X
تبلیغات
رایتل
شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1394 @ 10:30 ب.ظ

بیست و پنج سالگى

پسرک با شوق ایستاد روبروى ماشین، پدرش سریع و سرسرى عکس انداخت و راهش را گرفت و رفت. اصرار پسرک بر ماندن پدر و عکس هاى بیشتر بى نتیجه ماند. سراپا هیجان دوید دنبال پدر توى پیاده رو، گوشى را ازش گرفت و با ذوقى صدچندان منتظر شد عکسش روبروى ماشین بالا بیاید. 

آن ها رفتند. من نشسته بودم توى اتوبوس، آن سر خیابان و مازراتى خوش رنگ صاحب رستورانى در دروازه شیراز همچنان همان جا زیر نگاه دوتا پسر هم سن و سالم گوشه ى خیابان پارک شده بود. 

چرا من حق داشتم کفش هاى راحت پا کنم و پسر جوان صاحب رستوران حق داشت... و بقیه این حق را نداشتند...

فرداش، بیست و پنج سالگى اینطورها تمام شد...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد