X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1395 @ 10:45 ب.ظ

روز نهم. به نیمکت روبروى شهر کتاب مرکزى در بزنگاه‌هاى زندگى

انگار که سنگى درون چاهى فروافتاده بود، و آن چاه روحِ جوانِ من بود. 

-دمیان. هرمان هسه. 


روبروى شهر کتاب مرکزى نیمکتى هست که روزى آرزو کردم اى کاش نبود. نیمکتى شبیه دیگر نیمکت‌هاى خیابان شریعتى و با هزاران تفاوت براى من و روحِ ناآرامم در بعدازظهرى پاییزى. من هم در یکى از بزنگاه‌هاى زندگى‌ام به این نیمکت رسیدم، در یکى از بزرگ‌ترین بزنگاه‌هاى زندگى‌ام، بعد از پیاده‌روى‌اى طولانى، بعد از صبحى که تمام راه دهانم بوى عطر و سیگار مى‌داد، به این نیمکت رسیدم و در گرماى محجوب پاییز نشسته رویش، رو به ویترین شهر کتاب که عکس امام موسى صدر بود و کتاب‌هاى مربوط به او، به همه چیز و هیچ چیز فکر کردم. نشستم و تنم را به دست سوز لاجانِ عصرى سپردم که به بارانِ شب ختم شد و فکر کردم. روبروى شهر کتاب مرکزى نیمکتى هست که مرا در یکى از بزرگ‌ترین بزنگاه‌هاى زندگى‌ام پذیرا بود. آدمى که داشت پا مى‌گذاشت به عمق واقعیت و رویارو مى‌شد با رویا. 

برات نگفتم. 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد