X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1395 @ 11:55 ب.ظ

روز سیزدهم یا وقت‌هایى براى دلتنگى عکس‌هاى بچگى


بیا جانا! شنو نالیدن دل. 
آخ! تماشا کن، ببین سوزیدن دل. 


 فکر کردم تو هستى. این "تو نیستى"ِ افتاده گِلِ زبانم لقلقه است، حرف بیهوده در تکرارِ درد، لابد در تسکینم به اینکه حالا درد و غم قدرتمندتر از هر زمانى ایستاده‌اند پیشاپیش من و زندگى‌ام در مواجهه با فروافتادنم. فکر کردم هستى. حالا بى‌توجه به باورِ خوب یا بد بودنِ تو، باور اعتماد بى‌جایم یا بى‌جایى تو در این مقطع از زندگیم، هستى و بودنت تمام لحظه‌هایى است که در آخرین روزهاى عجیب‌ترین سالِ زندگى مى‌توانست جور دیگرى رقم بخورد.
گاهى فکر مى‌کنم چه خوب که کوتاه ولى تاثیرگذار، بودى. که بودى براى اینکه خودم را بشناسم، که روزها به وقتِ پیاده‌روى به خودم فکر کنم و این آدمِ خودخواه و خطاکارى که مى‌تواند هنوز هم دوست بدارد، مى‌تواند یک نفر را با وجود همه‌ى کاستى‌ها و همه‌ى نقص‌ها پذیرا باشد و هنوز هم مى‌تواند با امید زل بزند به آسمانِ بالا سرش و هى زیر لبى کسى را بخواند و تو دلش بگوید مى‌شنود. چه خوب که بودى و بودنت شناختم بود از خودم، حالا هرچند تو دقیقا تکرار بدترین یا شاید متفاوت‌ترین اتفاق زندگى‌ام باشى در حالى که با شک و تردید بهت گفته بودم مى‌ترسم، از عین به عین بودنِ همه چیز مى‌ترسم، از پس زده شدن مى‌ترسم، از نادرست بودنت مى‌ترسم.
کاش آن روز عصر تاییدم نکرده بودى که آدم‌ها ترسناک‌اند. فقط همین. 
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد