X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395 @ 04:04 ب.ظ

ناتمام

هر سال یک بار

از لحظه‌ى مرگم

بى‌تفاوت گذشته‌ام

بى‌آنکه بفهمم 

در چنین لحظه‌اى خواهم مرد

-افشین یداللهى


١. نودوپنج، عجیب‌ترین و غیرمنتظره‌ترین سال زندگى‌ام رو به اتمام است. 

٢. حالا که فکر مى‌کنم هیچ غیرمنتظر نبود این سال برایم، انگار تمام عمر، انگار در تمام لحظات سرکشى منتظرش ایستاده بودم. تمام لحظاتى را که مقابل خودم، مقابل زندگیم و همه‌ى شرایط یا کمى از شرایطِ موجود ایستادم، در حقیقت منتظر این سالِ بى‌نام بوده‌ام. حالا دارد با همه‌ى خوبى‌ها و بدى‌هاش تمام مى‌شود. 

٣. گفته بود آدم وضوح است. نبود یا لااقل واضح بودنِ من با او به کارمان نمى‌آمد. حالا باید یک گردن‌آویز تهیه کنم و روش بنویسم با من واضح باشید. من آدمِ وضوحم، با من واضح باشید. 

٤. این سخت‌گیرى من به دنیا و این سخت‌گیرى او به من. این که همیشه در جست‌وجوى دلیل وقایع بوده‌ام، همچنان ادامه دارد. نمى‌دانم دقیقا چیست درونم. هوش؟ روح طغیان‌گر؟ نه همیشه باهوش‌ بوده‌ام، نه همیشه در حال عصیان. اما یک عنصر ناشناخته‌اى این میان هست که متمایز است و هیچ وقت قبول نکرده مثل بقیه‌ى آدم‌ها زندگى کنم. 

٥. حالا، مدت‌هاست این روحِ خودخواه، با وجود وقوف به همه‌ى سختى‌هاى راه در این زمانه‌ى بدکردار، دلش به وجود آوردن موجودى را طلب مى‌کند. شاید در گفت‌وگوى روزمره به نظر شوخى به جا یا به قاعده‌اى بیاید، اما در من، این خواسته، فریاد تمام سال‌هایى است که در نظرم خلق شخصیت‌هاى یک داستان نهایت زیبایى جهان بود. 

٦. یک آهنگى از ساشا پخش مى‌شود که مرد خواننده مدام تکرار مى‌کند اگر مى‌توانستم رویا ببافم، مى‌توانستیم از نو شروع کنیم. 

٧. عشق؟ هنوز هم غیرقابل‌توصیف‌ترین مفهوم هستى است. 

٨. یک عکسى هست که این روزها ساعت‌ها بهش خیره مى‌شدم. ناتوان از کشف چرایى این جذبه. حالا مى‌فهممش، حالا که ازش حرف زده‌ام. مى‌دانم که در پسِ ذهنم چرا همیشه این طور بوده. چرا على آقا از آسیه بیست سال بزرگ‌تر بود. چرا حمیدرضا از گیتى و چرا آدم‌هایى که هیچ وقت ننوشتمشان ولى در سرم وجود داشتند و زندگى کردند. رویاى پسِ ذهنم در تصویرى پیش رویم بود. واقعى و خنده‌رو و لمس شدنى. 

٩. باید باور کنم که خداى کارهاى نیمه تمام، حالا تبدیل شده به خداى نیمه تمام ماندنِ آدم‌ها در ذهنش؟ 

١٠. ده سال یا بیست سال بعد، چطور از نودوپنجى که گذشت یاد خواهم کرد؟ دوستش خواهم داشت؟ 

١١. در تمام این سال‌ها، همه‌ى لحظه‌هایى که در نظر اطرافیانم هیچ کس کنارم نبود و این غیرعادى‌ترین درک آن‌ها از زندگى بود، تنهایى را یاد مى‌گرفتم. در چگونگى تنها ماندن، تنها سفر رفتن، تنها لذت بردن، تنها زیستن و تنهایى را بلد شدن. 

 ١٢. این انتقال رنجِ زیستن از خودم به موجودى که خلقش خواهم کرد، اگر خودخواهى و لجاجت با این جهانِ کثیفِ پرآشوب نیست، پس چیست؟

١٣. نازلى! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

١٤. در بارِ هستى، جایى کوندرا از شباهت فرزندان به والدین مى‌گوید. والدینِ همیشه همراهِ ما شاید هیچ وقت موقع نگریستنمان پى به شباهت لبخندمان به لبخندشان نبرند. شاید یک خال روى گردن، یا لکه‌اى در کف دست را ببینند ولى عادى از کنار این ارث بگذرند. اما والدینى که بعد از سال‌ها فرزندشان را روبه‌روى خود مى‌بینند، در یک نگاه متوجه اخم بى‌مانند مخلوق به خودشان مى‌شوند، متوجه آن سبک نشستن، آن طور زاویه‌دار ایستادن یا هر حرکت کوچک و ناپیدایى که مى‌تواند ادامه‌ى آن‌ها با زیستن در موجودى دیگر باشد. فقط دلم مى‌خواهد یک بار در چشم‌هاى شفاف و درخشنده‌ى مشکى‌رنگِ دخترک مو سیاهى نگاه کنم و آن دنیاى عجیب توى سرش را که مثل بازار مسگرها شلوغ و پر هیاهو است ببینم در بى‌خیالى‌اى که هیچ نشانى از من ندارد و در شیطنتى که من است میان دست‌هاى سفید و کشیده‌اش، با لبخندى که زیباتر از لبخند من، فقط یک نشانه نیست، یک نوع از زیستن است. آزاد، رها و پرعشق. 

١٥. المواقف را نخوانده‌ به کتابخانه پس خواهم داد. 

١٦. نازلى! زمستان، شسکت و رفت.

١٧. دلم براى نازلىِ نودوپنج که دنیا را کشف کرد تنگ مى‌شود. دلم براى نازلىِ نودوچهار که دنیا را به سادگىِ دنیایش مى‌دید تنگ مى‌شود. دلم براى نازلىِ نودوسه که شب‌هاى تابستان به صداى قطارى در دل کوه گوش مى‌سپرد و عشق را بلدتر بود تنگ شده است. دلم براى نازلىِ نودودو که سربالایى خوابگاه را مى‌پیمود و خیال مى‌کرد دنیاى آن بیرون شبیه به دنیاى قصه‌ها، شبیه به اصفهانِ شرط، شبیه به برزکِ قانون، شبیه به هرچیزى هست الا شهر پدرى... تنگ مى‌شود. دلم براى همه‌ى نازلى‌هایى که تاکنون زیسته‌ام تنگ شده. 

١٨. «سعى مى‌‌کردم از خطوط چهره‌اى که در پرده چین مى‌خورد به یاد بیاورم آخرین بار کجا این تصویر را دیده‌ام و آخرین بار چرا از دنبال کردنش دست کشیده‌ام.» /در یک روز اتفاق افتاد/ حامد حبیبى

١٩. صداى زن خواننده از ساشا مى‌آید که تکرار مى‌کند بیزارم از تو، دوستت دارم. بیزارم از دوست داشتنت. 

٢٠. کاش باز هم مى‌نشستم و بیست حقیقت راجع‌به خودم را مى‌نوشتم. بعد آن میان پى مى‌بردم که همچنان مى‌ترسم. حالا بیشتر از قبل، با این تفاوت که بیست و هفت سالگى شاید سالِ رویارویى با ترس‌ها باشد. 

٢١. باید بنویسم. باید تمام این یک سال را، باید تمام این آدم‌هایى را که حبس کرده‌ام توى ذهنم بنویسم. باید بنویسم و خیال کنم که هنوز هم مى‌توانم آدم‌هایى را بنویسم که زنده‌اند و مى‌توانند از داستان‌هام بیرون بیایند و زندگى کنند. 

٢٢. وقتى چشم‌هایمان را مى‌بندیم، دنیاى آن ورِ چشم‌ها یک رنگ متفاوتى است که هیچ گاه این ور ندیده‌ایم. گاهى زرد، سبز فسفرى، سیاه، سفیدِ زننده یا هر رنگى که چشم‌هایمان قادر به نامگذارى‌اش نیست. بیست‌وشش سالگى این رنگى بود. 

٢٣. همه‌ى ما دوستى داریم که از زوایاى پنهان روحمان خبر دارد. اگر مى‌نویسیم از نوشته‌هایمان، اگر سکوت مى‌کنیم همراهمان، اگر حرف مى‌زنیم شنونده‌مان و اگر جمعه صبحى اشک مى‌ریزیم ظهرش با آغوش باز به استقبالمان. توى دنیاى دخترانه‌ى ما که با کتى(جو) زنان کوچک بزرگ شدیم، با آن شرلى خیال‌ها بافتیم و بعد شب‌ها که آسمان صاف است منتظر هوشمندى از سیاره‌ى اوراک نشستیم مردى هست که روزى تمام این زوایاى پنهان را باهاش شریک خواهیم شد، مردى که شاید هیچ وقت هیچ ردى از او در زندگى‌مان نمانَد، شاید هیچ وقت دیگر نبینیمش، یا لمسش نکنیم، اما کسى هست که حالا از نازلى نودوشش انتظار دارم او را هیچ وقت راه ندهد. 

٢٤. کاش دخترم هیچ وقت به خیال‌بافى من نباشد، حال را زندگى کند و همیشه جلوتر از زمان در حالِ زندگى توى آینده و گذشته نباشد. 

٢٥. ازت به خاطر بودن دنیاى داستان‌ها ممنونم، ازت به خاطر اینکه یاد گرفتم بخوانم و بتوانم توى داستان‌ها زندگى کنم ممنونم، از این که همیشه با ادبیات و کتاب‌ها بهم یاد دادى غافل‌گیرى‌هاى خوب پشت در نشسته‌ است، از این که کمکم کردى با داستان‌ها سفر کنم، عاشق شخصیت‌هایشان بشوم و پا به پایشان بخندم و بگریم خوشحالم. ازت به خاطر دنیاى داستان‌ها ممنونم. 

٢٦. نازلىِ بیست‌وشش ساله دوستت دارم، به اندازه‌ى تمام دل سپردن‌هاى بیهوده، به اندازه‌ى دوستى‌هاى کینه‌دارت، به اندازه‌ى لجاجتى که سر زندگى خالى مى‌کنى، به وقت‌هایى که هراسْ دل کوچکت را به لرزه مى‌اندازد، حتى به وقت عشق‌بازى‌هاى بى‌سرانجام، به اندازه‌ى خنکى و شیرینى بوسه‌هاى دوشنبه‌ها، حتى به قدر بوسه‌هاى نگرفته‌اى که چشیده‌ایشان. به قدر تمام لحظه‌هاى زیسته و این اجازه بیست‌وهفت سالگى را باتجربه‌تر از تو آغاز کنم، دوستت دارم. 

٢٧. دارم بیست‌وهفت سالگى را در مزرعه‌ى گندمى زندگى مى‌کنم که ساخته‌ام، با لباس حریر سفید که بلندیش به قوزک پام مى‌رسد، با موهاى رها در باد و زیر نور کم رمق آفتاب در گستره‌ى دشتى که پیش روم تا بى‌نهایت ادامه دارد... دارم بیست‌وهفت سالگى را این طورها مى‌گذرانم. 

نظرات (2)
eli_rzn
پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 01:45 ب.ظ
روزتون پر از رنگهاى قشنگ پر از خبرهاى خوب سرشار از انرژى مثبت یه عالمه لبخند خیلی افتخار میدید پیش من هم بیاین
986516
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم
چشم.
پریا
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 03:52 ق.ظ
نازلى! بهار خنده زد و ارغوان شکفت...
نود و شش ِت قشنگ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم.
نودوشش تو هم قشنگ و پر از سلامتى و شادى.
:***
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد