X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1395 @ 07:45 ب.ظ

روز پنجم، شروع فراموشى

و امیدوارم که چون او را بخوانم مرا از درگاه لطفش محروم نگرداند. 

-سوره مریم


جایى نوشتم باشکوه‌ترین تجربه‌ى زیستنم. برات نگفتم چون مضحک‌ترین فکر ممکن را زیستم در دو روزى که تو نبودى و تمام ذهن من مسموم بود از نامردى تو، از بى‌مرادى دنیا، از تلخ‌کامى خودم. برات نگفتم که به خاطر تو از باشکوه‌ترین لحظه‌هاى زندگى یک زن را زیستم، تجربه کردم. نبودى وقتى میان خیابان‌هاى پاییزى، نزدیک رودِ بى‌آب دست روى شکمم کشیدم و دلم پر و خالى شد و هوا، هواى بهار بود. بعد از آن شب، شب‌هاى بى‌شمارى بى تو گذشت، مى‌گذرد و این گذار ادامه پیدا خواهد کرد، اما حسِ زیسته‌ى باشکوه تا ابد درونم خواهد ماند تا شاید روزى که بى‌تو تجربه‌اش کنم. 

میانِ گریه‌هاى شبِ قبل به خدا گفتم راضى‌ام به رضاى تو. صبح در تنم تنورِ گداخته‌اى شعله مى‌کشید وقتى خیال کردم نکند یک روز تو را و قد و بالایت را فراموش کنم... نکند؟

به قول د مى‌دانم بعدها دلیل نماندن و هیچگاه نبودنت را خواهم فهمیدم، مى‌دانم که روزى به یادت نخواهم آورد وقتى خوشبختم لابد، یا وقتى تو آنقدر دورى که دنیا کوچک و کوچک‌تر در نظرم آید، ولى حالا، در این روزهاى انتهایى بیست و شش سالگى، در تلاطم روزهایى که گذشت، میان بهت و سردرگمى من، میان شب‌هاى اشک و آه... این تویى که نیستى، تو که حتى نمى‌دانم کجاى این زندگى قرار دارى. که حتى اگر بارها به خودم بگویم هیچ وقت خوب نبودى، که با هزار برهان و دلیل خودم را قانع کنم به بد بودنت... باز هم این چشم‌هاى توست در نظرم، کوتاهى قدم در برابرت و لحن صدایت وقتى بهم اطمینان مى‌دادى که زیسته‌اى، بارها و بارها، حتى به جاى من و بیست و شش سالى که حالا حتى نمى‌دانم کجاند چون تمام سال‌هاى رفته را گم کرده‌ام. 

باش. حتى نه براى من. 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد