X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1396 @ 11:54 ق.ظ

تو نشسته‌اى کجاى ماجرا؟

حالا و بعد از یک سال گذشته خوب یاد گرفته‌ام رفتن چگونه است. تجربه لابد همچون چیزى است. حالا بلدم به رفتن آدم‌ها با بهت ننگرم و گمان نکنم چیزى این وسط در من کم است. حالا فقط چیزى این وسط در همه‌ى جهات کم است که جاش به زودى پر خواهد شد و نخواهد شد. در هر حالى این زندگى است که ادامه دارد. بى آدم‌هایى که زمانى دوستشان داشتم.


*دارم داستان جدید مى‌نویسم. یکى شبیه قبلى‌ها که هیچگاه راضیم نمى‌کنند و آدم‌هاى زیادى نمى‌خوانندش.  اما نوشتن مهم‌ترین خبر این چند وقت بوده. مهم‌ترین اراده‌ام. 


*این روزها خیلى پیش مى‌آید که به على فکر کنم. حالا على یک خاطره‌ى دور است در بیست و پنج-بیست و شش سالگى. انگار هیچ وقت نبوده و حالا مطمئنم که دیگر هیچ وقت نیست. 


*شب آرمان گرشاسبى را گذاشته‌ام روى تکرار. کارهاى پروژه‌ام را انجام داده‌ام. براى تعطیلات پیشِ رو هنوز برنامه‌اى نچیده‌ام و آرام و باحوصله در حال سپرى کردن پیش از ظهرى پاییزى‌ام. خلاصه‌ى تمام زندگى. 


*حوالى دریانو بودیم، توى ماشین نشسته منتظر نشانى. بهش گفتم ترجیح مى‌دهم کسى نفهمد با او-آن شخص خاص- هستم. نمى‌ترسیدم. شبش به میزبانم گفتم عصرم را چطور و با کى گذرانده‌ام-بدون اشاره به شخصى خاص-. چرا؟ مى‌دانستم این ناپایدارترین قرار عمرم است و دلیلى نمى‌دیدم کسى ازش چیزى بداند. از آدمى که خودم هم ازش چیزى نمى‌دانستم. او هم به هر دلیلى دلش نمى‌خواست آدم‌هاى زندگیش مرا ببینند. حالا، اینجا با واقع‌بینى مزخرف و جان‌کاهى نشسته‌ام به مرور گذشته و این واقعیت که هیچى ناپایدارتر از زندگى دوگانه‌ى من نیست. 


*لحظاتى از زندگى من توى خواب‌ها مى‌گذرند. لحظات غیرقابل انکارى که صبحِ بعد از خواب یقه‌ام را مى‌گیرد و تمام روز مرا گیر انداخته در حبابى این ور و آن ور مى‌کشاند. در یک خلأ نامریى. دیشب خواب عزیز از دست رفته‌اى را دیدم. هنوز جواب و زیبا و شاداب بود. نمرده بود و توى خواب مى‌دانستم که روزى مرده است. انگار در خواب داشتم دو دنیا را با هم زندگى مى‌کردم. 


*حالا تمام فعل‌هایى که راجع‌به عین به کار مى‌برم مربوط به گذشته است. این مرحله را خوب بلدم، تنش فراموشى و جذبه‌ى رویارویى با آدم‌هاى جدید، با کسانى که تپش قلبت در برابرشان یادت مى‌اندازد تو هنوز زنده‌اى و زندگى هنوز ادامه دارد. متاسفانه راه و رسمش را بلد شده‌ام. 


*و خوانده‌ام. از ناتور دشت و به آواز باد گوش بسپار تا رفتیم سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید. 

نظرات (1)
ترجمه انگلیسی و فارسی OLINK.IR
چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 12:32 ب.ظ
همکاری با مدیران وبلاگ ها در نشر ترجمه متون انگلیسی و فارسی. ترجمه متون انگلیسی و فارسی برای دانشجویان و شرکت ها با همکاری مدیران وبلاگ های فعال با کارت تخفیف 35 درصدی برای مدیران وبلاگ ها. در صورتی که حضرتعالی و یا مخاطبان وبلاگ تان دانشجویان و یا افراد متخصص می باشند پیشنهاد همکاری برای تان ارسال شده است. لطفا جهت دریافت اطلاعات بیشتر از وب سایت موسسه به آدرس www.olink.ir بازدید نمایید.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد