X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1395 @ 11:41 ب.ظ

روز هفتم یا ما در خواب‌هایمان اتفاق افتاده‌ایم

(«سرم، بازار مسگرهاست و دلم، گنبد شیخ لطف‌الله.»
+از فیس‌بوکِ جناب ابک)
-از کانال کلمه‌بازى. 

به د. الف. ص. 
زنى در سایه‌ى کوچه پس کوچه‌‌هاى بارانىِ رشت
دوستى نوشته بود شادى‌ها ما را به هم نزدیک مى‌کند و غم‌ها آدمها را به یکدیگر مى‌چسباند. شهریور وقت هجوم غم به دلم، این تو بودى که از آن ور میز دست روى دستم گذاشتى، با گریه‌هاى من اشک به چشم‌هات آمد و گفتى نمى‌دانى چه بگویى که مى‌دانستى چون بودنت هزاران حرف و معنا بود برایم. غم، تو را دو دستى و با سخاوت به من داده بود براى روزهاى مبادا که روزهاى بعد از غم بود. روزهایى که عِ به فراموشى سپرده شده دوباره بهم پیام داد و من شبى برات نوشتم با کسى آشنا شده‌ام و فقط بدان. تو حالا تبدیل شده بودى به کسى که نیاز بود بداند در زندگیم بعد از آن غمِ عظیم آدمى پیدا شده است که تمام تردیدها را پشت سرش قایم کرده و بهم اطمینان داده درست است. بعدترش برات نوشتم او اذیتم مى‌کند و شبى که تهران بارانى بود و رشت نیز باران مى‌آمد برات نوشتم، از او و از دوشنبه‌اى که تا همیشه اوست توى ذهنم. تو در تمام لحظات کنارم بودى، در تمام ثانیه‌هاى بعد از غم این تو بودى که بودى چون تنها گوش شنواى من براى اعتراف و براى تسکین تو بودى و مهربانیت در همراهى‌ام در آن عصر جمعه‌ى تابستانى. حالا، این روزهاى آشفته‌اى که حتى نمى‌توانم براش اسم یا عنوان انتخاب کنم، که نمى‌شود بهش گفت دومین غم، که حتى شادى نیست، هیچى نیست... این تویى که هستى، که میان تمام دست و پا زدن‌هایم براى ماندن، که دلگرفته از عالم و آدم، این تویى که مى‌شنویم، که هنوز سخاوتمندى، که وقتى مى‌گویم برام دعا کن مى‌دانى توى چه برزخى دست و پا مى‌زنم، که تو هستى براى شنیدنِ من. هستى و بودنت بزرگ‌ترین موهبتِ خداست به اسم دوستى، در حقِ من، در این شب‌ها و روزهاى ناآرامى. بمان زنى در کوچه‌هاى رشت. شاد باش که مى‌دانى چه اندازه دلخوشم به خوش بودنت به جبران صبح جمعه‌اى که ناخودآگاه با تو تماس گرفتم و تو بودى. اگر تردید دارم ع جواب کدام گناهِ کرده است، یقین دارم تو جواب ثوابِ نکرده‌اى. بى اغراقْ دوستى‌ات روزنه‌ى امید است در این شب‌هاى تار به صبحِ روزى که در راه است و به آمدنش مومن‌ام.
از ته قلب، با تمام وجود. 
نظرات (2)
...
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1395 ساعت 08:18 ب.ظ
فکر می کنم در جوابت چه بنویسم، نتیجه اندک است.
فقط اینکه شاید هرکس جای من بود/ باشد، همین کارهای عادی و ساده را بکند که هر دوستی برای هر دوستی.. هر انسانی برای هر انسانی، باید بکند. کمترینِ کارها. بی اغراق، بی تواضع.
خواستم بنویسم من هم دلم برای زن کوچه پس کوچه های رشت تنگ شده،
تصحیحش می کنم:
من هم دلم برای زن فارغ البال و آزاد و خوشبختِ رشت، تنگ شده..
من هم...

+ ان شاء الله...
دارم به این کلمه ایمان می آورم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از لطف و مهربونیت بوده.
و اون زنى که دلتنگشى زود برمیگرده:***
صاد
شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 ساعت 01:34 ق.ظ
اول اینکه به دنیا بدجوری حسودیم شد :) به قول خودش شوخلو :) غبطه خوردم فقط :)))

دوم اینکه خدا شما دو تا دوست خوب رو برای هم حفظ کنه که زندگی بدون داشتن دوست (از نوع خوب و واقعیش) خیلی سخت میگذره شایدم نمیگذره فقط ادای گذشتن رو در میاره.


سوم برات دعا می کنم نازلی .. که دلت آروم و قرار بگیره ... برات آرامش و قدرت فراموشی و نسیان آرزو می کنم ... برات مرهم و التیام دردهات رو آرزو می کنم .. توی هر چیزی یا هر کسی که بشه اون رو پیدا کرد. اما یواشکی میگم کاش کلیدش توی جیب خودت باشه و حواست ازش پرت شده باشه و زودی پیداش کنی.


یادمون نره که " سپیده از سیاه ترین نقطه شب شروع میشه "


دلت قرص
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم، انشاالله دوستى‌هاى شما هم پایدار باشه.

خیلى ممنون به خاطر دعاهات، کلى انرژى خوب داد بهم و امیدوارم این سپیده شروع شه:)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد