دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1395 @ 11:54 ب.ظ

روز دوازدهم. به وقت اذان مغرب به افق...



به تو، او میهمان روزهاى خالى من. 

-کتاب آدم‌هاى غایب. تقى مدرسى. 


نوشتم کاش جایى مى‌نوشتى تا مى‌خواندمت. نوشتم خواندنِ آدم‌ها تسکین من است. و بعدترش، کمى بعدترش در خیابان‌هاى شهر که حالا همه انگار منتهى مى‌شوند به تو، فکر کردم هنوز نمى‌دانم عشق چیست و کاش تا وقتى نفهمیده‌ام هیچ گاه بچه‌دار نشوم. بعد، بعدترش، میان شلوغى، میان هول و ولاى دخترانه‌اى که باید طبیعى مى‌بود به تو فکر کردم و باز هم قصه‌ى بى‌تکرارِ اشک‌ها. 

من هنوز هم نمى‌دانم چه حسى به تو دارم و تو؟ نبودنت و بودنِ منِ بعد از تو، حاصلش کلافگىِ این روزهاست و منعى از زندگى‌اى عادى به قدر دخترى در آخرین روزهاى بیست و شش سالگى. 

باید باز نذر کنم. به شرافت اسمت قسم، به صاحب اسمت باید باز عهدى ببندم، باید این بار دست به دامان مردى شوم که در این روزهاى زندگیم، هرجا، رد پایى ازش هست.



یازدهِ شبِ یکشنبه، نوزدهم دى‌ماه. 

نظرات (1)
دوخیییی
سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1395 ساعت 11:52 ق.ظ
وب متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم باعث افتخاره شما هم به من سر بزنید خیلی ممنون
56188
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
چشم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد