X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 @ 07:09 ب.ظ

چرت‌ و پرت‌هاى این ذهن عصیان‌گر بیست و شش ساله

نوشتم من نمى‌دانم دوست داشتن چیست، فقط مى‌دانم با او حالم خوب بود و و حالا دلم برایش تنگ مى‌شود. برعکس ع. هیچ کدام از اتفاقات نودوپنج اسمش عشق نبود، بحران عجیب ربع قرن زندگیم بود در زمانه‌ى ماشینى شدن حس‌ها و هم‌آمیزى مذبوحانه‌شان. با ع بهترین خاطرات را تجربه کردم، تجربه‌اى که باید پنج یا ده سال زودتر اتفاق مى‌افتاد که نیفتاد و بیست و شش سالگى را انتخاب کرد. به چله نشستم که حال افسرده‌ى آن روزها را از یاد ببرم، چهل روز بسم الله گفتن همیشه جواب داده بود. هنوز روز چهلم نرسیده بود که نوشتم حالا پس ذهنم کسى هست که خودش را در دعاها جا کند. به معناى واقعى کلمه خودش را دل یخ‌زده‌ام که بعد از ع خیال مى‌کرد به کسى پناه نخواهد داد جا داد. آرام آرام تا جایى که وهم برم داشت جواب چله نشستنم را گرفته‌ام، خیال کردم آخرش آن آسانىِ بعد از سختىِ موعود از راه رسیده است. من پر از اشتباه بودم، کمتر از یک سال با تجربه‌ها و آدم‌هایى روبرو شده بودم که یک عمر نیاز بود براى رویارویى با آن‌ها، شکست خورده بودم، ساکت و غمگین به بى‌انتهایى راه پیشِ روم خیره بودم و زندگیم فلج شده بود. هیچ کس نفهمید، تمام روزهایى که به بهانه معده درد گریستم، تمام عصرها و شب‌هایى که در راه دکتر گذشت، تمام نشستن‌هاى بى‌حاصل و لجاجتم در مطرح نکردن این مشکل با روانشناس یا هرکسى که گوش شنوا باشد. مثل همیشه در کمال خیره‌سرى خواستم خودم همه‌ى امور را به دست بگیرم. زمین خورده و ناامید به چله‌اى دل خوش کردم که پیش‌تر دستِ رد به سینه‌ام نزده بود. نشستم و روزهاى آخرش چنان نور امید تاباند به دلم که باز ایمان بیاورم به خوبى‌ آدم‌ها، به اینکه پایان همه چیز سیاهى نیست. باز هم اشتباه بود؟ این بار از خودم شاکى نیستم. به دلم اجازه دادم با واقعیات روبرو شود و تصمیم بگیرد، سعى کردم ابلهانه همه‌ى آدم‌ها را از خودم نرانم و کسى را کنارم داشته باشم براى فراموشى ع. ترس از گفتن همین‌ها بود شاید که باعث شد زودتر با واقعیت روبرو نشوم، ترس از تمام بچه‌بازى‌هاى بیست و شش سالگى. هر چه بود، آدمى که دستم را گرفت، که خیال کردم جواب آن چهل روز بود، در حقیقت هیچ چیز نبود جز خیال خام همیشگى‌ام. و حالا دل‌تنگى کنارم ایستاده، لجوج و مقاوم. 

حتى کلمات و نوشتن هم مثل گذشته مرهم نیستند. نازلىِ وقت نوشتن قانون را کجاى این چند سالِ گذشته جا گذاشته‌ام که هیچ رد و نشانى از او در زندگى پوچ این روزهایم نیست؟ کاش پیداش مى‌کردم، توى چشم‌هاش نگاه مى‌کردم و ازش مى‌پرسیدم چرا. چرا یک روز خیال برم داشت پا بیرون گذاشتن از دنیاى قصه‌ها و ورود به دنیاى آدم‌بزرگ‌ها باید جالب و هیجان‌انگیز باشد؟ چرا؟

نظرات (1)
(فروردین)
چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 08:17 ق.ظ
این نیز بگذرد... باور کن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد