X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396 @ 09:40 ق.ظ

از بیست و هفت سالگى

*بیست و هفت سالگى را بگذاریم سال سر و سامان گرفتن. آسه آسه جمع و جور شدن وضعیت کار و زندگى‌ام. کار کردن و دانشگاه قبول شدن و تمام شدن ظاهرى رنجى که تهران برایم به همراه داشت.-آزمایشى را که قرار بود مهرماه بدهم هنوز نداده‌ام و امیدوارم چیزى نباشد و واقعاً همه چیز تمام شده باشد.-


*همیشه فکر مى‌کردم دلم نمى‌خواهد ایران را ترک کنم. با بچه‌ها و دوستان که حرفش مى‌شد شاید ذوق ظاهرى رفتن در چهره‌ام نمایان مى‌شد اما همیشه مى‌دانستم من آدم رفتن نیستم. شاید هم بوده‌ام و هیچ وقت توجهى به این وجه از خودم نکرده‌ام. دوست داشتم بمانم، توى شهرى که مى‌شناسم، میان آدم‌هایى که به زبان مادریم حرف مى‌زنند، لابه‌لاى خاطرات آدم‌هایى که دوستشان دارم. مى‌دانستم اگر قرار به آمدن هفده آبانى باشد، دوست دارم بشینم توى شبستان مسجد جامع عباسى و شاید نم بارانى آن بیرون بزند و اشکى از درون من و چشم ببندم و خیال ببافم. خودِ گیر افتاده توى خاطره‌ها را مى‌شناختم که هیچ وقت و با وجود فرصتش فکر رفتن به سرم نزد.

هفته‌ى پیش که عصر یک روز پاییزى که برگ ریزانش شبیه پاییز بود و نبود، توى شهر قدم مى‌زدم. راسه‌ى پیاده‌رو را گرفته بودم و آبشوران در دست راه مى‌رفتم و بغضم را قورت مى‌دادم. اشک‌ها بى‌توجه به من مى‌ریخت و فکر مى‌کردم هیچ نسبتى با این آدم‌ها ندارم، با این شهر حتى. دلم مى‌خواست بروم. دلم مى‌خواست هرجایى باشم جز اینجا که باهاش خاطره دارم. جز این خیابانى که حافظ و مروارید روزى ازش گذشته بودند. از خودم ترسیدم. از این آدمى که حالا به واقع به رفتن فکر مى‌کرد. تا خانه اشک ریختم، جلوى آدم‌هاى غریبه‌ى توى اتوبوس و خیابان و فکر کردم بریدن انگار فقط یک لحظه است. یک عصر پاییزى، بعد از تمام شدن و ته‌نشین شدن تمام گذشته در وجودم.

-این را که مى‌نوشتم یادم آمد توى وبلاگ عطا هم یک بار همچون متنى خوانده بودم. در باب ماندن. 


*مست نبودم، گیج و سرخوش شاید. سرخوش هم حتى نه. ولى گریه‌ام گرفت. همه مى‌رقصیدند که نشستم یک گوشه، به سقف زل زدم و با آهنگى که یادآور سفر شمال بود اشک ریختم. بعد، روز بعدش فکر کردم حقِ آن مریم سرخوش درونم این آشوب و سرگردانى نبود. اگر بود هم لااقل این غم نبود.

اسمم را لابد باید حالا از خداى کارهاى نیمه تمام بگذاریم خداى اشک‌هاى جارى. 


*گریه کار همیشه‌ى ما بود. موقع عزادارى، عزادار بودیم، موقع جشن هم عزادار بودیم.

-آبشوران. لطیف تلخستانى.



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد