X
تبلیغات
رایتل
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395 @ 08:37 ب.ظ

روز بیست‌وپنجم، دیدار

تو کمان کشیده و در کمین، که زنى به تیرم و من غمین

همه‌ى غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنى



پیاده‌روى یکى از شانس‌هاى زندگى‌ام بوده لابد. اینکه راه رفتن را دوست داشته باشم، بتوانم حین قدم زدن بى‌توجه به اطرافم فکر کنم و براى ساعاتى خودم باشم و خودم، رها از دنیاى اطراف. پیاده‌روى امروز، قبل از رسیدن سر قرار به گلستان شهدا، قبل از اینکه بعد از سال‌ها بشینم کنار مهدى و صداش بزنم و به عکسش نگاه کنم و به معصومیتش، مظلومیتش... یک لحظه‌ى نابى داشت که غافل‌گیرانه گیرم انداخت در این شب بهمن‌ماه.

رو کردم به خدا، باش حرف زدم و ازش خواستم این بار خودش سکان امور را دست بگیرد. حالا مدتى است از نازلىِ سمجِ بى‌پروایى که خودش را یکه و تنها واقف بر امور زندگى‌اش مى‌دانست فاصله گرفته‌ام. زخم خورده و تنها-این بار تنها با بار خالص تنهایى- بازگشته‌ام و هنوز مثل قدیم پا سفت کرده‌ام به توقع از او در باب این روزهاى زندگى‌ام و ازش خواستم از این جا به بعد را خودش با منِ نابلد راه بیاید.

حالا شاید در میانه‌ى غافل‌گیرى‌ام.


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد