X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1396 @ 12:31 ب.ظ

عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو

*روز سى و یکم است. با خودم عهد بسته‌ام در این چهل روز صبر و امید را تمرین کنم. یاد بگیرم به صبور بودن و امید داشتن. در کارم، در تحصیلم، در زندگیم... در زندگیم که الان از هر لحاظ گیر افتاده توى یک حبابِ سرگردانى و معلوم نیست ته‌اش چه مى‌شود. باید یاد بگیرم به امید داشتن و به صبر. 


*نشستم به بازبینى سه‌گانه‌ى پیش از طلوع و غروب و نیمه شب. حالا هم بازبینى سه گانه‌ى رنگ کیشلوفسکى. ازشان خواهم نوشت.


*فکر کردم هیچ کس از تو هیچى نمى‌داند، هیچ کس. فکر کردم به کسى بگویم. حالا و بعد از تصادف و با وجود این ترسِ رخنه کرده در من که قبل از خروج از خانه فکر مى‌کنم نکند بازگشتى وجود نداشته باشد. فکر کردم به کسى بگویم که تمام لحظاتى که روى تخت اورژانس خوابیده بودم و سرگردانِ راهروهاى بیمارستان بودم، وقتى چشم‌هام فقط مهتابى‌هاى سقف بیمارستان را مى‌دید و مطمئن نبودم به چند ساعت بعدم به تو فکر مى‌کردم، به بى‌سرانجامى‌مان. فکر کردم بگویم و خیالم راحت شود که بعد از من کسى هست که بداند، که شاید روزى این‌ها را بهت بگوید. بعد راستش فکر کردم بودنم وقتى مهم نبود برات، نبودم هم نیست لابد. 

من حالا باید صبور بشینم به امید معجزه‌ى فراموشى. 


*کاش همت کنم و از کتاب‌هاى این چند وقت بنویسم. از خیرالنساء قاسم هاشمى نژاد تا خورشید همچنان مى‌دمد و همینگوىِ دوست نداشتنى‌اش. 



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد