X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1395 @ 09:55 ب.ظ

روز بیستم، در آزمایشگاه

چندین با خود مى‌گویى این کردم و آن کردم جهتِ حق! مى‌بینى که سگى قبول نمى‌کند. 

-مقالات شمس



روزهاى پس از گذار به تمرین صبر کردن مى‌گذرد. به یادگیرى تجربه‌هاى ناب زیسته در به کار گیریشان براى آینده. به فراموشى هم. بالاخره که چى؟ باید خاطره‌ى روزهاى بارانى شهر پدرى را دور بریزم یا لااقل پاسش دهم به کنج ذهنم، جایى که دم دست نباشد.

چند شب پیش، بعد از مدت‌ها، در وبلاگ‌خوانى‌اى شبانه، با این واقعیت روبرو شدم که من در شهر خودم هیچ وقت هیچ خاطره‌ى عاشقانه‌اى نداشته‌ام. در عوض؟ در شهرِ پدرى که هیچ وقت باهام راه نیامده، که همیشه ازش فرا کرده‌ام، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین خاطراتم رقم خورده‌اند. اولین تجربه‌ها، اولین‌ها. حالا؟ در بلاتکلیفى سرگردان میان شهر پدرى که دوستش ندارم و انگار هى مرا مى‌کشد سمت خودش ى شهرِ دوست داشتنى خودم که از همیشه بیشتر مدارا نمى‌کند با من و این دل و این روزهاى بى‌قرارى. 

در کل؟ امروز از عمق جهنمِ رابطه‌اى که تمام شد بیرون آمدم. فقط شُکر، فقط شُکر از این که باز هم و هنوز هم هوام را دارد، در بدترینِ لحظاتى که مى‌تواند خوشایند باشد. 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد