پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 @ 12:07 ب.ظ

هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق در خانه‌ى خلوتِ آقاى ر.

رودخانه که مى‌گذرد زیر پل، مال تو، دختر پوست‌کشیده‌ى من به استخوان بلور!
که آب پیراهنت شود، تمام تابستان. 
-بیژن نجدى


ع. برات نوشته بودم فکر کنم نیاز به حرف زدن دارم. نیمه‌شبى بود که صبح و عصر روز قبلش با تو سپرى شده بود، میان بازوانت، میان بوى عطر و سیگار که تا همیشه لابد توست توى ذهن من. برام نوشتى یک روز زنگ مى‌زنى و حرف خواهیم زد. مى‌دانم آن روز وجود نخواهد داشت. همه چیز را از شب اول مى‌دانستم، به جز روزهایى را که دور بودى، دست‌نیافتنى و همین خیال‌ها بود که تو را دست‌یافتنى مى‌کرد برام. تو هیچ وقت زنگ نمى‌زنى، من منتظر نخواهم ماند و این طور همه چیز یا چیزى که هیچ وقت شروع نشده بود، تمام خواهد شد. 
براى تو نوشتن بیهوده‌ترین کار ممکن است، وقتى نه عشق هست، نه دوست داشتن. من ع.ر. را دوست داشتم، هیچ وقت نسبت بهش هیچ حس احترامى در وجودم برنینگیخته شد چون مستحق احترام نبود، ولى دوست داشتن چرا. اولین مردِ زندگى یک دخترى. دخترى که ازش برات گفته بودم و تو لابد فرار کرده بودى از دانستن. سارا، شخصیت داستانى که نوشته‌ام معتقد است کم کم دوره‌ى نامه‌ها و نامه‌رسان‌ها به پایان خواهد رسید. اما من هنوز دلم مى‌خواهد باور کنم که سرانجامِ نامه‌ها فقط روزى مى‌آید که کلمه نابود شده است، انتهاى جهان. حالا کلمه، چیزى که نوشته بودى ویرانت مى‌کند هنوز هست، پابرجا و ماندگار و فکر مى‌کنم تنها همین کلمه‌ است که وادارم کرده برات بنویسم حتى اگر هیچ وقت نخوانى و حتى اگر ایمان داشته باشم به این‌که در زندگیت هیچ جایى نداشته‌ام و به زودى فراموشم خواهى کرد و روزى لابد فراموشت خواهم کرد، همان طور که از اولین شب مى‌دانستم بعدى وجود نخواهد داشت. تنها واژه‌اى که در توصیف حسم مى‌توانم برات بنویسم احترام است. دوست داشتن، نه. تو از کلمه‌هات برام محترم بود‌ى، از عکسى که باد لابه‌لاى موهات است، سیگار به لبت و برات ازش نوشته بودم و تو فهمیده بودى منم.
به د. از تو گفتم. دیشب. از این‌که دلم مى‌خواهد بدانم ته‌اش چه خواهد شد. واضح‌تر از این‌که براى مردى مثل تو و زنى مثل من، با دنیاهایى که برات نوشتم متفاوت است، خیلى متفاوت است، هیچ وقت هیچ ته‌اى وجود نخواهد داشت، راستش حتى درد هم ندارد. د. نوشته بود درد دارد، ولى ندارد. وقتى چیزى در بین نبوده، حتى از طرف دلِ ساده‌لوح و زودباور من، پس دردى وجود نخواهد داشت جز حس سراسر احترام من به تو و شکِ همیشه لانه کرده در دلم که تو همان طور که ادعا کردى، چشم‌هات را رو هم گذاشتى و با اعتماد به نفس گفتى آدم درستى هستى، نیستى، نباشى. لااقل تنها خواسته‌ام از جریانى که این بین بود و اسمش رابطه نیست، این بود که حدس‌هام درباره‌ى تو با وجود همه‌ى شواهد اشتباه باشد، تو کم‌حرف و بداخلاق باشى با چیزى که همیشه خیال مى‌کردم در درونت تو را مى‌خورَد. 
با وجود عشق بى‌نهایتم به واژه‌ها باید اعتراف کنم گاهى واژه‌ها پشتِ هم ردیف مى‌شوند براى پس گرفتنشان. براى این‌که یک جایى بایستى و با اطمینان حرف‌هاى گذشته را پس بگیرى. پس بگذار قبول کنیم که دوره‌ى نامه‌ها تمام شده است یا لااقل هیچ وقت بین ما مفهومى وجود نداشته که در کلمات بگنجد و توصیف شود. 
من، دلم مى‌خواست شب بارانى میرداماد را با تو پشت سر مى‌گذاشتم، رعدوبرق‌هاى آسمان دل‌گرفته‌ى تهران را با تو مى‌ترسیدم و بعد همه چیز در آرامش تمام مى‌شد، جورى که هیچ وقت شروع نشده بود. اما نشد. تو آدم ماندن نبودى و نیستى و گله‌اى نیست جز این‌که دلم نمى‌خواست هیچ وقت خاطره‌ى آن عصر شهریورى تکرار شود، که انگار با ترکیدن بغضم سرِ حجازى، بعد و چند کوچه پایین‌تر از تو تکرار شد. 
تکیه کردن به تو حس دلپذیرى بود و کاش هیچ وقت آنقدر بزرگ نشده بودم که بپذیرم همه چیز یک خواب کوتاه بود، شبیه یک رویا، به بى‌بنیانى خوابى که در اولین شب از من دیده بودى یا حتى سست‌تر از خوابى که از خانه‌ى پدریت، بسته‌ى سیگارت و کودکى که تا عمر دارم در ذهنم خواهد ماند، دیدم. 
بهم اجازه بدهى تا شب برات مى‌نویسم، واژه‌ها را ردیف مى‌کنم و از همه‌ى چیزهایى مى‌گویم که تو نمى‌خواهى بشنوى چون تو ساکت‌ترین مردى هستى که مى‌شناسم. اما من هم‌چنان به خودم این حق را مى‌دهم که برات از ترسیدنم از آدم‌ها بگویم و تو جواب بدهى آره، آدم‌ها ترسناک‌اند، نصیحتم کنى براى رویارویى با آینده و من ازت بدم بیاید که همیشه رک بودن بهترین و تنها راه ممکن نیست. 
از تو شبى لابد، در میانه‌ى راهى، جایى، براى کسى خواهم گفت. از مردى که نبود، نماند و من هیچ وقت حق نداشتم براش بنویسم، هیچ حقى. 
دوستت گمان نکنم داشته باشم، ولى احترام چرا. تمامِ تمامِ وجودم به پا خاسته‌ در برابر مردى که نمى‌دانم چرا ولى باورش دارم، حتى به دروغ، حتى فقط با این حرف که نیاز به زمان هست براى درک کردن درستى‌اش. 
دوستت... گمان نکنم. حتى با وجود این‌که خیال مى‌کنم دوست داشتنت حس معرکه‌اى باید داشته باشد با خودش، با تک تک لحظاتش، در تک تک لحظاتش.
دوستت... مى‌دانم که ندارم. 
نظرات (2)
نیلوفرررر
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 04:47 ب.ظ
وب متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم خیلی خیلی خیلی خوشحال میشم به وب منم سر بزنین ممنون
89865
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم، چشم.
نازک نارنجی
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 08:59 ق.ظ
بگذار هر چه نمی خواهند
بگوییم
بگذار هر چه نمی خواهیم
بگویند

باران که بیاید
از دست چترها
کاری بر نمی آید

ما اتفاقی هستیم
که افتاده ایم

نصرت_رحمانی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چقدر ممنونم ازت دوستم.
چه آرامشى بود این شعر، بعد از آشوب امشب و این روزهام.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد