X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 @ 01:35 ق.ظ

اعترافات خطرناک ذهن من

واقعیت این است که من هیچ وقت از اتفاق شهریور و عین چیزى به کسى نگفتم، الا درددل جسته گریخته‌ام به دنیا که اگر نبود لابد هیچ وقت بیست و شش سالگى را نمى‌دیدم. پس هیچ وقت فرصت نکردم به کسى از بدترین اتفاق زندگى‌ام بگویم و کسى بهم بگوید حق با توست، عین با تو بد کرد و تو حق دارى او را هیچ وقت نبخشى. از قبل از آن اتفاق من عین دوم را که بهش بگوییم خدابیامرز، دوست داشتم. آدم رویایىِ زن سرکشِ درونم که همیشه در محالات بود. بعد از عین و اتفاق شهریور، اینقدر خسته و آزرده و کم‌نفس بودم که نفهمیدم چطور ولى خدابیامرز چنان نزدیکم شد که هیچ کس تا به حال.  دوستش داشتم، تمامیتش راى با هر خوبى و بدى، او حالا بود که بفهمم زندگى به بدى قبل نیست که براى یک بار به خواسته‌ام رسیده‌ام. هرچند تمام مدت به عذاب بودم از سکوتش. ولى او بود، او و شبِ تهران و صبحى که قشنگ‌ترین صبح زندگیم بود. از خدابیامرز اینجا نوشتم. بچه بودم در بودن با او و حالا و هیچ وقت حرف حق را به میان نمى‌آورم، هرچند هنوز هم براى هیچ کس از او و بعدش نگفتم. فقط اینجا نوشتم که چطور دنیایم نابود شد، دنیایى که حاصل بى‌پرواییم در رویارویى با تجربه‌هاى نو بود. چله گرفتم که فراموشش کنم. هیچ ایده‌اى نداشتم و حالا که فکر مى‌کنم مطمئنم در گرداب افسردگى فروتر مى‌رفتم و تمام امیدم به چله‌اى بود که حتى ایمان نداشتم کمکم کند در فراموشى کسى که هنوز هم یادش آه است در کلامم. هنوز چله تمام نشده بود که بى‌ربط‌ترین آدمى که مى‌شناختم آرام آرام توى ذهنم نشست. عین سوم، او. کسى که تمام وقت به خودم نهیب مى‌زدم که چطور بى‌رحم باشم در پاسخ منفى دادن به او. من؟ خسته و تکیده بودم، به چله نشسته در انتظار معجزه‌اى. ناخودآگاهم یا مهربانى آدم پیش رو یا هرچى، آن چیزى که این بار برخلاف آدم‌هاى بعد از خدابیامرز  اجازه داد به کسى اعتماد کنم، او را پذیرفت. درست وقتى که آماده بودم براى تمام کردن اتفاقى که نیفتاده بود، با دیوار سکوت او مواجه شدم. خب، از آدم زخم‌خورده‌اى که تو این وبلاگ نوشته بودمش و به چله نشسته بود و نوشت حالا توى دعاهام کسى هست که گاهى بهش فکر کنم، چى ماند؟ بى اعتمادى به همه‌ى دنیا. دل‌شکستگى و برگشت به روزهاى بعد ار خدابیامرز که به گریه و تنهایى و غول افسردگى گذشته بود. هیچ اسمى براى این حس لعنتى نمى‌یابم، اسمى که بیان کند چرا از بین این همه آدم، او؟ چرا اعتماد به کسى که در سکوت رفتن برایش عادى‌ترین کار دنیا بود؟ عشق؟ این نیست. شاید دوست داشتن، شاید دل بستن در بدترین شرایط به سرابى که کمى مهربان بود با روحِ آسیب‌پذیرى که از من بر جا مانده بود.

حالا شب است، نیمه‌هاى شبى در نیمه‌هاى تیرماه. یک سال گذشته‌ى زندگیم آنقدر در بود و نبود گذشت که حالا دلم هیچى نمى‌خواهد الا آرامشِ روزهاى قبل از بیست و پنج سالگى. بیست و شش را دارم در بطالت انتخاب‌هاى نادرستم سپرى مى‌کنم. در صفر و صد بخشیدن آدم‌هایى که روحشان خبر ندارد آسه آسه چه بر سر روحم آمد در بودن و نبودنشان. 

از عین و از خدابیامرز با کسى نگفتم، آن طور که همه چیز را. از او نیز. ولى چند هفته پیش تکه‌هایى از وقایعى که رفت را در جمعى تعریف کردم و حالا؟ طلسم شکسته شد. دلم هنوز کودکانه و گریان است ولى او نیز لابد روزى مشمول فراموشى مى‌شود، فراموشى موقتى که شبى چون امشب، در بستر و تنهایى یادم به سحرگاه تهران بیفتد و اشک آرام و یواشکى طورى راه باز کند که تبدیل بشود به هق هق‌هاى ناآشنا. 


نظرات (1)
فرانک
سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 02:14 ق.ظ
غصه نخور...زمان حلال مشکلاته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله. ممنونم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد