X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 02:00 ق.ظ

در نیمه‌هاى شب اتفاق افتاد

*براى کارى، اتفاقى، رفته بودم آن سرِ شهر. آن سر بزرگراه‌ها و محله‌هاى قدیمى. یک ساعت میانه‌ى کارم را در هواى عصرگاهىِ ابرىِ بهارى، زدم بیرون و رفتم نشستم روى نیمکت پارک کوچکى روبروى شرکت. نشستم به تماشاى اسباب بازى‌ها و بچه‌هایى که قد و نیم‌قد به انتظار ایستاده بودند پاى تاب و یا دوتایى مى‌نشستند روى الاکلنگ یا از سرسره سر مى‌خوردند پایین و صداى قهقهه‌شان تمام شهر را پر مى‌کرد. بى‌هدف و بى‌مقصود نشستم به تماشاى بچگى‌شان، به تماشاى بچه‌هایى که طرز لباس پوشیدن‌شان شبیه بچه‌هایى که هر روز مى‌بینم نبود. کیف‌هاى رنگى کوچکى که دست مادرهایشان بود شبیه کیف‌هاى بچگیم بود، همان قدر به دور از مد و تجملات. دلم خوش شد. دلم به دو ساعت نشستن و تماشا کردنشان خوش شد و یک آن فکر کردم هیچ وقت طعم مادر شدن را خواهم چشید؟ هیچ وقت بچه‌اى را به قدر جانم دوست خواهم داشت؟ -که دارم، که البته الان کسى هست که مثل فرزندم دوستش دارم، چون بزرگش کرده‌ام.- دلم خوش شد و گرفت. 


*هجده بیست ساله بودم که عادت مى‌کنیمِ پیرزاد را خواندم. یادم هست مامان اول خواند و وقتى کتاب را بهم برمى‌گرداند گفت دوستش نداشته چون به نظرش پایان خوب و قشنگ و واضحى نداشته. خواندم و به نظرم پایان بى‌نظیرى آمد، آن‌ها به هم مى‌رسیدند، تمام صفحات پایانى پر بود از امید به زیر یک سقف زندگى کردنِ آرزو و آقاى زرجو.
هفته‌ى پیش باز خواندمش. روزى، شبى، دلم گرفت و از ناکجاى کتابخانه‌ام بیرونش کشیدم و خواندم. پر از شگفتى و پر از ستایش نسبت به آقاى زرجو و مرد کاملى که او بود. کتاب تمام شد و این بار آن‌ها به هم نرسیدند. هیچ امیدى لابه‌لاى سطرهاى پایانى کتاب نبود. کتاب عوض شده بود یا من؟
غریب‌ترین تجربه‌ى این چند وقت در برخورد با خودم بود.


*حالا که این‌ها را مى‌نویسم دو ساعت از نیمه شب چهارشنبه‌اى که روز قبلش مبعث بوده گذشته. سرِ شب را شافل به گوش و اشک به چشم گذرانده‌ام و... گذر کرده‌ام. 


*کمى حرف دارم. کمى، به قدرِ آخرین روزهاى نودوپنج و آخرین ضربه‌اى که محکم‌تر زده شد حرف دارم. تجربه‌ى قبلى را دنیا در کنارم بود، با تمام صبورى‌اش و با تمام شرمندگىِ من. این بار حتى از او هم خجالت کشیدم، از خودم بیشتر از همه. پست بعدى کمى درددل است و اعتراف به روزهایى که گذشت. انتظار ندارم اسمِ شوهر اول آسیه در قانون را به خاطر داشته باشید، اما رمز همین است به انگلیسى-هنوز امتحان نکرده‌ام رمزى به جز عدد مى‌شود گذاشت یا نه.- خواندید فراموش کنید، نخواندید هم چیزى را از دست نداده‌اید.

نظرات (1)
بهار
پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 01:35 ق.ظ
سلام عزیزم...
چقدر زیبا می‌نویسید جوری ک انگار نکاریم
تشکر...بابت تمام نوشته های خوبتون..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. ممنونم، لطف دارید.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد