X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1396 @ 12:03 ب.ظ

آهاى بارون تابستونى!

*در تضاد با عجول بودنم در همه‌ى زندگى که همیشه به ضررم تمام شده، اعتقاد دارم به این که هر واقعه‌اى نیاز به زمان خودش دارد. امروز روزى است که باید بنشینم پاى هیاهو به ویرایش کردنش، به آن ویرایش اساسى که شبى با لیلى ازش حرف زدیم، به چیزى که اینى که هست نباشد. نیاز دارم به از حمیدرضا و گیتى و روزبه نوشتن. امروز همان روز است. 


*دیروز حس کردم چقدر دوستت دارمِ نگفته بیخ گلویم هست. به دنیا نوشتم دوستت دارم، چون بعد از پنج‌شنبه‌اى که گذشت، فقط او بود که توانستم در جمعه‌اى-جمعه لابد روز ماست دنیا- براش بنویسم آرام‌ام، و او بود که برام نوشت خوشحال است از این آرامش. از دوست جز این چه مى‌خواهیم که دنیا را اینقدر به کاممان تلخ و رنج‌آور مى‌کنیم؟ ممنونم دنیا. من هیچ وقت به آدم‌هاى زندگیم نتوانستم بگویم دوستشان دارم. ترسیدم، همیشه از دوست داشتنم ترسیدم و دیروز فکر کردم چرا بهت نگویم تو را حالا از نزدیک‌ترین دوستانم بیشتر دوست مى‌دارم. ممنونم دنیا. 


*رستاک دارد مى‌خواند لعنت به آبان و روزهاى بارونى. دوشنبه روزى که على را ترک کردم باران مى‌آمد و آبان بود. بارانِ آن شب هر چیزى بود جز رحمت. سخت و سرد بود و سر بهار شیراز که به گریه افتادم، فکر کردم اینجا ته همه چیز است، تهِ تمام حس‌هاى قشنگ. 

پنج شنبه باران مى‌آمد، تیرماه بود. نشسته روى بالکنى در انتهاى شهر. یک جایى تهِ دنیا. دور از همه‌ى آدم‌ها و دور از زندگیم. باران آمد. باران این بار رحمت بود. نشسته زیر باران، آرام اشک ریختم و فکر کردم هیچ وقت اینقدر آرام نبوده‌ام. خواستم به آدمى که کمى آن طرف‌ترم نشسته بود بگویم حالا بعد از یک سال آرام‌ام، بعد از بدترین سالى که در عمرم گذراندم. نگفتم. نه دیگر آن نازلىِ پرحرفِ گذشته در من وجود داشت، نه کسى که آن طرف‌تر سرش به کارش گرم بود برایش مهم بود که یکى آنجا هست که حالا آرام است، بعد از یک سال دلشوره و رنج. 

در جهانِ بیرونیم هیچ اتفاقى نیفتاده بود که مسبب این آرامش باشد، دو روز قبل باز با بى‌پرواییم به خودم خیانت کرده بودم و همه چیز جورى رقم خورده بود که ساعتى بنشینم روى صندلى‌اى در تراسى در انتهاى شهر، رو به چراغ‌هاى پرداستانِ شهر پدرى و زیر بارانى که دلم را شست. در دنیاى بیرونیم همه چیز همانى بود که بود، از استرس فشار آورده به معده‌ام تا دروغ‌هایى که کثیفم کرده بود. ولى آرام بودم. هنوز هم منشأ آن آرامش را نمى‌دانم. کسى که در سکوت همراهیم کرد و بعد با تعجب و چشم‌هاى درشت شده زل زد به چشم‌هاى بارانیم؟ من آدمِ درست فهمیدنِ حس‌ها نیستم. پس چه بود آن آرامش که هنوز هم ذره ذره‌اش درونم هست؟ حتى وقتى که سر تکیه داده به شیشه‌ى ماشین، میان جنگل، در شب گریستم و فکر کردم چرا آرامم؟

ده روز گذشته. به چله نشسته‌ام براى حفظ آن آرامش، براى آرام ماندن دلم در روزهایى که حتى دیگر سخت آدم‌ها را دوست دارم و بیش از هر وقت دیگرى از دوست داشتن مى‌هراسم. 

خوشحالم که آن نازلىِ هراسانِ به وقت چله نشستن براى به سرانجام رسیدن تنهایى بعد از آبانم دیگر نیست و جاش را این نازلىِ خو گرفته به تقدیرش پر کرده. نازلى‌اى که ایمان آورده به نریختن بى مصلحتِ برگ‌هاى درختان. 

من هنوز به آرزوها ایمان دارم. زیر باران آرزو کردم، باران دلم را شست و اشک شد و از گوشه‌ى چشمم چکید و آرزوم را نوشتم. من حالا به معجزه‌ى بارانِ بى وقتِ تابستان ایمان دارم. 

روزى برایتان از پنج‌شنبه‌ى آرامشم و بارانى که بارید و آرزویى که کردم و دلى که آرام و ایمن گرفت خواهم نوشت. 




نظرات (2)
دنیا
پنج‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:01 ق.ظ
هرچی فکر می کنم به نظرم نمیاد اون روز کار بزرگی کرده باشم.
اینو صادقانه میگم.
اما،
اما شاید همراهی و همدلی اولین و آخرین چیزی باشه که ما در زندگی بهش نیاز داریم و باهاش احساس سعادت می کنیم. تنها چیزی که روح های مارو بهم نزدیک می کنه. اگر اینطور بوده، امیدوارم برای همه، همیشه، اتفاق بیفته.
هم رو تنها نگذاریم.
آدم ها در این عصر خیلی تنهان بنظرم...

* خوب باشی همیشه و بخندی واقعا، وِل خندِ عزیز:)))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون روز تو تنها آدمى بودى که مى‌تونستم بهش بگم، این براى منى که باید به زبون بیارم تا خالى شم خیلى بزرگ و غنیمت بود.
همین که اومدى و بودى و شنیدى و همدلى کردى برام یه دنیا ارزشمنده.
مرسى عزیزم، تو هم خوب و لبخندى باشى همیشه:)))
نازک نارنجی
جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:43 ق.ظ
یڪ نفر،
تنها یڪ نفر
از تمام جهان کافیست
کہ ایمان بیاوری
زندگے ارزش زیستن دارد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چقدر خوبه شعرهایى که اینجا میذارى:*
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد