X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1395 @ 12:40 ب.ظ

یک زمستان، یک برف

حالا  دو هفته مى‌گذرد از عجیب‌ترین اتفاق زندگیم. به قول دنیا عزاداریهام را کرده‌ام. دو روز بعد از آن ماجرا، صبح روزى که فهمیدم خودم مانده‌ام و خودم و من تنهام در مواجهه با تلخى تمام لحظاتى که از سرم گذشت، توى نت‌هاى ساشا نوشتم: مى‌خوام برم بنویسم. یک مدت فقط بنویسم. به دور از همه چیز. دلم مى‌خواد فراموش کنم که چقدر گند زدم به تمام زندگیم در بیست‌وشش سالگى. چقدر بچه‌م. حالا دارم دور مى‌شم. از همه چیز. اول از همه از

ادامه نداشت. نرسیدم ادامه‌اش را بنویسم. ادامه‌اش را زندگى کردم. عصرش با دوست در نزدیکى‌هاى راه چوبى و تمام خاطرات قدم زدیم، نشستیم و شبیه به مردادى که سالِ پیش بود بعدازظهرى تابستانى را از سر گذراندیم.

حالا که به ماجرا نگاه مى‌کنم هیچ چیز براى گفتن ندارم. حالا حتى پشیمانى هم رنگ باخته. به اندک تجربه‌هاى زندگیم بخشى اضافه شده سنگین‌تر و دلهره‌آورتر از تمام تجربه‌هایى که نزیسته‌امشان. 

دیروز نوشتم حالا بیشتر از هر برهه در زندگیم احتیاج به مردى در کنارم دارم، و کمتر از هر وقت نسبت به هر مردى کششى در درونم حس مى‌کنم. از تناقضات بود یا هر چى، دیوار کج بالا رفته‌اى یا تجربه‌ى دو ساعت زیستن کنار آدمى که به زحمت به یاد مى‌آورمش. خوبى یا بدى این زندگى گذرا بودنش است و تیک تیک ثانیه‌ها روى ساعتِ همیشه همراه که بعد از آن ماجرا تیک‌هایش کشیده‌تر شد تا از کار افتاد. 

نوشته بودم مى‌خواهم بنویسم. ننوشته‌ام. تمام این دو هفته در خواب گذشت. هفته‌ى اول در بى‌خبرى، هفته‌ى بعد در انکار. حالا آرام‌ام. آرام‌تر از چیزى که فکر مى‌کردم. سرگردان بودم. نیستم. دلهره از پا درآورده بودم. بیمارى مرا تا مرز جنون رسانده بود و حالا نیستم. هیچ کدام از آدم‌هایى که مى‌شد باشم و یا مى‌خواستم باشم، نیستم. نه گذشته در برابرم قد علم کرده و نه آینده یقه‌ام را چسبیده و ازم سوال دارد. همه‌مان به طرز مشکوکى ساکت‌ایم. به طرز ترسناکى. خو گرفته‌ام. به همه‌ى اتفاقاتى که مى‌شد و مى‌خواستم جور دیگرى رقم بخورد. نخورد. جایى نوشتم به رازهاى سر به مهر زندگیم که آزارم مى‌دهند یکى اضافه شد و حالا شدند دو تا. راز‌هاى رنج‌آورى که صلیب روى دوشم‌اند. پذیرشْ شاید آخرین مرحله بود که خب پذیرفته‌ام. پاى همه چیش زمانى ایستادم که باغ گلدسته را پایین مى‌آمدم و عصر پنج‌شنبه‌ى تابستانى مرا به یاد غروب‌هاى پاییزى شهر مى‌انداخت. قرار نبود همیشه این حد از وقاحت، لجاجت و جنگجویى ختم به خیر شود. ناراضى نیستم براى قیمتى که پرداخت کرده‌ام در ازاى دریافتى کوچکى که حالا تجربه‌اى است بزرگ در زندگیم. 

نمى‌دانم از کى صفت نترس بودن به تمام صفت‌هاى مضحکى که مى‌توان به من نسبت داد اضافه شد. از هر وقت، حالا بعد از دو هفته مى‌خواهم بنویسم. باید بنویسم، کم، کوتاه یا هر چى. من همیشه باید مى‌نوشته‌ام، فراموش کرده‌ام و تاوانش را پس داده‌ام. تاوان تمام لحظاتى را که به جاى نوشتن دست به تجربه زده‌ام.

حالا مدت‌ها است مهم نیست براى چى، کجا یا کى نوشته‌ام. مهم نیست عدد آدم‌هایى که  حمیدرضا و گیتى را مى‌شناسند به عدد انگشت‌هاى دست هم نمى‌رسد، مهم اینجاست که روزها مى‌گذرد و من در حسرت شبى از شب‌هاى تابستان روى آن بلندى‌اى هستم که گیتى به حمیدرضا اعتراف کرد مى‌ترسد. 



*عنوان، عنوان آخرین پست است از ناتورِ پدرام رضایى‌زاده. 

نظرات (4)
صاد
سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 02:32 ب.ظ
بی ربط نوشت:

یه جورایی همسایه هستیم. خدا رو شکر بلاگ اسکای این امکان رو داره که وبلاگ‎‏های محبوب‎‏ رو به لیست اضافه کنیم تا وقتی آپ شدن خبردار بشیم.

چقدر این متن بلند بالا و پر پیچ و خم، بدون اینکه حتی درک درستی از تمام ماجرای پشت اون حرفها داشته باشم بهم چسبید. نویسندگی توی خون شماست. از صمیم قلبم امیدوارم که حال خودتون و حال دلتون خوب باشه.

نمی دونستم 26 ساله هستید :) پس وقت نگارش قانون سن زیادی هم نداشتید. عجبا.

" خوبی و بدی این زندگی گذرا بونش هست " لایک !

سوختن در آتش خوشتن را خواهان باش ... بی خاکستر شدن کی نو توانی شد؟

« تا زنده ای، بارها باید بمیری.»

وقتی نیچه گریست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه خوبه داشتن نظرى از شما:))

بهم نمی اومد سر قانون اون سنى باشم؟:)

ممنونم، ممنونم. امیدوارم حال دل همه‌مون خوب باشه.
صاد
سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:25 ب.ظ
سپاس از حسن نظرتون

در جواب سوالتون باید بگم. حقیقتا خیر. پختگی و روانی نثر و پر مغز بودن مضامین و مفاهیمی که توی جای جای داستان گنجونده شده بود (هر چند با روکشی ساده و بی آلایش و بی تکلف) این ذهنیت رو ایجاد می‎‏کرد که نویسنده قطعا باید انسان اهل فضل و ادبی باشه که از مرز سی سالگی گذشته :)

ایام به کام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)))))
چه جالب. کاش در واقعیت هم همینقدر پخته بودم که شما میگید.
بازم بى‌نهایت ممنونم.
نازک نارنجی
پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 09:48 ب.ظ
سلام.
امیدوارم که روزگار بر وفق مرادت باشه...
پستی که گذاشتی انگار ویزه ی من بود...دقیقا همین محتوا و حتی عینا بعضی جملات (میتونم بیش از 20 جمله رو بلد کنم و بگم عین من...) آنچه که باید سه ماه پیش توی دفتر خاطراتم مینوشتم و ننوشتم... امان از تنبلی در نوشتن.. هر وقت همه چی رو توی ذهنم بدون نوشتن تلنبار کردم قطعا عواقب خوبی نداشته.
الان چیزی که از سه ماه گذشته بیاد دارم انگار خاطره ای دور ... واقعیت اینه که وقتی در دل اتفاقاتم همیشه با این ترس که چطور ممکنه بگذره روبرو میشم اما یک روز، دو روز، یک هفته و دو ماه بعد باورم نمیشه که گذشته ... زمان واقعا معجزه میکنه

به امید روزها و تجربه های بهتر

شادکام و سلامت و سربلند باشی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم.
اول از همه که من هنوز کتاب تو رو به دستت نرسوندم:(
بعدشم، امان از تجربه‌هاى مشابه. و آره، واقعا زمان مى‌گذره، من همه امیدم الان به همینه که سه ماه دیگه به خودم بگم دیدى گذشت. 

ممنونم. همچنین براى تو.
نازک نارنجی
جمعه 2 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 05:52 ب.ظ
کتابم جاش امنه خیالم راحته بالاخره یه روزی بدستم میرسه

امیدوار باش که قطعا زمان میگذره و تجربه های جدیدتر پیش میاد اینقدر که امروز برات خاطره ای دورمیشه و عادی...
البته هنوز نمیدونم این گذر زمان خوبه یا بد... این عادی شدن، اینکه همه چیز کمرنگ بشه و من فراموش کنم یه روزی با لجاجت با نترس بودن چه تصمیمی گرفتم خوبه یا بد...

نازلی همیشه بنویس... نوشتنت نه تنها حال خودت رو خوب میکنه در حال ما خواننده های وبلاگت هم بی تاثیر نیست
همین که من بدون اطلاع از اتفاقاتی که افتاده ، کلماتت رو میخونم و همذات پنداری میکنم حالم خوب میشه ، فکر میکنم تنها نیستم یا بقول خودت امان از تجربه های مشابه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باید برسه، چون امانته اینجا و کتاب توئه:))

فکر کنم این گذر زمان خوبه، درهرحال.

میدونى که خیلى لطف به من دارین؟ پررو میشم اینطورى:)))) ولى چشم، مینویسم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد