X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396 @ 02:01 ب.ظ

ما را به سخت جانی خود این گمان...

*گفتم ببینمت، شاید که از سرم دیوانگی رود. زان دم که دیدمت دیوانه تر شدم.

جمله-شعر- بالا را زیسته ام یا در هر حال زیستنم. هر چه. در هر حال که انگار جدی جدی ما را به سخت جانی خود این گمان نبود. 


*روزی نیست که بهش فکر نکنم. شبی نیست که خیال نکنم او کجاست، در چه حال و مهمتر از همه این که سلامت است؟ بی ربط ترین سوالها به من همینهاست که روز و شب با من است. حالا به سختی صداش را به خاطر می آورم. هر بار برای مرور کردن صداش به اولین بار که با هم حرف زدیم رجوع می کنم. اولین جمله ای که گفت. برعکس بوها، برعکس خود آدمها، بدترین آدمم در به خاطر سپردن صداها. صدای آدمها اولین خصیصه ای است که از ذهنم پاک می شود. بعد کم کم چهره ها. حالا خیلی باید به ذهنم فشار بیاورم تا خطوط صورتش را به خاطر بیاورم. پیوستگی ابروها. موهای ریز روی گونه ها و گوشها و بناگوش که خارج این قاعده است چون انگار هنوز چشمهام را که باز می کنم پیش چشمم است. انگار همه اینها سرآغاز فراموشی است.فراموشی ای که با تمام توانم به مقابله باهاش برخاستم. از نوشتن خاطرات، از یادآوری هر روزه شان تا... تا نمی دانم یک جایی که فراموش نکنم کاهوی پیچ بود یا کاهوی ساده. 

روزهای دلتنگی این طور دیوانه وار هجوم آورده اند که حتی دلم برای ر هم تنگ شده است. 


*دو سال گذشته دلم می خواست باز هم دانشگاه قبول شوم. مبارزه ای را شروع کرده بودم و قرار بود پاش بایستم. همه اش مصادف شد با تحولات روحی ام در یکی دو سالی گه گذشت و هیچ کدام از گزینه های مد نظرم را قبول نشدم. حالا قبول شده ام و مرددم بین رفتن و نرفتن. همان آن که انتظارش را نداریم یا شکست را پذیرفته ایم، از یک جای ناشناخته ای، یک جواب ناشناخته ای در انتظارمان است. نتیجه امید این اگر قرار است باشد، دل بستنم به این امیدِ هر روزه کار عبثی نیست؟


*دلم برای تهران تنگ شده است.


*خوشه های خشمِ جان اشتاین بک را می خوانم. آرام و یواش و باطمانینه. فصل سه کتاب توصیف یک لاک پشت است، در تقلای زنده ماندن و راه رفتن.

یکی از مترجمان کتاب شاهرخ مسکوب است و خواندن کتاب لذت دو چندان دارد برای منِ عجول.


*آبشوران را از کتابخانه مامان گرفته ام. به قلم لطیف تلخستانی. چاپ دوم. اولین کتابی است که از علی اشرف درویشیان می خوانم.


*گاهی خیال می کنم تنها چیزی که آزارم می دهد این است که او نیز مثل تمام آدمهای گذشته باشد. من هیچ وقت مطمئن نبوده ام دوستش دارم یا نه. تردید دارم.


*زندگی ام مجموعه ای از آدمهاست. مجموعه ای از هزاران شبه جزیره ی شناور.

اتفاق. گلی ترقی.


*نوشته بودم یا نه؟ پلک ماهی حامد حبیبی را خواندم. خوب بود با چندتا داستان شگفت آور برای من و فضای خلق شده ی جدیدی که انگار دنیای خاص آدمهای این قصه هاست. 


*همه ی ما پُریم از ماجراهای بزرگ. در زندگی مان لحظاتی بوده که تا آخر عمر و تا خود فراموشی لحظه ای رهایمان نخواهند کرد. از من؟ لحظه ی تصادف و بعدش، در بیمارستان و روی تخت اورژانس. از من؟ وقتی در بُنه گاهم، در آن آخر دنیایی که نشسته بودم و باران می خورد به نرده های تراس و شتک می زد روی پاهای لختم. از من؟ تمام آدمهایی که لابد درونم زندگی می کنند.


*دانشجو بودم که خواب دیدم. توی دانشگاه قدم می زدیم و آن وقت ها فکر کردم کسی که توی خواب همراهیم می کند یکی از هم دانشگاهی هاست. ازش پرسیدم متولد چه ماهی است. گفت بهمن. چند وقت پیش خواب دیدم ر متولد بهمن است. و ر واقعا متولد بهمن بود. حالا به خوابی که در خیابان های بهاری دانشگاه گذشت فکر می کنم  می بینم شاید این ر بود در آن خواب. با همان قد بلند و موهای فر و عینک. آدمی که تمام سعی چند ماه گذشته ام در بخشش و فراموشی او بوده است. در بخشش خودم در پاک کردن دلم از کینه او.

شما به خوابها اعتقاد دارید؟


*خسته نیستم. فقط تجربه های اخیر درونم رسوب کرده اند و نیاز دارم به استراحت. به دمی آسایش، به شاید یا حتما نوشتن و به فکر نکردن.


*عطا یک بار برایم نوشت می خواهم کتاب های شاهرخ مسکوب و قاسم هاشمی نژاد را برایم بخرد. گفته بودم نه. 


*بهترین دوستم چند وقت پیش ازدواج کرد. دختری که بخش اعظمی از خاطرات مرا تصاحب کرده است. زنی که سالهاست در کنار همیم و همیشه از همه چیز و هیچ چیز هم با خبر بوده ایم. 


*به قدر یک دنیا حرف دارم و هرچه فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی آید. انگار آن ورِ خالی ذهنم را نشانده ام پای کیبورد و آن ور پر نشسته به تماشا.



نظرات (2)
علی
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 02:49 ب.ظ
«عذابی بنام تربیت کودک »

ھرگز در طول تاریخ بشرھمچون امروز بچه داری و تربیت فرزندان پدیده ای چنین معما وار و عذابی

خانمانسوز نبوده است. به لحاظی این پدیده مولود معما و عذابی بنیادی تر است که ھمان رابطه

زناشوئی می باشد. این عذاب آشکار حاصل آن عذاب پنھان است. این مسئله موجب شده که بار

داری برای والدین تبدیل به یک بدبختی بزرگ شود و حتی اصل زناشوئی و ازدواج را منتفی نماید.

نگرانی مھلک حاصل از باردار شدن نیز مھمترین بخش زناشوئی یعنی رابطه جنسی را نیز تبدیل به

یک عذاب نموده است و این عذاب کل رابطه را بسوی ھلاکت می کشاند و لذا نسل بشر را بر روی

زمین با خطری جدی مواجه ساخته است .

کودکان به راستی آئینه رابطه پنھان زن و شوھر ھستند. به ھمین دلیل حضور کودکان در روابط

اجتماعی مایه بی آبروئی شده و لذا روابط اجتماعی نیز در خطر افتاده است. این چه معما و عذابی

است و چه علتی دارد؟

کودکان بی قرار و مخرب و رنجور که ھمچون خاری در چشم و استخوانی در گلوی والدین حداقل عزت

و آسایش را در خانه ھا نابود کرده اند که مھد کودکھا و کلاسھای مالیخولیائی را آباد نموده و خانوده

ھا را به تخریب می کشانند. این کودکان آخرالزمان چه می گویند؟ قتل کودکان بدست مادران و نیز

قتل والدین بدست کودکان تبدیل به یک پدیدۀ جھانی شده است. این یعنی چه؟ بچه ھائیکه در رحم

مادران خود قطعه قطعه می شوند حامل چه پیامی ھستند ؟ فرزندان فراری از خانه و مادران فراری

از بچه ھای خود بیانگر چه واقعه ای ھستند ؟ بخش مھمی از علت ازدواج نکردن نسل جدید نیز

مربوط به ھمین نفرت است .

آیا براستی بشر به پایان تاریخ خود رسیده و دیگر میلی به ادامه بقای خود بر روی زمین ندارد؟ ھرگز

بشریّت تا این حد مواجه با آق والدین نبوده است. در گذشته فرزندان موجب احیاء و استمرار

زناشوئی بودند و اما امروزه نقشی کاملاً معکوس ایفا می کند. چرا؟

بچه ھای امروز پر ھزینه تر و متوقع تر و متکبرتر از بچه ھای دیروز ھستند ھمانطور که والدین امروز

نیز عیاش تر و کافرترند . بچه ھای امروز رنجور تر و دیوانه تر و جفا کارترند ھمانطور که والدینشان . و

ھمواره بچه ھا یک نسل جلوترند در ھمه امور .

می توان ھمه این بد بختی ھا و عذابھا و جنون و جنایتھا را به گردن زمانه و حکومتھا و سرنوشت و

نھایتاً خدا انداخت و گریخت و خود را تبرئه نمود و ھمچنان به این تباھی ادامه داد. و نیز میتوان بخود

آمد و یکبار دگر عقل و فطرت را زنده ساخت و برای مدتی درب تلویزیون را بست و راه نجاتی در

فراسوی زمانه یافت . در درون زمانه ھیچ نور امیدی نیست .



از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 75
امتیاز: 0 0
پریا
چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 01:34 ق.ظ
بسیااااار مبارک باشه قبولیت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم:**
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد