X
تبلیغات
رایتل
جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395 @ 11:49 ق.ظ

روزها

مرداد نودوچهار-تهران تا مرداد نودوپنج-تهران. این تاریخ را باید مى‌نوشتم، حتى شاید یک جایى که همیشه چشمم بهش باشد، ببینمش و بدانم گاهى تاریخ مشخصى در زندگى آدم هست که یک طرف و تمام سال‌هایى که به اسم زندگى گذشته‌اند طرف دیگر.
این یک سال، تمام لحظه‌هاى بیست‌وچهار و بیست‌وپنج سالگى به تجربه گذشت، به مبارزه براى به دست آوردن آرمان‌هاى کوچکِ خوشبختىِ زندگیم. مینا یک روز که دلم مى‌خواست دخترى آزاد و تنها باشم که مدام سفر کنم و یک جا بند نشوم گفت آدم‌ها در شرایط مختلفى به دنیا مى‌آیند و رشد مى‌کنند. خب، نشستم به خواستِ آنچه که مى‌شد از زندگى معمولى دخترى معمولى انتظار داشت، هدف‌هایى که رسیدن بهشان مرا پیش خودم شرمنده نمى‌کرد و منتهى مى‌شد به خیابان انقلاب تهران و خریدن لولیتا از مردى که بساط کتاب‌هایش را کنار خیابان در راستاى نرده هاى دانشگاه پهن کرده بود. در زندگى من روزمرگى‌هایى هست که دخترى در گوشه‌اى از جهان آرزوى رسیدن بهشان را دارد و تا آخر عمر براى آن‌ها تلاش مى‌کند و شاید هیچ وقت شانس رسیدن به آن‌ها یا تمامى‌شان را پیدا نکند. من، در طول این یک سال که آدم‌هاى زیادى را به زندگیم خواسته یا ناخواسته وارد کردم، براى رسیدن به همین هدف‌هاى کوچکِ خوشبختى تلاش کردم و اسمش را گذاشتم مبارزه. چون براى آرمان‌هایم، براى رسیدن به اندکى از آنچه مى‌خواستم جنگیدم، تن به تن با تمام شرایط فعلى، با تمام موانع. هنوز؟ حتى اول راهى که مى‌خواستم نیستم. هنوز، هیچ کدام از نازلى‌ها با خودشان کنار نیامده‌اند، هنوز مى‌ترسم از خودم، هنوز اجازه مى‌دهم با تمام دل‌چرکینیم آدم‌هاى نو و تازه به زندگیم وارد شوند، هنوز خطاهاى جبران‌ناپذیرى ازم سر مى‌زند و هنوز که هنوز است با خودِ خودم کنار نیامده‌ام و نفهمیده‌ام پس بالاخره درستى این راه کجاست و کى به نقطه‌اى خواهم رسید که نفس تازه کنم و ته دلم بدانم اینجا همان جاست، با خیالى آسوده و با نگاهى مطمئن. 
تجربه‌هاى این یک سال اخیر گاهى صدمات جبران‌ناپذیرى به روحم وارد کرد، ولى در آخر اسمشان تجربه بود و من بیش از فکر کردن به ناکامى‌ها به تجربه فکر مى‌کنم و روح بزرگى که این کلمه در خود جاى داده است. 
هر اتفاقى بیفتد، هر تغییرى مسیر فکرهایم ایجاد شود، هر گذر عمر لعنتى‌اى به اسم بزرگ شدن که پیش بیاید، هنوز و همچنان برایم "جاده" والاترین مفهوم هستى است براى رسیدن بهش، براى خواستنش و براى تلاش همه‌ى عمر به خاطرش. 
این تاریخ را به یاد خواهم داشت، و امیدوارم سال بعد، همین جا، در شهرِ غریبه‌ى پدرى، بنویسم در طول این جاده به پیش آمده‌ام با همه‌ى ترس‌ها، بودن‌ها و نبودن‌ها، با همه‌ى خوشى‌هاى کوچکِ این زندگى در جهانى که هر روز به سمت ناکامى، جنگ و بى‌عدالتى پیش مى‌رود. 
نظرات (2)
نیلوووووووووو
جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:42 ب.ظ
سلامی به شیرینی دلتون میشه خواهش کنم به سایت ما هم سر بزنید واقعا دمتون گرررررم مرسیییییییی از لطفتون
98651
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
چشم
شقایق
جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 11:13 ب.ظ
مثل اینکه تو ماشین بشینی و فقط به نقطه ای که قراره بهش برسی فکری کنی. اون وقت تماشای منظره بیرون رو از دست میدی.

یه چیزی تو این مایه ها رو یه جا خوندم یادم نمیاد کجا بود.

جاده ، تجربه ..

آخیش بعد مدتها یه نوشته بلند ازت خوندم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخیش، ممنون که شما هستین:)))))
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد