یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1395 @ 05:07 ب.ظ

شبى از شب‌هاى تابستان

آخرین بار؟ زمستان سالى بود که کنکور داشتم. بى‌شباهت به دخترى که الان هست. 

سال‌ها گذشته. درددل یا شکوه؟ مهم دیدار است که میسر نمى‌شود، به هر بهانه. 

دارم قانون را ویرایش مى‌کنم. امروز، شبى‌ است که على آقا زنگ مى‌زند خانه، آسیه در دل تاریکى شب نشسته، فردا عید است و على آقا از مشهد بازمى‌گردد. این‌ها نشانه باشند یا هرچى، من این منى هستم که به قدر سال‌هاى زیادى از معصومیتِ وقت نوشتن قانون دور افتاده‌ام. و شمایلى را دیده‌ام که شبیه علىِ قصه‌ى من است. بدى اینجا، وقتى شما نیستى، و من دورم، همین واقع‌بینى لعنتى است در مواجهه با آدمى که مى‌تواند خودِ على آقاى آسیه‌ى من باشد. 

امروز؟ بهترین روز دنیاست که من شبش را از دست داده‌ام. که منِ این روزها آدمِ از دست دادن تمام موقعیت‌هاى ناب زندگى‌ام. شما؟ دورید از من و من تمام دلم، تمام قلبم در بدازظهر سوزان تابستانى که تمامى ندارد پیش شماست، کنارتان، توى آن زیرزمینى که آسیه دعا خواند، در صحنى که سال‌ها قبلش زیر آسمان شب چادر به سر نشسته بودم و به دنیا با تمام معصومیت بچگانه‌ام نگاه مى‌کردم. آن وقتى که همه چیز به پاکى داستان‌ها و بى‌غل و غشى آن‌ها بود. 

دلم؟ تنگ‌ترین و تنهاترین دلِ دنیاست به وقت فکر کردن به آرامش بودن کنارتان، به پاکى لحظه‌هایى که آتششان زدم، به آبرویى که هرچه فکر مى‌کنم... نیست. 

تولدتان مبارک، بزرگ‌ترین حامى روزهاى سخت زندگیم. 

نظرات (4)
maloosak
یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:14 ب.ظ
عیدتون مبارک انشاالله سالم و تندرست باشید و به تمام آرزوهاتون برسین به منم سر بزنین باعث افتخاره...
96518
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عید شما هم مبارک با تاخیر
ممنونم، همچنین براى شما
به روى چشم
صاد
دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:41 ق.ظ
قانون نانوشته یکی از بهترینها بود بدون شک.

هنوزم ذهنم یه جایی توی اون خونه باغ گیر کرده.

وقتی آسیه زمین می خوره .. توی زمستون بود؟ دم در؟ با چادر به سر؟ یادم نیست دقیق ... خیلی گذشته ...

وقتی ناهید ؟؟ نارنگی رو پوست می گرفت و می خورد طعمش رو زیر زبونم حس می کردم ... یادم نیست دقیق ... خیلی گذشته ...

وقتی ... اوووووووووووووو

انگار هزار سال گذشته ... شرط انصاف نیست که یه وقتهایی که هوس می‎‏کنی بری سر وقت خوندن داستان محبوبت نداشته باشیش و تازه یادت بیفته دیگه نیست. مثل بغل کردن هوا ... حس خیط شدن مشابهی داره.

نمی دونم تا کی قراره قلمتون رو از ما طرفدارانتون دریغ کنید. طرفدارانی که بر خلاف تعداد قلیل، ارادت قلبیشون عمیقه.

شخصیت شما مثل داستانتون قانون نانوشته است. همون روح و فضا و حس و حال. همون آرامش و سکون. همون قدر محجوب و معصوم و همون قدر مهجور ...


اردتمند قلبی شما و قلمتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمى‌دونم چطور حس قدردانیم رو نسبت به این کامنت بهتون ابراز کنم. خیلى خوشحالم که اینطورى قانون رو یادتونه و اینطورى ازش یاد مى‌کنید. بى‌نهایت خوشحالترم که راجع‌به من این صفت‌هاى قشنگ رو گفتید. و البته صدبرار شرمنده از این که نتونستید هروقت خواستید قانون رو بخونید. امیدوارم بتونم راه حلى براش پیدا کنم یا به زودى روى وبلاگم داستانى بذارم.
بازم ممنونم، زنده باشید.
صاد
پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:43 ب.ظ
خواهش می‎‏کنم. حقیقت رو گفتم فقط. و احساس قلبیم رو :)

درسته که ایرانی جماعت (بهتره بگم بیشترشون نه همشون) عادت کردن به مفت خوری و مفت بری اما من ترجیح میدم که جای اینکه داستان دیگه‎‏ای اینجا بگذارید اون رو چاپ کنید. با یک انتشارات وزین و فاخر. اون طور که شایسته قلمتون هست. و بعد اینجا اطلاع رسانی کنید. چقدر خوب میشه این طوری ... کاش بشه. این هم یه آرزویی هست برای خودش که کتاب نویسنده محبوبت رو توی دست بگیری و بخونی و کاغذهاش رو لمس کنی و بوی تازگی کاغذ رو به مشام بکشی. اگه اولین صفحه سفید کتاب با دست خط نویسنده توشیح شده باشه که چه بهتر.

ارادتمند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمى‌دونم چطور تشکر کنم بابت این همه حس خوب که پیام‌هاتون مى‌ده به من. ممنونم واقعا.
خودم هم این امید رو دارم، ولى چاپ کردن کتاب خیلى سخته و خب باید ببینیم چى پیش میاد. امیدوارم این طور بشه، کتاب با امضا که قابلى نداره:)))
دنیا
دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 08:39 ب.ظ
یک چیزی بنویس لطفاً.
یک چیز شاد و خوب.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد