X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 07:27 ب.ظ

مسجد در باران

بعدازظهر از شربت‌خانه‌اى در بازار زدیم بیرون و برخلاف آفتابى که تا یک ساعت پیش بى‌وقفه و تنه زده به تابستان مى‌تابید، آسمانِ بالا سرِ میدان ابرى بود و نم نم بارانش تبدیل شده بود به ریزش مدام و قطره‌هاى درشت. میدان از هر اردیبهشتى که دیده بودم زیباتر و دل‌فریب‌تر بود. از میانه‌ى میدان رو کردیم به سمت مسجد جامع عباسى و کمى بعد با رعد و برق و صداهاى آسمان پا گذاشته بودیم به پاکى زمینى که براى اولین بار مى‌دیدم. از باران پناه بردیم به شبستان جنوبى، نشسته پاى یکى از ستون‌ها به صداى قربانى گوش دادیم که ارغوانِ سایه را مى‌خواند، با هم عهد بستیم و دعا کردیم. در تاریکى شبستان، بوى نم باران و سردى هوا، آن طرف‌ترى که چندتا توریست عکس مى‌گرفتند و سکوت خانه‌ى خدا. رو کردم به حیاط مسجد، به بارانى که شلاق مى‌زد به سنگ‌هاى کف و ازش یک چیز خواستم، فراموشى. فراموشى آخرین بازمانده‌ى نودوپنج، فراموشىِ جواب به چله نشستنم بعد از ع. ازش خواستم و کمى بعد که باران بند آمده بود و توى حیاطِ پاى گنبد، دور باغچه‌ى پر از رز ر رزمارى راه مى‌رفتیم و به صداى آواز پرنده‌ها بعد از باران گوش مى‌سپردیم به زبان آوردم که دلم مى‌خواست این تجربه‌ى بى‌نظیر را با دو نفر شریک مى‌شدم. دو نفرى که دیگر هیچ وقت در زندگیم نخواهند بود.

 در یکى از بى‌نظیرترین تجربه‌هاى زیسته‌ام ازش قول فراموشى گرفتم، به راه و رسم همیشگى‌ام. 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد