چرا این طور مى‌نویسم که غمگین است و کسى خیال مى‌کند همه‌ى حرف‌ها نشأت گرفته از عشق است، ضعف من است. راستش از نظر خودم نوشته‌هام لااقل در یک سالى که گذشت ربطى به عشق نداشت، برخوردم با دنیایى بزرگ‌تر و بى‌رحم‌تر بود و ناتوانى‌ام در این مواجهه. حداقل هنوز ایمانم را به این که عشق این قدر زبون و دم دستى نیست از دست نداده‌ام. تا باقى چه پیش آید. 


*نازک نارنجى راهى شهر پدرى‌ام در هفته‌هاى پیش رو. کِى و چه مدتش نامعلوم است، خاطرم بود قبل از هر چیز به تو بگویم براى رساندن امانتیت به دستت. 

پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 07:09 ب.ظ

چرت‌ و پرت‌هاى این ذهن عصیان‌گر بیست و شش ساله

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 07:27 ب.ظ

مسجد در باران

بعدازظهر از شربت‌خانه‌اى در بازار زدیم بیرون و برخلاف آفتابى که تا یک ساعت پیش بى‌وقفه و تنه زده به تابستان مى‌تابید، آسمانِ بالا سرِ میدان ابرى بود و نم نم بارانش تبدیل شده بود به ریزش مدام و قطره‌هاى درشت. میدان از هر اردیبهشتى که دیده بودم زیباتر و دل‌فریب‌تر بود. از میانه‌ى میدان رو کردیم به سمت مسجد جامع عباسى و کمى بعد با رعد و برق و صداهاى آسمان پا گذاشته بودیم به پاکى زمینى که براى اولین بار مى‌دیدم. از باران پناه بردیم به شبستان جنوبى، نشسته پاى یکى از ستون‌ها به صداى قربانى گوش دادیم که ارغوانِ سایه را مى‌خواند، با هم عهد بستیم و دعا کردیم. در تاریکى شبستان، بوى نم باران و سردى هوا، آن طرف‌ترى که چندتا توریست عکس مى‌گرفتند و سکوت خانه‌ى خدا. رو کردم به حیاط مسجد، به بارانى که شلاق مى‌زد به سنگ‌هاى کف و ازش یک چیز خواستم، فراموشى. فراموشى آخرین بازمانده‌ى نودوپنج، فراموشىِ جواب به چله نشستنم بعد از ع. ازش خواستم و کمى بعد که باران بند آمده بود و توى حیاطِ پاى گنبد، دور باغچه‌ى پر از رز ر رزمارى راه مى‌رفتیم و به صداى آواز پرنده‌ها بعد از باران گوش مى‌سپردیم به زبان آوردم که دلم مى‌خواست این تجربه‌ى بى‌نظیر را با دو نفر شریک مى‌شدم. دو نفرى که دیگر هیچ وقت در زندگیم نخواهند بود.

 در یکى از بى‌نظیرترین تجربه‌هاى زیسته‌ام ازش قول فراموشى گرفتم، به راه و رسم همیشگى‌ام. 

چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 02:00 ق.ظ

در نیمه‌هاى شب اتفاق افتاد

*براى کارى، اتفاقى، رفته بودم آن سرِ شهر. آن سر بزرگراه‌ها و محله‌هاى قدیمى. یک ساعت میانه‌ى کارم را در هواى عصرگاهىِ ابرىِ بهارى، زدم بیرون و رفتم نشستم روى نیمکت پارک کوچکى روبروى شرکت. نشستم به تماشاى اسباب بازى‌ها و بچه‌هایى که قد و نیم‌قد به انتظار ایستاده بودند پاى تاب و یا دوتایى مى‌نشستند روى الاکلنگ یا از سرسره سر مى‌خوردند پایین و صداى قهقهه‌شان تمام شهر را پر مى‌کرد. بى‌هدف و بى‌مقصود نشستم به تماشاى بچگى‌شان، به تماشاى بچه‌هایى که طرز لباس پوشیدن‌شان شبیه بچه‌هایى که هر روز مى‌بینم نبود. کیف‌هاى رنگى کوچکى که دست مادرهایشان بود شبیه کیف‌هاى بچگیم بود، همان قدر به دور از مد و تجملات. دلم خوش شد. دلم به دو ساعت نشستن و تماشا کردنشان خوش شد و یک آن فکر کردم هیچ وقت طعم مادر شدن را خواهم چشید؟ هیچ وقت بچه‌اى را به قدر جانم دوست خواهم داشت؟ -که دارم، که البته الان کسى هست که مثل فرزندم دوستش دارم، چون بزرگش کرده‌ام.- دلم خوش شد و گرفت. 


*هجده بیست ساله بودم که عادت مى‌کنیمِ پیرزاد را خواندم. یادم هست مامان اول خواند و وقتى کتاب را بهم برمى‌گرداند گفت دوستش نداشته چون به نظرش پایان خوب و قشنگ و واضحى نداشته. خواندم و به نظرم پایان بى‌نظیرى آمد، آن‌ها به هم مى‌رسیدند، تمام صفحات پایانى پر بود از امید به زیر یک سقف زندگى کردنِ آرزو و آقاى زرجو.
هفته‌ى پیش باز خواندمش. روزى، شبى، دلم گرفت و از ناکجاى کتابخانه‌ام بیرونش کشیدم و خواندم. پر از شگفتى و پر از ستایش نسبت به آقاى زرجو و مرد کاملى که او بود. کتاب تمام شد و این بار آن‌ها به هم نرسیدند. هیچ امیدى لابه‌لاى سطرهاى پایانى کتاب نبود. کتاب عوض شده بود یا من؟
غریب‌ترین تجربه‌ى این چند وقت در برخورد با خودم بود.


*حالا که این‌ها را مى‌نویسم دو ساعت از نیمه شب چهارشنبه‌اى که روز قبلش مبعث بوده گذشته. سرِ شب را شافل به گوش و اشک به چشم گذرانده‌ام و... گذر کرده‌ام. 


*کمى حرف دارم. کمى، به قدرِ آخرین روزهاى نودوپنج و آخرین ضربه‌اى که محکم‌تر زده شد حرف دارم. تجربه‌ى قبلى را دنیا در کنارم بود، با تمام صبورى‌اش و با تمام شرمندگىِ من. این بار حتى از او هم خجالت کشیدم، از خودم بیشتر از همه. پست بعدى کمى درددل است و اعتراف به روزهایى که گذشت. انتظار ندارم اسمِ شوهر اول آسیه در قانون را به خاطر داشته باشید، اما رمز همین است به انگلیسى-هنوز امتحان نکرده‌ام رمزى به جز عدد مى‌شود گذاشت یا نه.- خواندید فراموش کنید، نخواندید هم چیزى را از دست نداده‌اید.

یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1395 @ 11:06 ب.ظ

تمام شد

*دو سال پیش توى گروه تلگرام نوشت مامانم رفت. حالا وقت‌هایى که در کنار او مجبورم مامان را صدا کنم خجالت مى‌کشم. روز مادر خجالت مى‌کشم چون یادم مى‌افتد مامان هست و من همچنان دختر خودخواهِ لجوج اویم که حاضر نیست به خاطر او پا روى افکارش بگذارد. 

*٩٥ آدم‌هاى زیادى را وارد زندگیم کرد، برعکس ٩٤ که سالِ حذف آدم‌ها بود. با این حال ٩٥ همچنان روند حذفى سال قبل را نیز پیش گرفت. اما توى الکِ زندگیم حالا آدم‌هایى مانده‌اند که راضى‌ام به بودنشان. و باید راضى بود به نبودن آن‌هایى که توى دل سال نو را بهشان تبریک مى‌گویم. 

*مامان و بابا زندگى مشترک عجیبى داشته‌اند. شاید مطابق میلم نبوده، شاید گاهى باعث انزجارم شده، اما حالا مى‌دانم الگوى شفافى در زندگى مشترک آینده‌ام خواهد بود. دیشب پا به پاى هم نشسته بودند به خمیر شیرینى سال نو ورز دادن و پختنش و آن میان‌ها قربان صدقه رفتن. در تمام این سال‌ها هر دو زندگى خصوصى خود را داشته‌اند. از مامان یاد گرفته‌ام قبل از هر چیز مستقل باشم، زن باشم، مادر باشم و هیچ وقت بار زندگى را روى شانه‌هاى مرد خانواده نیندازم. از بابا یاد گرفته‌ام مردها گاهى نیاز دارند به تنها بودن، به خلوت، همانطور که زن به سفر مجردى، به رفتن. بابا احترام به زن خانه خانه را یادم داده و این در حالى است که واقفم به اشتباهات هر دویشان در زندگى مشترک، مى‌دانم و مى‌بینم و با این حال غبطه مى‌خورم به این زندگى مشترکى که هیچگاه استقلالشان را از هیچ کدام نگرفته حتى اگر همیشه روى خط صاف پیش نرفته باشد و بالا پایین‌هاى خودش را داشته باشد. 

*شب سال نو است و همایون دارد مى‌خواند از گلوى من دست‌هات رو بردار. 

*اینگمار برگمان در فیلم سکوت نشان مى‌دهد که از خود بیگانگى در دنیاى مدرن سبب کاهش روابط انسانى به یک سرى هم‌آمیزى مذبوحانه‌ى جنسى شده که در نهایت سر از آشفتگى در مى‌آورد. پنجاه سال پیش برگمان انگار حالِ دنیاى ما را ساخته. دنیاى ماشینى‌اى که گاهى حتى بهمان یادآورى نمى‌کند که چه دلتنگ تنها نبودنیم. 

*به روال هر سال برایتان یک چیز آرزو مى‌کنم، سلامتى. 

*امید دارم نودوپنجِ پر تجربه ختم شود به نودوششى که به نظر باید سال خوبى باشد. 

( تعداد کل: 416 )
   1       2       3       4       5       ...       84    >>